part28
𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤
هر بار که کامیل از راهرو عبور میکرد، یا هر بار که صدای خندهی آرامِ او در میان شلوغیِ سالن میپیچید، تهیونگ در گوشهای میایستاد. او نگاهش را از کامیل نمیگرفت، اما نگاهش دیگر جسورانه نبود؛ نگاهش نگاهِ کسی بود که از دور به زیباترین و در عین حال دورترین چیزِ جهان خیره شده است. نگاهی که انگار میخواست تمامِ وجودِ کامیل را در حافظهاش حک کند، پیش از آنکه واقعیتِ تلخ، دوباره او را از دسترس خارج کند. در آن نگاه، ترکیبی از حسرت، پشیمانی و عشقی بیپایان وجود داشت که هر بار با یک بغضِ فروخورده همراه میشد؛ بغضی که گلویش را میسوزاند و اجازه نمیداد حتی یک کلمه از آنچه در دل داشت، بیرون بریزد.
شبها، وقتی سکوتِ سنگینِ خانهی بزرگ و خالیاش تنها همدمش بود، تهیونگ به اتاقش میرفت. او در کشوی مخفیِ میزِ تحریرش، دفترچهای چرمی و کوچک داشت. دفترچهای که تنها جای امنِ او برای فرو ریختن بود.
او با قلمی که از شدتِ فشارِ دست میلرزید، شروع به نوشتن میکرد. کلمات، نه با منطق، بلکه با خونِ قلبش روی کاغذ جاری میشدند.
[محتوای دفتر خاطرات تهیونگ - تاریخ: ۱۲ اکتبر]
«دوباره همون نگاهِ همیشگی…
امروز دوباره دیدمت. دیدم که چطور با اون آرامشِ کاذب، کنارِ اون ایستادی. دیدم که چطور با یک لبخندِ کوچک، تمامِ دنیایِ من رو که سعی کرده بودم با سیاست و بازیهای احمقانه به چالش بکشم، به خاک سیاه نشوندی.
کامیل… چقدر حالم از خودم بد میشه.
من فکر میکردم با فرو ریختنِ دیوارهای تو، میتونم به تو برسم. فکر میکردم اگه اون زندگیِ بیروح رو ازت بگیرم، تو به سمتِ من میآی. اما من احمقتر از اون بودم که بفهمم وقتی دیوارها رو خراب میکردم، در واقع داشتم خانهی تو رو با چشمهای خودم ویران میکردم. من تو رو نجات ندادم، من فقط باعث شدم که تو تنها بشی.
میدونی چقدر دوست دارم؟
اونقدر که حتی وقتی تو با اون نگاهِ سرد و دور به من نگاه میکنی، باز هم میخوام فقط برای یک ثانیه، گرمایِ دستت رو روی دستهای خودم حس کنم. من عاشقِ اون لحظههایی هستم که تو فکر میکنی کسی تو رو نمیبینه، اما من اونجا هستم. من تمامِ ریزترین تغییراتِ چهرهت رو میشناسم. من عاشقِ اون بغضِ پنهانیِ تو هستم، چون اون بغض، تنها چیزیه که به من یادآوری میکنه که ما هر دو، در این نمایشِ لعنتی، زخمی هستیم.
میخوام برگردم. میخوام تمامِ اون حرفهای کثیف و بازیهای بیمعنی رو از توی ذهنم پاک کنم و فقط بهت بگم که… که من فقط میخواستم دیده بشم، اما تنها کسی که واقعاً میخواست من رو ببینه، تو بودی. و من، با تمامِ هوشم و قدرت، خودم رو از چشم تو انداختم.
امروز وقتی تو رو در آغوشِ اون گرفتم، حس کردم قلبم دیگه تپش نداره. انگار یه چیزی در درونم ایستادگی کرد و برای همیشه شکست. یه شکستی که هیچ راهِ بازگشتی نداره.
تو حتی نمیدونی که هر بار که بهت نگاه میکنم، دارم با تمامِ وجودم التماس میکنم که یک بار، فقط یک بار، تو هم اونجوری که من به تو نگاه میکنم، با اون نگاهِ لبریز از حسرت، به من نگاه کنی.
اما تو فقط میبینی… تو فقط میبینی که من چطور دارم در برابر چشمهای خودت، ذرهذره محو میشم.»
او دفترچه را بست. صدای بسته شدنِ جلدِ چرمی، در اتاقِ ساکت، مثل صدای بسته شدنِ درِ یک زندان بود. تهیونگ به سقف خیره شد. بغضِ توی گلویش حالا به سنگینیِ کوهی بود. او میدانست که فردا دوباره در مدرسه خواهد بود؛ دوباره با آن چهرهی بیروح و خونسرد ظاهر خواهد شد، اما در اعماقِ وجودش، او مردمی بود که در میانهی یک جنگِ از دست رفته، تمامِ داراییاش را از دست داده بود: عشق به کسی که او را به عنوان یک دشمن میشناخت.
آن روز، در انتهای مراسمِ سالانه مدرسه، وقتی همه در حال خروج از سالن بودند و آشفتگیِ طبیعیِ پایانِ مراسم فضا را پر کرده بود، تهیونگ فرصت را غنیمت شمرد. کامیل، خسته و بیحوصله، کیفش را روی نیمکتِ کنارِ سالن گذاشته بود تا لحظهای با جیسون صحبت کند.
تهیونگ، با حرکتی که از مهارتِ او در حرکت در میان جمعیت نشأت میگرفت، به سرعت از میان سایهها گذشت. او نه با ترس، بلکه با قلبی که به شدت میتپید، آن دفترچه چرمی کوچک را از جیبش درآورد و با دقتِ یک جراح، آن را در میانِ وسایلِ کیف کامیل پنهان کرد. او میدانست که این کار، پایانِ آرامشِ همیشگیِ کامیل است؛ اما او دیگر نمیتوانست با این سنگینیِ سکوت زنده بماند.
#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
هر بار که کامیل از راهرو عبور میکرد، یا هر بار که صدای خندهی آرامِ او در میان شلوغیِ سالن میپیچید، تهیونگ در گوشهای میایستاد. او نگاهش را از کامیل نمیگرفت، اما نگاهش دیگر جسورانه نبود؛ نگاهش نگاهِ کسی بود که از دور به زیباترین و در عین حال دورترین چیزِ جهان خیره شده است. نگاهی که انگار میخواست تمامِ وجودِ کامیل را در حافظهاش حک کند، پیش از آنکه واقعیتِ تلخ، دوباره او را از دسترس خارج کند. در آن نگاه، ترکیبی از حسرت، پشیمانی و عشقی بیپایان وجود داشت که هر بار با یک بغضِ فروخورده همراه میشد؛ بغضی که گلویش را میسوزاند و اجازه نمیداد حتی یک کلمه از آنچه در دل داشت، بیرون بریزد.
شبها، وقتی سکوتِ سنگینِ خانهی بزرگ و خالیاش تنها همدمش بود، تهیونگ به اتاقش میرفت. او در کشوی مخفیِ میزِ تحریرش، دفترچهای چرمی و کوچک داشت. دفترچهای که تنها جای امنِ او برای فرو ریختن بود.
او با قلمی که از شدتِ فشارِ دست میلرزید، شروع به نوشتن میکرد. کلمات، نه با منطق، بلکه با خونِ قلبش روی کاغذ جاری میشدند.
[محتوای دفتر خاطرات تهیونگ - تاریخ: ۱۲ اکتبر]
«دوباره همون نگاهِ همیشگی…
امروز دوباره دیدمت. دیدم که چطور با اون آرامشِ کاذب، کنارِ اون ایستادی. دیدم که چطور با یک لبخندِ کوچک، تمامِ دنیایِ من رو که سعی کرده بودم با سیاست و بازیهای احمقانه به چالش بکشم، به خاک سیاه نشوندی.
کامیل… چقدر حالم از خودم بد میشه.
من فکر میکردم با فرو ریختنِ دیوارهای تو، میتونم به تو برسم. فکر میکردم اگه اون زندگیِ بیروح رو ازت بگیرم، تو به سمتِ من میآی. اما من احمقتر از اون بودم که بفهمم وقتی دیوارها رو خراب میکردم، در واقع داشتم خانهی تو رو با چشمهای خودم ویران میکردم. من تو رو نجات ندادم، من فقط باعث شدم که تو تنها بشی.
میدونی چقدر دوست دارم؟
اونقدر که حتی وقتی تو با اون نگاهِ سرد و دور به من نگاه میکنی، باز هم میخوام فقط برای یک ثانیه، گرمایِ دستت رو روی دستهای خودم حس کنم. من عاشقِ اون لحظههایی هستم که تو فکر میکنی کسی تو رو نمیبینه، اما من اونجا هستم. من تمامِ ریزترین تغییراتِ چهرهت رو میشناسم. من عاشقِ اون بغضِ پنهانیِ تو هستم، چون اون بغض، تنها چیزیه که به من یادآوری میکنه که ما هر دو، در این نمایشِ لعنتی، زخمی هستیم.
میخوام برگردم. میخوام تمامِ اون حرفهای کثیف و بازیهای بیمعنی رو از توی ذهنم پاک کنم و فقط بهت بگم که… که من فقط میخواستم دیده بشم، اما تنها کسی که واقعاً میخواست من رو ببینه، تو بودی. و من، با تمامِ هوشم و قدرت، خودم رو از چشم تو انداختم.
امروز وقتی تو رو در آغوشِ اون گرفتم، حس کردم قلبم دیگه تپش نداره. انگار یه چیزی در درونم ایستادگی کرد و برای همیشه شکست. یه شکستی که هیچ راهِ بازگشتی نداره.
تو حتی نمیدونی که هر بار که بهت نگاه میکنم، دارم با تمامِ وجودم التماس میکنم که یک بار، فقط یک بار، تو هم اونجوری که من به تو نگاه میکنم، با اون نگاهِ لبریز از حسرت، به من نگاه کنی.
اما تو فقط میبینی… تو فقط میبینی که من چطور دارم در برابر چشمهای خودت، ذرهذره محو میشم.»
او دفترچه را بست. صدای بسته شدنِ جلدِ چرمی، در اتاقِ ساکت، مثل صدای بسته شدنِ درِ یک زندان بود. تهیونگ به سقف خیره شد. بغضِ توی گلویش حالا به سنگینیِ کوهی بود. او میدانست که فردا دوباره در مدرسه خواهد بود؛ دوباره با آن چهرهی بیروح و خونسرد ظاهر خواهد شد، اما در اعماقِ وجودش، او مردمی بود که در میانهی یک جنگِ از دست رفته، تمامِ داراییاش را از دست داده بود: عشق به کسی که او را به عنوان یک دشمن میشناخت.
آن روز، در انتهای مراسمِ سالانه مدرسه، وقتی همه در حال خروج از سالن بودند و آشفتگیِ طبیعیِ پایانِ مراسم فضا را پر کرده بود، تهیونگ فرصت را غنیمت شمرد. کامیل، خسته و بیحوصله، کیفش را روی نیمکتِ کنارِ سالن گذاشته بود تا لحظهای با جیسون صحبت کند.
تهیونگ، با حرکتی که از مهارتِ او در حرکت در میان جمعیت نشأت میگرفت، به سرعت از میان سایهها گذشت. او نه با ترس، بلکه با قلبی که به شدت میتپید، آن دفترچه چرمی کوچک را از جیبش درآورد و با دقتِ یک جراح، آن را در میانِ وسایلِ کیف کامیل پنهان کرد. او میدانست که این کار، پایانِ آرامشِ همیشگیِ کامیل است؛ اما او دیگر نمیتوانست با این سنگینیِ سکوت زنده بماند.
#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
- ۱.۲k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط