{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ⁴

پارت ⁴
که یهو تهیونگ اومد پیششون

تهیونگ: مامانم یه مهمونی آماده کرده باید بریم

جونگکوک: هوففففف

جیمین: اخه کی حوصله مهمونی داره( کلافگی)

تهیونگ: زود باشین آماده شین

جیمین، تهیونگ و جونگکوک تو یه حرکت آماده شودن

تهیونگ: چرا آماده نمیشی؟

ات: خب من لباس ندارم

تهیونگ؛ لباسی که میخای رو توی ذهنت تصور کن

ات کاری که تهیونگ گفت رو انجام داد و چشماشو بست تهیونگ دستشو روی پیشونیه ات گذاشت و بعد چند مین ازش فاصله گرفت

تهیونگ: چشماتو باز کن

ات چشماشو باز کرد و با ذوق به لباسش نگاه میکرد

ات: هعی کاش منم خون آشام بودم

تهیونگ داشت زیر زیرکی میخندید به خنگ بودن ات

جونگکوک: خب دیگه بریم

بعد چند مین رسیدن به عمارت مادر تهیونگ و رفتن داخل، وقتی همه تهیونگو دیدن ساکت شدن و خشکشون زده بود که مادر تهیونگ اومد سمتشون

مادر تهیونگ: اوووو سلاممم پسرمم...سلامم جونگکوک...سلاممم جیمین از دیدنتون خوشحالم

مادر تهیونگ یه نگاهی به ات کرد و لب زد

مادر تهیونگ: این خانم زیبا رو معرفی نمیکنی تهیونگ؟

تهیونگ: میگم ولی نترسیاا

مادر تهیونگ: من؟؟؟ من بترسمم؟؟؟

تهیونگ: هوفف اون جاودانس

مادر تهیونگ: چییییییی؟؟؟؟؟؟؟

جونگکوک: خاله لطفاً آروم باش

جیمین: اون نمیتونه از قدرتاش استفاده کنه

مادر تهیونگ دوباره خواست به ات نگاه کنه که دیدن ات نیس

جونگکوک: کجا رفت؟

جیمین: نمیدونم

جیمین، جونگکوک، مادر تهیونگ و تهیونگ همه داشتن بین هزاران نفر دنباله ات میگشتن که ات با داد لب زد

ات: یووهووو چقدر خوش میگذره

همه به سمته صدا رفتن که دیدن ات مثله بچه های ۱ساله داره با کیوت ترین حالت بازی میکنه و ذوق میکنه، جیمین و جونگکوک از خنده داشتن جر میخوردن و تهیونگم به زور جلوی خندشو گرفته بود

مادر تهیونگ: پسرم مطمئنی این جاودانس؟..بیشتر شبیه یه نینی کوچولوعه تا جاودانه( خنده)

جونگکوک و جیمین: حق با خالس( خنده)

تهیونگ: والا اگه خونشو مزه نکرده بودم میگفتم شما راس میگین

تهیونگ اتو به زور از اونجا دور کرد که ات زد زیره گریه

ات: ولممم کننن موخام برمم بازیی کنمممم

تهیونگ: نمیشههه

ات: لطفاًاااااا

تهیونگ: گفتم که نمیشه

یهو ات نشست وسط سالن عمارت و با گریه لب زد

ات: اصلاً من قهرممممممممممم

جونگکوک و جیمین داشتن پاره میشودن از خنده

تهیونگ: نمیخاین یه کاری کنین؟

جونگکوک و جیمین انقدر خندیدن که نمیتونستن حرف بزنن

تهیونگ: هوففف

تهیونگ اتو براید استایل بغل کرد و برد به سمته اصلیه عمارت ، همه خشکشون زد تا حالا تهیونگ کسیو بغل نکرده بود

تهیونگ: مامان من دیگه میرم

مادر تهیونگ : باشه برو پسرم

بعد از چند دقیقه رسیدن به عمارت و ات هنوزم داشت گریه میکرد که تهیونگ لب زد

تهیونگ: چطور میتونی انقدر گریه کنی اخه

اتو برد به اتاقش که......


خماریییییییی 😝
دیدگاه ها (۶)

پارت³که یهو ات با وحشت بیدار شد و به تهیونگ با ترس نگا میکرد...

پارت²که یهو پاهاش به درختا گیر کرد و میدونست که اگه عجله نکن...

پارت¹ویو ات۲ماهه که جیمین باهام قهره سر یه دعوای ساده هرکاری...

#درخواستی🦋پارت آخرکه یهو ات خوابش برد جونگکوک اتو گذاشت رو ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط