{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p19

p19
تهیونگ تمام مسیر تا ماشین را تقریباً دوید.

در را باز کرد و نشست، اما چند لحظه نتوانست حتی ماشین را روشن کند.

دست‌هایش هنوز می‌لرزید.

چشم‌هایش را بست.

ماریا...

صدای خنده‌اش دوباره در ذهنش پیچید.

_ چرا بعد از دوازده سال؟

تهیونگ دستش را روی صورتش کشید و چند نفس عمیق کشید.

اما یک سؤال بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود.

چرا جنا هیچ‌وقت اسم ماریا را به او نگفته بود؟

در آتلیه، جنا هنوز به در بسته خیره مانده بود.

هانا که تازه برگشته بود، متوجه حالت عجیب او شد.

× چی شده؟

+ نمی‌دونم...

× تهیونگ چی شد؟ چرا این‌طوری رفت؟

جنا آرام سرش را تکان داد.

+ اسم ماریا رو که گفتم، یه‌دفعه حالش عوض شد.

هانا با تعجب پرسید:

× مگه ماریا رو می‌شناخت؟

+ نمی‌دونم.

جنا دوباره به در نگاه کرد.

+ ولی انگار اسمش براش خیلی مهم بود.

آن شب، تهیونگ وارد خانه شد.

چراغ‌ها خاموش بودند.

کتش را روی صندلی انداخت و مستقیم به اتاقش رفت.

کشوی قدیمی میز را باز کرد.

عکس کوچکی را بیرون آورد.

عکس ماریا.

سال‌ها بود آن را نگه داشته بود.

تهیونگ انگشتش را آرام روی تصویر کشید.

_ ماریا...

چشمانش پر از اشک شد.

برای اولین بار بعد از سال‌ها، لبخند بسیار کمرنگی روی صورتش نشست.

اما همان لبخند خیلی زود جای خودش را به درد داد.

حالا او یک چیز را می‌دانست.

پارک جنا، خواهر ماریا بود.

و اگر جنا از گذشته‌ی خواهرش چیزی نمی‌دانست...

پس شاید کسی عمداً حقیقت را از او پنهان کرده بود.

تهیونگ عکس را محکم در دستش گرفت.

این بار تصمیم داشت بفهمد دوازده سال پیش واقعاً چه اتفاقی افتاده بود.
حمایت❤️
دیدگاه ها (۰)

p20صبح روز بعد، تهیونگ زودتر از همیشه به بیمارستان رسید.تمام...

p18تهیونگ برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.«پارک ماریا.»هم...

p17عصر روز بعد...تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.صدای آرام کشیده...

p2تهیونگ برگه را امضا کرد و قلم را روی میز گذاشت.جنا تابلو ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط