{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part26

𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤

«من دارم خراب می‌کنم؟» تهیونگ با صدایی که حالا بسیار پایین و خش‌دار شده بود، زمزمه کرد. «من فقط دارم اون نقابِ بی‌روحِ تو رو از روی صورتت برمی‌دارم، کامیل. تو از این نمایشِ “زوجِ کامل” خسته شدی. تو از این زندگی‌ای که مثل یه اتاقِ شیشه‌ایِ سرد و بی‌جان می‌مونه، داری می‌میری. من فقط دارم بهت اجازه می‌دم که یک بار… فقط یک بار… واقعاً نفس بکشی.»

کامیل لرزید. کلماتِ تهیونگ دقیقاً همان چیزی را هدف گرفته بودند که او در خلوتِ شب‌ها با خودش زمزمه می‌کرد. او می‌خواست فریاد بزند که تهیونگ اشتباه می‌کند، که او خوشبخت است، که او جیسون را دوست دارد… اما لکنتِ نفس‌هایش و گرمایِ حضورِ تهیونگ، مانع از بیانِ این دروغ‌ها می‌شد.

جیسون، که از این تقابلِ دو نفره احساسِ طرد شدن و بی‌کفایتی می‌کرد، با خشمی که حالا به نوعی استیصال تبدیل شده بود، میان آن‌ها قرار گرفت. او دستِ کامیل را گرفت و با شدتی که کمی دردناک بود، او را به عقب کشید.

«بسه دیگه! کامیل، بیا اینجا.» جیسون با صدایی که سعی می‌کرد مقتدرانه باشد اما لرزشِ شکست خوردن در آن پیدا بود، گفت. «ما از اینجا می‌ریم. ما نیازی به تماشایِ این نمایش‌های مضحک نداریم.»

جیسون، کامیل را به سمت در شد کشید. کامیل در حالی که زیرِ فشارِ دستِ جیسون بود، مجبور شد به عقب برگردد. اما در آخرین لحظه‌ی چرخش، او نتوانست جلوی خودش را بگیرد. او به تهیونگ نگاه کرد.

تهیونگ در آنجا، در میانه‌ی آن سالنِ پر از آدم‌های پرده‌دراز، تنها و ایستاده، فقط به او نگاه می‌کرد. او هیچ حرکتی نکرد، هیچ فریادی نزد، اما نگاهش به کامیل می‌گفت:

«برو… برو توی اون قفسِ طلایی‌ت. اما بدون که من می‌دونم حقیقت چیه. و من منتظرم تا اون روزی که دیگه نتونی تحمل کنی که دروغ بگی، برسه.»

وقتی درهای سنگینِ ویلا پشتِ سر آن‌ها بسته شد و سرمایِ شبِ بیرون، جایگزینِ گرمایِ مصنوعیِ سالن شد، کامیل در کنارِ جیسون، که با سرِ پایین و چهره‌ای درهم‌رفته در حالِ رانندگی بود، احساس کرد که به جای فرار از طوفان، درست به قلبِ آن پرتاب شده است.

او متوجه شد که این درگیری، پایانِ یک نمایش نبود؛ بلکه اعلامِ آغازِ مرحله‌ای بود که در آن، دیگر هیچ نقابی برای محافظت از خود کافی نبود.

روز بعد، مدرسه مثل یک میدان جنگِ خاموش بود. شایعاتِ شب گذشته، مثل سم در رگ‌های مدرسه جریان یافته بود. همه با چشم‌های ریز و پچ‌پچ‌های بی‌صدا، جفت‌های اصلی داستان را زیر نظر داشتند: جیسون و کامیل، که با چهره‌هایی سنگی و سرد در راهروها حرکت می‌کردند، و تهیونگ، که با همان ظاهرِ شکست‌ناپذیر و نگاهِ نافذ، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده، از میان جمعیت عبور می‌کرد.

اما تهیونگ تغییر کرده بود. زیر آن ماسکِ خونسردی، او منتظر بود. او منتظر بود تا در چشمانِ کامیل، اثری از آن لرزشِ شب گذشته، از ترس یا از اشتیاق، ببیند. او فکر می‌کرد که او “تکانه‌ای” در روح کامیل ایجاد کرده است.

او تهیونگ را در انتهای راهرویِ سالنِ موسیقی دید؛ جایی که همیشه خلوت بود و نورِ ملایمِ صبحگاهی از پنجره‌های بلند، سایه‌های بلندی روی زمین می‌انداخت. کامیل آنجا بود. تنها.

تهیونگ با لبخندی محو و پوزخندی که سعی می‌کرد نشانه‌ی پیروزی باشد، به سمت او رفت. او می‌خواست به کامیل یادآوری کند که بازی تازه شروع شده است.

«فکر می‌کردم بعد از دیشب، شاید کمی بیشتر از اون ماسکِ یخ‌زده‌ت فاصله بگیری، کامیل،» تهیونگ با همان لحنِ بازیگوش و خطرناک گفت. او درست پشت سر کامیل ایستاد، طوری که می‌توانست گرمایِ حضور او را حس کند.

اما کامیل نچرخید. او حتی تکانی نخورد.

«تهیونگ،» صدای کامیل آمد. اما این صدایِ دیشب نبود. این صدایِ کسی بود که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. صدایی که از شدتِ خستگی، خالی و بی‌روح شده بود. «فکر کردی با این کارها، با این بازی‌ها، واقعاً داری به من کمک می‌کنی؟»

تهیونگ کمی به جلو خم شد، انگار می‌خواست در ردِ حرف او نفوذ کند. «من فقط دارم حقیقت رو به رخت می‌کشم. تو می‌دونی که اون رابطه با جیسون…»

«اون رابطه با جیسون، تنها چیزیه که من رو از فروپاشیِ کامل نجات داده!» کامیل ناگهان چرخید. چشمانش قرمز بود، اما نه از گریه، بلکه از خشمی که بر لبه‌ی پرتگاه ایستاده بود. «تو فکر می‌کنی تو قهرمانی که می‌خوای من رو از قفس نجات بدی؟ تو فقط یه ویرانگری، تهیونگ. تو عاشقِ اون لحظه‌ای هستی که می‌بینی یه نفر داره از درون می‌شکنه. تو عاشقِ زخمی هستی که خودت ایجاد می‌کنی.»

تهیونگ برای اولین بار، حس کرد که لبخندش روی لب‌هایش خشک می‌شود. «من… من فقط می‌خواستم…»



#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
دیدگاه ها (۲)

part27

part28

part25

part24

part21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط