پدر ناتنی من
پدر ناتنی من...
part:³
ساعت ⁶ صبح به وقت سئول:
دیروز بعد از اینکه لباسارو چیدم...سریع خوابم برد...صبح با صدای یک خانم از خواب پاشدم...
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:ببخشید خانم...صبحونه امادست...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ساعت چنده؟
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:ساعت ⁶خانم...
واییی دیرمههه....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴: ممنون الان میام...
پاشدم...رفتم wc کارای لازم رو کردم...یونیفرم مدرسم رو پوشیدم،کیف مدرسم رو برداشتم و رفتم سر میز...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:صبح بخیر...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:صبح بخیر...(سرد)
چرا رفتارش با من اینطوریه؟مگه دیشب اون همه لباس برام نیورد؟خیلی عجیبه...از حق هم نگذریم خیلی...جذابه...لعنتی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بابت لباسای دیشب خیلی ممنونم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اهوم...دختر جئون باید سر و وضعش خوب باشه...(سرد،جدی)
مگه اون کیه...؟ ولش...بلاخره بهم میگه...حتما باید رئیس شرکتی...نمیدونم...شغلش همچین چیزی باشه که همچین عمارتی با این همه خدمتکار داره...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:وقتی میری بیرون یا مدرسه،باید بادیگارد شخصیت ببرت...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:باشه ولی اون کی...
پاشد رفت...؟چرا رفت...؟داشتم ازش سوال میپرسیدم عه...ولش...غذامو خوردم و...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴ممنون خیلی خوشمزه بود...
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:خواهش دخترم...
چه زن مهربونی...هرچی...مدرسم دیر شد...رفتم دم در یه مرده جذاب دیگه(جی یونگ منم هی کراش میزنم😔🎀)به ماشین تکیه داده بود...
𝗯𝗼𝗱𝘆𝗴𝘂𝗮𝗿𝗱:خانم جی یونگ شمایین؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بله...
رفتم و در ماشین رو برام باز کرد...چه جنتلمن🎀😔 جی یونگ....اون بادیگارده کارش همینه...ولش...
نشستم توی ماشین... و ماشین حرکت کرد...اون همش بهم نگاه میکرد...نگاهش خیلی روم بود...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اسمتون چیه؟
𝗛𝘆𝘂𝗻𝗷𝗶𝗻:اسمم هیونجینه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اومم...
بلاخره...رسیدم مدرسه و از نگاهش راحت شدم...
ولی قرار بود اون سونگهون عوضی رو دوباره ببینم...هه ما با هم کات کردیم ولی همش پیگیرمه منم اصلا بهش توجه نمیکنم...اون بهم خیانت کرد...حقشه...
𝗛𝗮𝗻𝘂𝗹:واییی سلاامممم...
پرید بغلم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:وایی یه روزه ندیدیم ها...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻: سلام مای لیدی...شنیدم به سرپرستی گرفتنت...کی هست طرف؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:به تو چه؟
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:خب...همینجوری...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جئون جونگکوک...
𝗛𝗮𝗻𝘂𝗹:چند سالشه...؟کارش چیه...؟چجوری باهات رفتار میکنه...؟
سونگهون با شنیدن اسمش...خشکش زد...به من چه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خب...۲۹سالشه...همینطور خیلی بزرگ و عضله ایه...اوم...کارش رو بهم نگفته هنوز...خیلیم باهام سرده...فکر کنم اونروز از نزدیک ندیدیش...
𝗛𝗮𝗻𝘂𝗹:اوهوم...دقیق و درست ندیدمش...ولی پیرسینگ لبش از دور خیلی جذاب بود....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:به هر حال...الان اون پدرمه...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:مراقبش باش...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:مگه میشناسیش...؟
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:همینطوری گفتم ه..هیچی...
رفتم سر میزم...رفتار سونگهون عجیب بود...هر چی...میزش ازم دور بود...نزدیک معلم و کنار هانول میشستم...
---------------------------------------
موقع ناهار بود...من و هانول غذامون رو گرفتیم و رفتیم سر میز...همینطور که نشستم اون سونگهون عوضی هم اومد...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:خب...گفتی اسمش جونگکوکه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:از کنارم برو...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:جواب بده...لطفا مای لیدی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ولمون کن بابا...اره خب که چی...
میخواست حرف بزنه که گوشیم زنگ خورد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:الو...؟
𝗛𝘆𝘂𝗻𝗷𝗶𝗻:ساعت چند کلاستون تموم میشه...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:شماره من رو از کجا داری...؟
𝗛𝘆𝘂𝗻𝗷𝗶𝗻:ارباب دادن...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ساعت ²:³⁰
𝗛𝘆𝘂𝗻𝗷𝗶𝗻:ساعت ²:³⁰ دم در مدرسم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:باشه..خدافظ...
بدون خداحافظیم قطع کرد...ایششش...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:کی بود..؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:به تو چهه...؟
𝗛𝗮𝗻𝘂𝗹:خب همین بابات...برات کاری نکرد احیاناً...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خب...دیشب یه عالمه لباس و کفش و از این جور چیزا برام گرفته بود...
𝗛𝗮𝗻𝘂𝗹:خوش شانسس...!!!
یه لبخند زدم و شروع کردم به خوردن....
----------------------------------‐-
درینگ،درینگ،درینگ(مثلا زنگ مدرسه های بی صاحاب😔🤌🏻)
اخیش تموم شد...
با هانول رفتیم دم در مدرسه...
همینطور من و هانول در حال حرف زدن بودیم که یه ماشین بوق زد...
بهش نگاه کردم...ولی...فکر کردم هیونجین میاد چرا جئونه...؟
صدای پچ پچ ها رو میشنیدم...
...:چقد جذابه...
...:خوشبحالش...دوست پسرشه...؟حتما پولداره...
...:چه ماشینی....
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:نمیای بالا...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چرا...با..با....
...:باباشه...؟خیلی سنش کمه....!
...:چه خوش شانسه...!
رفتم نشستم تو ماشین...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:(لکنت)سلام...مگه قرار نبود بادیگارد بیاد...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:امروز کاری نداشتم برای همین
خودم اومدم سراغت...
۲۵ لایک...
۱۰ کامنت....
part:³
ساعت ⁶ صبح به وقت سئول:
دیروز بعد از اینکه لباسارو چیدم...سریع خوابم برد...صبح با صدای یک خانم از خواب پاشدم...
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:ببخشید خانم...صبحونه امادست...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ساعت چنده؟
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:ساعت ⁶خانم...
واییی دیرمههه....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴: ممنون الان میام...
پاشدم...رفتم wc کارای لازم رو کردم...یونیفرم مدرسم رو پوشیدم،کیف مدرسم رو برداشتم و رفتم سر میز...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:صبح بخیر...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:صبح بخیر...(سرد)
چرا رفتارش با من اینطوریه؟مگه دیشب اون همه لباس برام نیورد؟خیلی عجیبه...از حق هم نگذریم خیلی...جذابه...لعنتی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بابت لباسای دیشب خیلی ممنونم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اهوم...دختر جئون باید سر و وضعش خوب باشه...(سرد،جدی)
مگه اون کیه...؟ ولش...بلاخره بهم میگه...حتما باید رئیس شرکتی...نمیدونم...شغلش همچین چیزی باشه که همچین عمارتی با این همه خدمتکار داره...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:وقتی میری بیرون یا مدرسه،باید بادیگارد شخصیت ببرت...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:باشه ولی اون کی...
پاشد رفت...؟چرا رفت...؟داشتم ازش سوال میپرسیدم عه...ولش...غذامو خوردم و...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴ممنون خیلی خوشمزه بود...
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:خواهش دخترم...
چه زن مهربونی...هرچی...مدرسم دیر شد...رفتم دم در یه مرده جذاب دیگه(جی یونگ منم هی کراش میزنم😔🎀)به ماشین تکیه داده بود...
𝗯𝗼𝗱𝘆𝗴𝘂𝗮𝗿𝗱:خانم جی یونگ شمایین؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بله...
رفتم و در ماشین رو برام باز کرد...چه جنتلمن🎀😔 جی یونگ....اون بادیگارده کارش همینه...ولش...
نشستم توی ماشین... و ماشین حرکت کرد...اون همش بهم نگاه میکرد...نگاهش خیلی روم بود...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اسمتون چیه؟
𝗛𝘆𝘂𝗻𝗷𝗶𝗻:اسمم هیونجینه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اومم...
بلاخره...رسیدم مدرسه و از نگاهش راحت شدم...
ولی قرار بود اون سونگهون عوضی رو دوباره ببینم...هه ما با هم کات کردیم ولی همش پیگیرمه منم اصلا بهش توجه نمیکنم...اون بهم خیانت کرد...حقشه...
𝗛𝗮𝗻𝘂𝗹:واییی سلاامممم...
پرید بغلم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:وایی یه روزه ندیدیم ها...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻: سلام مای لیدی...شنیدم به سرپرستی گرفتنت...کی هست طرف؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:به تو چه؟
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:خب...همینجوری...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جئون جونگکوک...
𝗛𝗮𝗻𝘂𝗹:چند سالشه...؟کارش چیه...؟چجوری باهات رفتار میکنه...؟
سونگهون با شنیدن اسمش...خشکش زد...به من چه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خب...۲۹سالشه...همینطور خیلی بزرگ و عضله ایه...اوم...کارش رو بهم نگفته هنوز...خیلیم باهام سرده...فکر کنم اونروز از نزدیک ندیدیش...
𝗛𝗮𝗻𝘂𝗹:اوهوم...دقیق و درست ندیدمش...ولی پیرسینگ لبش از دور خیلی جذاب بود....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:به هر حال...الان اون پدرمه...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:مراقبش باش...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:مگه میشناسیش...؟
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:همینطوری گفتم ه..هیچی...
رفتم سر میزم...رفتار سونگهون عجیب بود...هر چی...میزش ازم دور بود...نزدیک معلم و کنار هانول میشستم...
---------------------------------------
موقع ناهار بود...من و هانول غذامون رو گرفتیم و رفتیم سر میز...همینطور که نشستم اون سونگهون عوضی هم اومد...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:خب...گفتی اسمش جونگکوکه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:از کنارم برو...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:جواب بده...لطفا مای لیدی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ولمون کن بابا...اره خب که چی...
میخواست حرف بزنه که گوشیم زنگ خورد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:الو...؟
𝗛𝘆𝘂𝗻𝗷𝗶𝗻:ساعت چند کلاستون تموم میشه...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:شماره من رو از کجا داری...؟
𝗛𝘆𝘂𝗻𝗷𝗶𝗻:ارباب دادن...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ساعت ²:³⁰
𝗛𝘆𝘂𝗻𝗷𝗶𝗻:ساعت ²:³⁰ دم در مدرسم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:باشه..خدافظ...
بدون خداحافظیم قطع کرد...ایششش...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:کی بود..؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:به تو چهه...؟
𝗛𝗮𝗻𝘂𝗹:خب همین بابات...برات کاری نکرد احیاناً...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خب...دیشب یه عالمه لباس و کفش و از این جور چیزا برام گرفته بود...
𝗛𝗮𝗻𝘂𝗹:خوش شانسس...!!!
یه لبخند زدم و شروع کردم به خوردن....
----------------------------------‐-
درینگ،درینگ،درینگ(مثلا زنگ مدرسه های بی صاحاب😔🤌🏻)
اخیش تموم شد...
با هانول رفتیم دم در مدرسه...
همینطور من و هانول در حال حرف زدن بودیم که یه ماشین بوق زد...
بهش نگاه کردم...ولی...فکر کردم هیونجین میاد چرا جئونه...؟
صدای پچ پچ ها رو میشنیدم...
...:چقد جذابه...
...:خوشبحالش...دوست پسرشه...؟حتما پولداره...
...:چه ماشینی....
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:نمیای بالا...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چرا...با..با....
...:باباشه...؟خیلی سنش کمه....!
...:چه خوش شانسه...!
رفتم نشستم تو ماشین...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:(لکنت)سلام...مگه قرار نبود بادیگارد بیاد...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:امروز کاری نداشتم برای همین
خودم اومدم سراغت...
۲۵ لایک...
۱۰ کامنت....
- ۲۰.۲k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط