هر چند که در حسرت دیدار تو سوزم

هر چند که در حسرتِ دیدار تو سوزم

هر چند که در حسرتِ دیدار تو سوزم
دل سوخته ام با تب رخسار تو سوزم

پروانه شدم دور زدم بر رخِ ماهت
از شعله ی رخسارَ پر اسرار تو سوزم

صد شعله بجانم زده آن ناوکِ مژگان
ای شعله بر افروز ز هر کار تو سوزم

از کوچه اگر می‌گذرم با دلِ خونین
در کوچه و در گوشه ی دیوار تو سوزم

شیرین سخنم لب شکرم جان و دلِ من
من صدقه ی گفتار ز گفتار تو سوزم

کم تر بنما رخ به حریفان که مبادا
از رُخ زدنت من سرِ بازار تو سوزم

هر چند چو پروانه بسوزد پرو بالم
من لایقِ آنم و سزاوار تو سوزم

با خونِ جگر اشک سحر ناله ی شبگیر
هر لحظه به صد بار و تکرارِ تو سوزم

هرچند شدم خسته و بیمار چو طاهر
صد بار دیگر بر لب رخسار تو سوزم
دیدگاه ها (۳)

هذیان

‍ دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماستپرده بردار ز رخسار که جان ...

Attar-050705

باتو ، با عشق تو همخانه شدن را بلدمغیرِ تو ، با همه بیگانه ش...

تو ای آرام جان من ، مرا تو برتر از جانیچو خون بر رگ شدی جاری...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

part : 16ناگهان گلبرگ هارو پاره کرد و توی هوا پرتاب کرد& حدا...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 15چطور شده که جئون ج...

نمی گفتی  منم  دیوانه ی  تو؟لبِ  خُشکیده  برمیخانه ی  تونمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط