{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کسی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.

کسی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.
فکر کرد سکه طلا است، نورکافی هم نبود،
کاغذی را آتش زد و گشت ببیند چی هست،
دید یک دو ریالی است.
بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده است.
گفت:
چی را برای چی آتش زدم!

واقعا این زندگیِ غالب ما انسانها است.
ما یک چیزهای بزرگ را برای چیزهای بسیار کوچک آتش می زنیم.
و خودمان هم خبر نداریم
دیدگاه ها (۳)

یکــــــــــ بار که تنــــــــــها بمانییکــــــــــ بار که ...

ساقی امشب می بنوشانم چو حالم حال نیستتا بجویم دلبری را چون ن...

...

...

پیشنهاد حسن رحیم‌پور ازغدی: باید برای ترور ترامپ جایزه گذاشت...

به دنبال همپارت ۶- زاویه دید آنیا:آنیا چند ثانیه نمی‌فهمد چه...

---ا.ت همان جا ایستاد.راهرو خالی بود.دستمال سفید توی دستش بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط