در همین حوالی
در همین حوالی؛
کمی آن طرف تر از غوغای آدم ها،
رد جوی حقیقت را می گیرم،
می رسم به کوچه باغی از چلچله ها،
که صدای نفسشان،
چک چک حقیقت را آهسته فریاد می زند.
می بینم مردی تنها؛ بروی بام لاجوردی نشسته،
با چنار پیر آرام نجوا می کند.
صدایش می زنم؛
مرا که می بیند، زود فرود می آید
گویی مدهاست، کسی پا به این دیار نگذاشته
من هنوز در تحیر کوچه باغم،
انگار، مرد تنها در هوایش تخم محبت کاشته.
گفت:کیستی؟ چه می خواهی؟
گفتم: رهگذرم؛ این جا کجاست؟ چرا تنهایی؟
گفت: این جا، ز معناها جداست،
هر چه بینی در ورای آن خداست!
گفتم: از مردم گریزانی؟ گفت: آنان گریزانند!
گفتم: مگر علمت نمی دانند؟
گفت: دیوانه ام خوانند!
هنگام رفتن زمزمه ای کرد:
«نغمه ها دارد مقامات ظهور
او غنا ورزید و من سائل شدم»
با او گفتم که این ره به کجاست؟
گفت:«در خانه اگر کس است،یک حرف بس است»
رفت و من ماندم و سکوت سرد کوچه باغ...!
کمی آن طرف تر از غوغای آدم ها،
رد جوی حقیقت را می گیرم،
می رسم به کوچه باغی از چلچله ها،
که صدای نفسشان،
چک چک حقیقت را آهسته فریاد می زند.
می بینم مردی تنها؛ بروی بام لاجوردی نشسته،
با چنار پیر آرام نجوا می کند.
صدایش می زنم؛
مرا که می بیند، زود فرود می آید
گویی مدهاست، کسی پا به این دیار نگذاشته
من هنوز در تحیر کوچه باغم،
انگار، مرد تنها در هوایش تخم محبت کاشته.
گفت:کیستی؟ چه می خواهی؟
گفتم: رهگذرم؛ این جا کجاست؟ چرا تنهایی؟
گفت: این جا، ز معناها جداست،
هر چه بینی در ورای آن خداست!
گفتم: از مردم گریزانی؟ گفت: آنان گریزانند!
گفتم: مگر علمت نمی دانند؟
گفت: دیوانه ام خوانند!
هنگام رفتن زمزمه ای کرد:
«نغمه ها دارد مقامات ظهور
او غنا ورزید و من سائل شدم»
با او گفتم که این ره به کجاست؟
گفت:«در خانه اگر کس است،یک حرف بس است»
رفت و من ماندم و سکوت سرد کوچه باغ...!
- ۸۸۱
- ۰۲ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط