{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی براداتن...

وقتی براداتن...
پارت ۳
که ات نتونست تحمل کنه و رفت سمته سوزی یه مشت محکم زد بهش میخاست یه مشت دیگه هم بزنه که تهیونگ اتو هل داد و افتاد زمین ، اعضا رفتن سمته سوزی

جیمین: سوزی خوبی؟

سوزی: هق..هق( گریه)

جونگکوک رفت سمته ات بلندش کرد و بهش یه سیلیه محکم زد ، اشک تو چشمای ات جمع شد باورش نمیشد که جونگکوک دست روش بلند کرده

جونگکوک: ازت حالم بهم میخوره ات

ات: ب...باورم نمیشه... آفرین بهتون خیلی خوب تونستین قلبمو بشکنین... جونگکوک تو نبودی که میگفتی اگه کسی بخاد ناراحتت کنه از روی زمین محوش میکنم الان خودت باعث شدی نابود بشم...جیمین تو نبودی که میگفتی من همیشه به تو اهمیت میدم اما الان حتا نپرسیدی خوبم یا نه....تهیونگ تو نبودی که میگفتی هیچوقت قضاوتت نمیکنم ولی الان به خاطر یه بی ارزش هلم دادی...نامجون و جیهوپ شما نبودین که میگفتین همیشه مراقبتیم ولی الان منو مقصر همچی میدونین...(گریه)

ات هیچوقت اینجوری گریه نمیکرد، انقدر گریش شدید بود که حتا به زور میتونست حرف بزنه

ات: اشتباه از خودم بود که فکر میکردم تنها نیستم و شما رو دارم... واقعا حالم از خودم بهم میخوره

ات از مدرسه خارج شد و توی خیابونا گریه میکرد حتا نمیدونست داره کجا میره چون به خاطر گریه هاش همه جارو تار میدید ، ات سرشو آورد بالا که دید اومده صاحل یه لبخند تلخ زد و نشست که بارون شروع به باریدن کرد، انگار حتا آسمونم دلش برای ات میسوخت ، همه مردمی که اونجا بودن به خاطر بارون رفتن ولی ات موند...

ات: مامان...بابا...یادتونه میخاستین اینجا تولدمو جشن بگیریم؟...یادتونه چقدر ذوق داشتم؟.. ولی نمیدونستم توی اون روز کوفتی قراره شما رو از دست بدم ( گریه)

چند ساعت بعد___
هوا تقریباً تاریک شده بود ، اعضا برگشتن عمارت ولی عمارت دیگه مثله قبل نبود، کسی نبود که بپره بغلشون، کسی نبود که بهشون غر بزنه، و اون لحظه بود که فهمیدن بدونه ات چقدر داغونن، همشون خسته بودن نشستن رو مبل و به در خیره شده بودن

نامجون: پسرا فکر کنم ما زیاده روی کردیم

یونگی: ولی ات اون سوزیه بیچاره رو کتک زد

جیهوپ: شایدم کار ات نبوده

جیمین: منظورت چیه جیهوپ؟

جیهوپ: تا حالا ندیده بودم ات گریه کنه..ممکنه تقصیر اون نباشه

جونگکوک: یعنی..م..ما..به خاطره یه چیزه اشتباه نابودش کردیم؟

تهیونگ: پسرا نظرتون چیه دوباره بریم مدرسه؟؟

جین: وایی تهیونگ بس کن نمیبینی هممون چقدر خسته ایم؟

تهیونگ: بلند شینننن...اگه الان نفهمیم چیشدع ممکنه تا آخر عمرمون پشیمون بشیم

نامجون: اخه تهیونگ بریم مدرسه چیکار کنیم هوم؟

تهیونگ: وقتی توی دفتر مدیر بودم فهمیدم که همه‌ی مدرسه دوربین داره ...باید بریم دوربین هارو چک کنیم

جیمین: اووووو بریم

یونگی: هعی به خاطرتون از خوابم میخام بگذرم

جین: ایشش باشه بریم

جونگکوک: پس بریمممم بدویننن

اعضا به مدرسه رفتن و رفتن دفتر مدیر که....

خماریییییییی 😝
دیدگاه ها (۲۱)

همیشه تو زندگیم جیمین بودم 🤣🤣🤣

وقتی برادراتن....پارت ۴که رفتن دوربین هارو چک کردن و همچیو د...

:)))))))))

........

وقتی برادراتن...پارت²که چند قلدر اومدن سمته اتقلدرا: اووو سل...

پارت²که یهو شروع کرد به بوسیدنشات: بریم بیرون ؟جونگکوک: چرا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط