روزی روزگاری...
روزی روزگاری...
در زمان های نه چندان دور و نه چندان نزدیک...
حدود دهه ای قبل..
اوایل صبح را با صدای گریه ای کر کننده و صورتی چروکیده شروع کردم.
پزشک ها من را تمیز کردند و روی تخت گذاشتند تا بتوانم کمی آرامش را تجربه کنم.
اما فقط کار خودم را میکرد. گویا از اوایل بچگیم هم لجباز بودم.
پزشک ها ناچار من را نزد مادر مریض و بیحالم گذاشتن تا شاید با کمی تغذیه بتوانم ساکت شوم و به عبارتی زیپ دهنم را بکشم.
و این کار هم کردم. آن روز نمیدانستم که چگونه باید احساساتم را بروز دهم و چیزی که از ته دل نیاز دارم و میخواهم را بیان کنم
گویا اکنون هم نمیدانم...
بعد از سیر شدنم دکتر ها نگاهی به مادرم انداختند که بخاطر زایمان و کم خونی شدید در وضعیت بحرانی ای قرار داشت.
وظیفه آنها این بود که مادرم را تحت مراقبت قرار دهند و سعی کنند در اسرع وقت حالش را بهتر کنند
اما ترجیح دادند که من و مادرم را در اولین آغوش زندگیم تنها بگذراند.
روز های عجیب و شادی را در بیمارستان گذراندم. خاله ها و عمو هائم که با شادی تبریک میگفتند و با سر کچلم و لپ های تازه ام بازی میکردند.
کودک های خانواده ذوق زده به منی که اندازه جعبه دستمال کاغذی بودم نگاه میکردند و لبخند میزدند. هر وقت آن را میدیدم برایم سوال پیش میآمد که چه جذابیتی برای آنها دارم وقتی آنها سال هایی بیشتر از من پلک زدند.
روز ها و ماه ها و سال ها گذشت.
من لحظه به لحظه رشد میکردم و توانایی های بیشتری جذب میکردم
بعد از مدتی یاد گرفتم چطور قل بخورم، چهار دست و پا راه روم، حرف بزنم، شروع به راه رفتن و دویدن کنم
و چطور زندگی کنم.
کودکی جالبی داشتم، در آن زمان همدم هایی برای خود پیدا کرده بودم
در اولین سالگرد متولد شدنم از خارج برای من بسته ای آمد...یک عروسک کوچک و بغلی.
اسمش را خرسی گذاشتم...و او اولین همدمی بود که پیدا کرده بودم
بعد از خرسی عروسک های ریز و درشتم باعث میشدند که احساس تنهایی نکنم و با وجود آنها من هم خانواده ای ساخته بودم
یک خانواده کاملا شاد....پر از لذت و تهی از درد...
دوران کودکی ام را پشت سر گذاشتم و وارد کلاس اول شدم..
آنجا توانستم دوستانی پیدا کنم و آنجا هم خانواده ای ساختم...
اولین شکست توی رابطه دوستی رو توی کلاس دوم تجربه کردم.
سعی کردم دوستانی بهتر و روابطی محکم تر بسازم و تا حدودی موفق شدم..
و سال های ابتدایی را با همین روال پشت سر گذاشتم.
بخاطر وضعیت تحصیل و نمرات بالائم پیشنهاد ورود به تیزهوشان را قبول کردم و وارد تیزهوشان شدم..
و آن شروع داستان های بزرگی بود
بخاطر تست ها شب بیداری میکردم و استرس زیادی متحمل میشدم
تاثیراتی که آن شب ها روی من گذاشت هیچوقت پاک نخواهد شد..
در زمان های نه چندان دور و نه چندان نزدیک...
حدود دهه ای قبل..
اوایل صبح را با صدای گریه ای کر کننده و صورتی چروکیده شروع کردم.
پزشک ها من را تمیز کردند و روی تخت گذاشتند تا بتوانم کمی آرامش را تجربه کنم.
اما فقط کار خودم را میکرد. گویا از اوایل بچگیم هم لجباز بودم.
پزشک ها ناچار من را نزد مادر مریض و بیحالم گذاشتن تا شاید با کمی تغذیه بتوانم ساکت شوم و به عبارتی زیپ دهنم را بکشم.
و این کار هم کردم. آن روز نمیدانستم که چگونه باید احساساتم را بروز دهم و چیزی که از ته دل نیاز دارم و میخواهم را بیان کنم
گویا اکنون هم نمیدانم...
بعد از سیر شدنم دکتر ها نگاهی به مادرم انداختند که بخاطر زایمان و کم خونی شدید در وضعیت بحرانی ای قرار داشت.
وظیفه آنها این بود که مادرم را تحت مراقبت قرار دهند و سعی کنند در اسرع وقت حالش را بهتر کنند
اما ترجیح دادند که من و مادرم را در اولین آغوش زندگیم تنها بگذراند.
روز های عجیب و شادی را در بیمارستان گذراندم. خاله ها و عمو هائم که با شادی تبریک میگفتند و با سر کچلم و لپ های تازه ام بازی میکردند.
کودک های خانواده ذوق زده به منی که اندازه جعبه دستمال کاغذی بودم نگاه میکردند و لبخند میزدند. هر وقت آن را میدیدم برایم سوال پیش میآمد که چه جذابیتی برای آنها دارم وقتی آنها سال هایی بیشتر از من پلک زدند.
روز ها و ماه ها و سال ها گذشت.
من لحظه به لحظه رشد میکردم و توانایی های بیشتری جذب میکردم
بعد از مدتی یاد گرفتم چطور قل بخورم، چهار دست و پا راه روم، حرف بزنم، شروع به راه رفتن و دویدن کنم
و چطور زندگی کنم.
کودکی جالبی داشتم، در آن زمان همدم هایی برای خود پیدا کرده بودم
در اولین سالگرد متولد شدنم از خارج برای من بسته ای آمد...یک عروسک کوچک و بغلی.
اسمش را خرسی گذاشتم...و او اولین همدمی بود که پیدا کرده بودم
بعد از خرسی عروسک های ریز و درشتم باعث میشدند که احساس تنهایی نکنم و با وجود آنها من هم خانواده ای ساخته بودم
یک خانواده کاملا شاد....پر از لذت و تهی از درد...
دوران کودکی ام را پشت سر گذاشتم و وارد کلاس اول شدم..
آنجا توانستم دوستانی پیدا کنم و آنجا هم خانواده ای ساختم...
اولین شکست توی رابطه دوستی رو توی کلاس دوم تجربه کردم.
سعی کردم دوستانی بهتر و روابطی محکم تر بسازم و تا حدودی موفق شدم..
و سال های ابتدایی را با همین روال پشت سر گذاشتم.
بخاطر وضعیت تحصیل و نمرات بالائم پیشنهاد ورود به تیزهوشان را قبول کردم و وارد تیزهوشان شدم..
و آن شروع داستان های بزرگی بود
بخاطر تست ها شب بیداری میکردم و استرس زیادی متحمل میشدم
تاثیراتی که آن شب ها روی من گذاشت هیچوقت پاک نخواهد شد..
- ۷.۷k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط