{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug 66

چشمامو باز کردم و به چشماش نگاه کردم...از قبل داشت نگام میکرد،خودم از بازوهای لخت,,ش ازاد کردمو از روی تخت پایین رفتم و با وجود درد شدیدی که داشتم خیلی عادی رفتم سمت دستشویی و درو محکم بستم..سریع دستمو به دیوار گرفتمو از توی ایینه به خودم نگاه کردم،جای کی,,س مارک هاش کنار گوشم مونده بود...لباسمو بالا زدمو به س,,ینم نگاه کردم..اونجا هم کبود بود..به خیال خودش من با کار دیشبش ادم شدم..هه من هنوز حتی شروع هم‌ نکردم!
کارامو انجام دادم و رفتم بیرون...به ساعت نگاهی انداختم،از پنج ماه پیش هیچ تغییری نکردم..بازم دیر میخوابم و زود بلند میشم..۲ ساله که وضعیت من همینه!
رفتم سمت کمد و لباسام رو با لباس بیرونی عوض کردم و بازم هرچی که خواستم پوشیدم...گفت:
-انگار از دیشب هیچ درسی نگرفت..



نذاشتم حرفشو کامل کنه و تند گفتم:
-هر لباس کوفتی ای رو که نمیخوای بپوشم رو بریز روی من و اتیشم بزن ببینم اونموقع دست از سرم برمیداری یا نه؟!




و بعد کیفمو برداشتم و رفتم بیرون


.....


شوگا دم در عمارت وایستاده بود که با دیدنم گفت:
-داری کجا میری



اینقدر اعصابم خورد بود گفتم:
-به تو چه؟



گفت:
-رئیس گفته نزارم تنها بری بیرون!



لحنش دستوری بود برای همین گفتم:
-دست از سرم برمیدارین یا نه؟به کسی ربطی نداره دارم کدوم گوری میرم به رئیست هم بگو نگران نباش نمیرم سم بگیرم بکنم توی حلقش دارم میرم گندی که زده رو جمع کنم!





و بعد خواستم برم که چشمامو بستم و چند قدم به عقب برداشتم:
-اینو مودبانه تر بهش بگو..



و بعد رفتم بیرون،هندزفریم رو زدم توی گوشم و شروع کردم پیاده روی کردن..نیم ساعت بعد جلوی یک‌ داروخونه وایستادم و رفتم داخل..خیلی شلوغ بود صبر کردم یکم خلوت بشه و اروم گفتم:
-قرص زد بارداری میخوام



دختره گفت:
-برای خودت میخوای؟



گفتم:
-به تو ربطی داره؟





چیزی نگفت و دارو رو داد،با ته مونده ی کارتم حساب کردم و گذاشتم توی جیبم و زدم بیرون..خدا لعنتت کنه جئون منو مجبور به چه کارایی میکنی!

رفتم سمت یک پارک و بعد از گرفتن اب روی تاب نشستم..هیچکس نبود و فقط خودم بودم.
هوا خیلی سرد بود ولی من عادت داشتم به این هوا،در آب رو باز کردم و قرص رو در اوردم..
نصفشو توی دستم ریختم و یکجا بالا دادم چون حوصله نداشتم ببرم خونه و هفته ای یکی یکی بخورم..پشتشون اب خوردم و به زور قورتشون دادم...
جعبه ی قرص رو توی سطل کناریم پرت کردم و همونطور که با پاهام خودم رو هل میدادم بازم اب خوردم..بطری اب‌ رو هم پرت کردم و از شدت کلافگی سرمو به عقب دادم و شروع کردم با خودم حرف زدن:
-نمی‌خوام گریه کنم،نبایدم برای همچین زندگی ای گریه کنم بلاخره خدا بهم زندگیمو بخشید دیگه مگه نه؟
دیدگاه ها (۲۸)

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط