دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم. راز چون محرم نمیبینم
مدارا میکنم با درد چون درمان نمیکنم،
چون مرهم نمیبینم
خوشا و خرما آن دل است که از عشق بیگانه است که از عشق بیگانه
است که من تا آشنا شدم خرم نمیبینم
من چشم آبروی میکنم از بس که میگریم
چرا گریم میکند. برون از نم نمیبینم
الان دم درکش سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمیبینم
دمم با جان برآید چون یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم. راز چون محرم نمیبینم
مدارا میکنم با درد چون درمان نمیکنم،
چون مرهم نمیبینم
خوشا و خرما آن دل است که از عشق بیگانه است که از عشق بیگانه
است که من تا آشنا شدم خرم نمیبینم
من چشم آبروی میکنم از بس که میگریم
چرا گریم میکند. برون از نم نمیبینم
الان دم درکش سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمیبینم
- ۲.۱k
- ۲۴ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط