قبل اینکه تو رو ببینم قبل اینکه بیای تو زندگیم و برای
قبلِ اینکه تو رو ببینم ، قبل اینکه بیای تو زندگیم و برای تو بتپه قلبم ، مرده بودم . حالا مجبورم به برگشتن به همون روزهای تاریکِ قبلِ تو رو دیدن . من تمام این سال هارو حذف میکنم و خودمو جا میذارم ، پیش تو . همینجا . لابهلای روشنیِ همین خاطره ها . چونکه عزیزم ، من خیلی خستم و بیش ازین بر نمیاد ازم خودمو به دوش کشیدن . مهم نیست اگه بقیهی عمر ، تفاوتی نداشته باشم با یه سنگ . مهم نیست اگه دیگه نخنده لبام یا اینکه بلند ترین خنده های خالی از احساس سر بزنه ازم . مهم نیست اگه سرد تر ازین بشن چشمام . اهمیت نداره اگه ریم شبیه به ریهی پیرمردی ۸۰ ساله نفس میکشه . اگه پاکت های وینستون تند تر تموم میشن ، مهم نیست. مهم تویی و من به اجبارِ ممتد بودنِ خنده هات ، خودم و تو رو ترک میکنم . حینی که ازینجا ببعد بقدر تنفسی ناچیز هم قادر نیست تنم .
- ۱۰.۳k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط