{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همیشه تو رویا هام همین طوری بودمالبته نباید بگم رویا بای

همیشه تو رویا هام همین طوری بودم.البته نباید بگم رویا باید بگم چیزی ک منو تو خودش بلعید،از اول میدونستم قراره هم آسیب برسونه اما من رفتم دنبال ی زندگی جدید تو ذهنم.بعدش چی شد؟
چیزایی رو تجربه کردم ک عاشقش شدم،با فرد رویاهام زندگی کردم.اما بعدا شد کابوس،شد حسرت،شبیه رنگ آبی،شد غم،شد خشم.وقتی بیدار شدم دیدم واع!من ک نمیتونم بغلش کنم.و از اون قسمت به بعد همه‌چی برام بی معنی شد و خودمم تبدیل ب فرد پرخاشگر شدم،ی فرد اورثینگر،ساکت.کسی ک قلب درد داره،دست درد و پا درد و سر درد داره اره،پنهون کردن از این جا شروع شد...و به جز اینا هنو کلی مرحله دیگه دارم ناخودآگاه پیش میرم....ینی دارم به سوی بلعیده شدت پیش میرم...اما برمیگردم ب نقطه شروع....خیال بافی...این پله ها داره منو همراه با خیال بافی ب سوی بلعیده شدن میبرن و منم دارم از گول زدن خودم لذت میبرم.
در حالی ک من از همه چی باخبرم...
دیدگاه ها (۰)

یونگی همیشه‌ وایبش قابل پرستشه

خواستم یاداوری کنم ک زندگی ما با غم تشکیل شده،و باید تا اخر ...

پیج چند سال قبلمه بعد چهار سال اومدم تو این چند سالی ک گذشت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط