{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒
پارت نهم: پژواکِ سکوتِ سرد
سالنِ قدیمی، حالا دیگر فقط سقفِ فروریخته و تکه‌های چوبِ سوخته بود. دودِ ناشی از درگیری، کم‌کم جایش را به بویِ خاک و زنگار می‌داد. کوک، با همان پارچه‌ی خون‌آلودِ تهیونگ در مشتش، بی‌صدا به سمتِ ات ایستاد. چهره‌اش مثل همیشه سرد بود، اما یک تلألؤِ نامعلوم در چشمانش می‌درخشید؛ چیزی شبیه به شکست.

ات نگاهی به کوک انداخت و بعد چرخید سمتِ جینا که هنوز کنارش نفس‌نفس می‌زد.

— خوبی؟

جینا فقط سر تکان داد، صدایش در گلو خفه شده بود. سوهو که مشغولِ بررسیِ اطراف بود، ناگهان گفت:

— اینجا دیگه چیزی برایِ ما نداره. باید برگردیم.

ات سری تکان داد. اما کوک، قبل از حرکت، نگاهی سرد و نافذ به سمتِ همان نقطه‌ای که مردِ نقاب‌دار ناپدید شده بود، انداخت. انگار می‌خواست آن سایه را در ذهنش حک کند.

سکوتِ سنگینی بینشان حاکم بود. سکوتی که پر از سوال‌های بی‌پاسخ بود.

«تهیونگ کجاست؟»

«چرا اسمِ ات لو رفت؟»

«این مردِ نقاب‌دار دقیقاً کیه و چه نقشه‌ای داره؟»

وقتی به سمتِ ماشین‌هایشان برگشتند، ات متوجه شد که کوک دیگر در کنارش نیست. چرخید و او را دید که پشت به جمع، کنارِ دیوارِ آکادمی ایستاده و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده است. انگار در دنیایِ خودش سیر می‌کرد.

ات آرام به سمتش رفت.

— حالت خوبه؟

کوک سرش را برگرداند. چشمانش مثلِ همیشه عمیق و بی‌حالت بود، اما ات حس کرد چیزی در پشتِ آن سرما، در حالِ غلغلک دادن است.

— دارم به این فکر می‌کنم که چقدر زود بازی عوض شد.

ات با پوزخندی سرد گفت:

— بازی از اولش هم این‌جوری بود. فقط ما دیر متوجه شدیم.

کوک به پارچه‌ی خون‌آلود در دستش نگاه کرد.

— تهیونگ… اون همیشه مواظب بود. این یعنی… پایِ یه نفرِ خیلی قوی وسطِ.

ات دستش را در جیبش کرد و با حالتی عادی گفت:

— شاید باید ازش پرسید…

کوک ابرویش را بالا انداخت.

— از کی؟

ات نگاهی به اطراف انداخت. جینا و سوهو کمی دورتر بودند و مشغولِ چک کردنِ تلفن‌هاشان بودند. ات آرام در گوشِ کوک زمزمه کرد:

— از کسی که فکر می‌کنه آخرین بازمانده‌ست.

کوک نگاهش را به ات دوخت. برای اولین بار، ات در چشمانِ او، چیزی شبیه به کنجکاویِ سرد را دید. کنجکاوی‌ای که مثلِ خودش، هیچ‌گاه به راحتی ابراز نمی‌شد.

— منظورت چیه؟

ات با لبخندی مرموز گفت:

— منظورم اینه که… گاهی وقت‌ها، برایِ فهمیدنِ حقیقت، باید اول خودت رو تویِ خطر بندازی.

و با این حرف، ات به سمتِ ورودیِ آکادمی رفت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود. انگار که نه گلوله‌ای شلیک شده بود، نه کسی گم شده بود، و نه سایه‌ای با ماسکِ گلِ سرخ، نامِ او را فریاد زده بود.

کوک، همان‌طور که پارچه‌ی خون‌آلود را در دستش مچاله می‌کرد، به رفتنِ ات نگاه کرد. تردید در چشمانش موج می‌زد، اما سرما و غریزه‌ی بقا، همیشه قوی‌تر از هر احساسی بود.

«بازی عوض شده…»

این فکر، مثلِ پتک رویِ سرش می‌کوبید.

ادامه دارد…
شرایط برای 3 پارت بعدی:
14 لایک👍🏻
10 کامنت🗨
5 ریپست♾️
دیدگاه ها (۱)

بانو فالوشه؟ نویسنده اعظم: @wiwish.a✨💕

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت هشتم: نفرینِ دودات با صدای خ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت هفتم: شکارچیانِ بی‌نامدود هم...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت چهارم: سایه‌های سرد در آکادم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط