Yabani
Yabani³
از دید ساواش*
صبح از روی کاناپه بلند شدم و رفتم توی اتاقم صنم هنوز خواب بود رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون و لباس پوشیدم و رفتم پایین توی آشپزخونه
س_ خاله حنیفه یه قهوه برام درست کن
( عکسش و قهوه خوردنش توی آشپزخونه اسلاید دو )
حنیفه خانم : باشه پسرم
دیدم وفا اومد و نشست پیشم
حنیفه خانم : بیا پسرم قهوت
س_ ممنون حنیفه ام ( لپ حنیفه خانم رو کشید )
و. دیشب اون رفتارا چی بود آخه
س_ صبح توام بخیر داداش
و. صبح بخیر و ولکن اون رفتارای دیشبت چی بود
س_ وفا اعصاب منو اول صبح خورد نکن ، مگه من قبلا این رفتارارو نداشتم ؟ بدتر ازینم بودم بدتر ازینم انجام میدادم وفا ، مگه شماها منو ندید مگه منو نمیشناسید پسر چرا انقد تعجب میکنید
و. داداش میدونم داشتی ، انجام میدادی ، دیدیمت ، میشناسیمت ،تعجبم نکردیم اما با این دختر نه
س_ پرو بازی در میاورد منم ادبش کردم
و. چی داری میگی تو اخه چرت و پرت نگو کاملا عقلتو از دست دادی
س_ وفا اعصاب منو بهم نریز تو کارای من دخالت نکنید مگه من باید از شماها اجازه بگیرم چه رفتاری انجام بدم
( بلند شد و رفت)
و. مامان واسه منم یه قهوه درست کن
حنیفه خانم : کوفت واست درست میکنم انقد ساواشو اذیت نکن
و. مامان چی داری میگی ولکن بابا اول صبح
(وفا هم بلند شد رفت 🤣 امروز همه از دنده چپ بلند شدن😂)
از دید صنم*
از خواب بلند شدم و رفتم حموم اومدم بیرون و حوله تنم بود رفتم سمت کمد که لباس وردارم و پشتم به در اتاق بود حوله ام رو انداختم پایین و همون موقعه در باز شد... ساواش بود
جیغ کشیدم
ص. چیکار میکنیییییییییی برو بیرون از اتاققققققق
سریع حوله سفید رو ورداشتم و دور خودم پیچیدم
س_ هیس...صداتو ببر
ص. خیلی خونسرد بهم گفت صداتو ببر از دیشب خیلی عوض شده اومد داخل اتاق و درو بست
ص. چیکار میکنی برو بیرون از اتاق
هیچی نگفت و رفت روی مبل نشست و با یک نفر تماس گرفت ، انگار تماس با یکی از وکلای شرکت بود بعدشم به امره زنگ زد و باهاش صحبت کرد
با اعصبانیت رفتم تو حموم و لباسامو پوشیدم
این خودش اتاق کار داره از حرص من اینکارارو میکنه
بعدشم از حموم اومدم بیرون و بدون هیچ حرفی از اتاق رفتم بیرون و رفتم پایین توی آشپزخونه
حنیفه خانم اونجا بود
حنیفه خانم : صبحت بخیر دخترم
ص. صبح بخیر خاله حنیفه
حنیفه خانم : چی میخوای دخترم بگو من برات درست کنم
ص. نه نه من خودم میخوام درست کنم
حنیفه خانم : باشه دخترم هر جور خودت راحتی
خاله حنیفه از آشپزخونه رفت بیرون و کارای دیگه رو انجام بده
زنگ در خونه خورد
منم دنبال ماهیتابه میگشتم
انقد آشپزخونه بزرگه که آدم نمیدونه کجارو بگرده هزارتا وسیله و کشو و کمد هست
پایین گاز یه کمد بود اونجارو نگشتم حتما اونجاست
نشستم و توی کمد رو نگاه کردم و ماهیتابه رو بلاخره پیدا کردم تا اومدم بالا یه زن رو کنارم دیدم و جیغ بلندی کشیدم و با ماهیتابه میخواستم بزنم تو سرش
ترسیدمممممم ، شما کی هستید دیگه
هوففففف ( عکس ماهیتابه تو دستش و قیافش وقتی ترسیده توی اسلاید چهارم )
ساواش اومد
س_ اینجا چخبره
اون خانم : هیچی ساواش این خانوم کوچولو منو دید و یکمی🤏🏻 ترسید
س_ نیازی نیست بترسی پرنده کوچولو این درنه ( درن یکی از ارشد های شرکت هست ، عکسش توی اسلاید سوم ) اینجا هم رفت و آمد داره مثل اِمره
اون ماهیتابه رو هم بیار پایین و از آشپزخونه برو بیرون به حنیفه میگم یه چیزی واست درست کنه
ص.من خودم میخوام درست کنم
س_ با من بحث نکن برو بیرون از آشپزخونه کار داریم
ص. با اعصبانیت محکم ماهیتابه رو کوبیدم روی اوپن زیر لب گفتم :
ص. وحشی
و بعدش از آشپزخونه رفتم بیرون و رفتم توی اتاق ساواش حاضر شدم و لباسامو پوشیدم و یکمی آرایش کردم و موهامم باز گذاشتم چون موهام بلند و صاف بود تا پایین باس* نم اومده بود و بعدش از اتاق رفتم بیرون و از پله ها رفتم پایین و رفتم تو آشپزخونه تا چیزی بخورم یه نگاه به ساواش و درن کردم ( طرز نگاه کردنش اسلاید پنجم ) داشت با درن کار میکرد
رفتم طرفش و روی اوپن خم شدم
نگاهش به من افتاد
گفتم :
ص. من دارم میرم دانشگاه
س_ مگه اجازه دادم ؟
ص. من از هیچکس اجازه نمیگیرم
هیچی نگفت
رفتم سمت در عمارت
دستگیره درو کشیدم ، باز نشد
دوباره کشیدم بازم باز نشد
در قفل بود
از دید ساواش*
صبح از روی کاناپه بلند شدم و رفتم توی اتاقم صنم هنوز خواب بود رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون و لباس پوشیدم و رفتم پایین توی آشپزخونه
س_ خاله حنیفه یه قهوه برام درست کن
( عکسش و قهوه خوردنش توی آشپزخونه اسلاید دو )
حنیفه خانم : باشه پسرم
دیدم وفا اومد و نشست پیشم
حنیفه خانم : بیا پسرم قهوت
س_ ممنون حنیفه ام ( لپ حنیفه خانم رو کشید )
و. دیشب اون رفتارا چی بود آخه
س_ صبح توام بخیر داداش
و. صبح بخیر و ولکن اون رفتارای دیشبت چی بود
س_ وفا اعصاب منو اول صبح خورد نکن ، مگه من قبلا این رفتارارو نداشتم ؟ بدتر ازینم بودم بدتر ازینم انجام میدادم وفا ، مگه شماها منو ندید مگه منو نمیشناسید پسر چرا انقد تعجب میکنید
و. داداش میدونم داشتی ، انجام میدادی ، دیدیمت ، میشناسیمت ،تعجبم نکردیم اما با این دختر نه
س_ پرو بازی در میاورد منم ادبش کردم
و. چی داری میگی تو اخه چرت و پرت نگو کاملا عقلتو از دست دادی
س_ وفا اعصاب منو بهم نریز تو کارای من دخالت نکنید مگه من باید از شماها اجازه بگیرم چه رفتاری انجام بدم
( بلند شد و رفت)
و. مامان واسه منم یه قهوه درست کن
حنیفه خانم : کوفت واست درست میکنم انقد ساواشو اذیت نکن
و. مامان چی داری میگی ولکن بابا اول صبح
(وفا هم بلند شد رفت 🤣 امروز همه از دنده چپ بلند شدن😂)
از دید صنم*
از خواب بلند شدم و رفتم حموم اومدم بیرون و حوله تنم بود رفتم سمت کمد که لباس وردارم و پشتم به در اتاق بود حوله ام رو انداختم پایین و همون موقعه در باز شد... ساواش بود
جیغ کشیدم
ص. چیکار میکنیییییییییی برو بیرون از اتاققققققق
سریع حوله سفید رو ورداشتم و دور خودم پیچیدم
س_ هیس...صداتو ببر
ص. خیلی خونسرد بهم گفت صداتو ببر از دیشب خیلی عوض شده اومد داخل اتاق و درو بست
ص. چیکار میکنی برو بیرون از اتاق
هیچی نگفت و رفت روی مبل نشست و با یک نفر تماس گرفت ، انگار تماس با یکی از وکلای شرکت بود بعدشم به امره زنگ زد و باهاش صحبت کرد
با اعصبانیت رفتم تو حموم و لباسامو پوشیدم
این خودش اتاق کار داره از حرص من اینکارارو میکنه
بعدشم از حموم اومدم بیرون و بدون هیچ حرفی از اتاق رفتم بیرون و رفتم پایین توی آشپزخونه
حنیفه خانم اونجا بود
حنیفه خانم : صبحت بخیر دخترم
ص. صبح بخیر خاله حنیفه
حنیفه خانم : چی میخوای دخترم بگو من برات درست کنم
ص. نه نه من خودم میخوام درست کنم
حنیفه خانم : باشه دخترم هر جور خودت راحتی
خاله حنیفه از آشپزخونه رفت بیرون و کارای دیگه رو انجام بده
زنگ در خونه خورد
منم دنبال ماهیتابه میگشتم
انقد آشپزخونه بزرگه که آدم نمیدونه کجارو بگرده هزارتا وسیله و کشو و کمد هست
پایین گاز یه کمد بود اونجارو نگشتم حتما اونجاست
نشستم و توی کمد رو نگاه کردم و ماهیتابه رو بلاخره پیدا کردم تا اومدم بالا یه زن رو کنارم دیدم و جیغ بلندی کشیدم و با ماهیتابه میخواستم بزنم تو سرش
ترسیدمممممم ، شما کی هستید دیگه
هوففففف ( عکس ماهیتابه تو دستش و قیافش وقتی ترسیده توی اسلاید چهارم )
ساواش اومد
س_ اینجا چخبره
اون خانم : هیچی ساواش این خانوم کوچولو منو دید و یکمی🤏🏻 ترسید
س_ نیازی نیست بترسی پرنده کوچولو این درنه ( درن یکی از ارشد های شرکت هست ، عکسش توی اسلاید سوم ) اینجا هم رفت و آمد داره مثل اِمره
اون ماهیتابه رو هم بیار پایین و از آشپزخونه برو بیرون به حنیفه میگم یه چیزی واست درست کنه
ص.من خودم میخوام درست کنم
س_ با من بحث نکن برو بیرون از آشپزخونه کار داریم
ص. با اعصبانیت محکم ماهیتابه رو کوبیدم روی اوپن زیر لب گفتم :
ص. وحشی
و بعدش از آشپزخونه رفتم بیرون و رفتم توی اتاق ساواش حاضر شدم و لباسامو پوشیدم و یکمی آرایش کردم و موهامم باز گذاشتم چون موهام بلند و صاف بود تا پایین باس* نم اومده بود و بعدش از اتاق رفتم بیرون و از پله ها رفتم پایین و رفتم تو آشپزخونه تا چیزی بخورم یه نگاه به ساواش و درن کردم ( طرز نگاه کردنش اسلاید پنجم ) داشت با درن کار میکرد
رفتم طرفش و روی اوپن خم شدم
نگاهش به من افتاد
گفتم :
ص. من دارم میرم دانشگاه
س_ مگه اجازه دادم ؟
ص. من از هیچکس اجازه نمیگیرم
هیچی نگفت
رفتم سمت در عمارت
دستگیره درو کشیدم ، باز نشد
دوباره کشیدم بازم باز نشد
در قفل بود
- ۲۲۳
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط