✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۶🦋)✥
✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۶🦋)✥
(ویو جئون جونگ کوک)
آروم به بدنم نزدیکش کرد و پیراهن چند سانت با بدنم بیشتر فاصله نداشت...
پیراهن رو عقب کشید و دوباره به سمت تخت آروم قدم برداشت...
وقتی نشست گفت:
_ پیراهن اندازته تازه دوختمش چند دقیقه ی دیگه صبر کن یه شلوار هم برات میدوزم.(آروم)
+ هوم باشه.
_ اینقدر هم سر پا واینستا برات خوب نیس ممکنه زخمت باز بشه یا بیا اینجا بشین یا دوباره برگرد روی همون مبلی که روش بودی.(آروم)
آروم گفتم:
+ هوم میرم رو مبل میشینم.
_ باشه.(آروم)
از اتاق اومدم بیرون و به سمت همون مبلی که روش بودم قبلا قدم برداشتم...
نشستم رو مبل...
که یهو کلی سوال تو ذهنم اومد...
همه میگفتن که تو این جنگل هیچ کس زندگی نمیکنه پس چرا این دختر اینجاست.؟
و چرا دختره بین این همه شهر ، خونه ، کشور ، یک جنگل خیلی بزرگ و قدیمی انتخاب کرده که زندگی کنه.؟
دختره خانواده نداره.؟
یتیمه.؟
یا خانواده داره و خانوادهش اونو ول کرده.؟
اصلا اینا چه ربطی داره به من.؟!
مگه من فضولم.؟!(بله آقای جئون شما فضولی😂)
اوفف ولش اصلا...
چرا اصلا دارم به اون فکر میکنم.؟؟!!(نمیدونم والا برو ازش بپرس😂🤷♀️)
هوفف ولش کن ایش شاید به خاطر اینکه تیر خوردم...آره قطعا همینه اون جنگ کوفتی مغزم رو بهم ریخته...(بله بله همینطوره ارباب شما درست میگید🤣)
که فکرم کشیده شد سمت اون حرومزاده...(آندره رو میگه)
واقعا چرا اینجوری شد...؟!
هه!...خود به خود که اینجوری نمیشه...!!
معلومه که جاسوس داریم...!!!
من همه ی چیزای آندره رو چک کردم...!!
گوشیش رو هک کردم...!!
دوربین های عمارتش رو همینطور شرکتش رو چک کردم همه ی گفته گو ها و نقشه هارو شنیدم و دیدم...!!!
انگار که توی لحظه ای نقشهش رو عوض کرده که تو بار همو ملاقات کردیم...!!!!
اون جاسوس کسی نیس جز بادیگاردِ شخصیم و دستیارم توی همه ی کار هام...!!!
زمزمه کردم:
+ جیسون.!!!!
کار خودشه...!!!
تنها کسایی که از همه چیزم خبر دارند تهیونگ و جیسونه...!!!
+ هه فک میکنی میتونی از دستم در بری جیسون.؟؟!
+ جوری تاوان کارت رو پس میدی که دوس داری فقط همون لحظه بمیری ولی به دستای من مجازات نشی.(زمزمه وار حرف میزنه)
ادامه دارد.......💫💫
حمایت یادتون نره قشنگا✨🌙
(امیدوارم که از پارت های جدید خوشتون بیاد🙂🙂🥲❤)
(ویو جئون جونگ کوک)
آروم به بدنم نزدیکش کرد و پیراهن چند سانت با بدنم بیشتر فاصله نداشت...
پیراهن رو عقب کشید و دوباره به سمت تخت آروم قدم برداشت...
وقتی نشست گفت:
_ پیراهن اندازته تازه دوختمش چند دقیقه ی دیگه صبر کن یه شلوار هم برات میدوزم.(آروم)
+ هوم باشه.
_ اینقدر هم سر پا واینستا برات خوب نیس ممکنه زخمت باز بشه یا بیا اینجا بشین یا دوباره برگرد روی همون مبلی که روش بودی.(آروم)
آروم گفتم:
+ هوم میرم رو مبل میشینم.
_ باشه.(آروم)
از اتاق اومدم بیرون و به سمت همون مبلی که روش بودم قبلا قدم برداشتم...
نشستم رو مبل...
که یهو کلی سوال تو ذهنم اومد...
همه میگفتن که تو این جنگل هیچ کس زندگی نمیکنه پس چرا این دختر اینجاست.؟
و چرا دختره بین این همه شهر ، خونه ، کشور ، یک جنگل خیلی بزرگ و قدیمی انتخاب کرده که زندگی کنه.؟
دختره خانواده نداره.؟
یتیمه.؟
یا خانواده داره و خانوادهش اونو ول کرده.؟
اصلا اینا چه ربطی داره به من.؟!
مگه من فضولم.؟!(بله آقای جئون شما فضولی😂)
اوفف ولش اصلا...
چرا اصلا دارم به اون فکر میکنم.؟؟!!(نمیدونم والا برو ازش بپرس😂🤷♀️)
هوفف ولش کن ایش شاید به خاطر اینکه تیر خوردم...آره قطعا همینه اون جنگ کوفتی مغزم رو بهم ریخته...(بله بله همینطوره ارباب شما درست میگید🤣)
که فکرم کشیده شد سمت اون حرومزاده...(آندره رو میگه)
واقعا چرا اینجوری شد...؟!
هه!...خود به خود که اینجوری نمیشه...!!
معلومه که جاسوس داریم...!!!
من همه ی چیزای آندره رو چک کردم...!!
گوشیش رو هک کردم...!!
دوربین های عمارتش رو همینطور شرکتش رو چک کردم همه ی گفته گو ها و نقشه هارو شنیدم و دیدم...!!!
انگار که توی لحظه ای نقشهش رو عوض کرده که تو بار همو ملاقات کردیم...!!!!
اون جاسوس کسی نیس جز بادیگاردِ شخصیم و دستیارم توی همه ی کار هام...!!!
زمزمه کردم:
+ جیسون.!!!!
کار خودشه...!!!
تنها کسایی که از همه چیزم خبر دارند تهیونگ و جیسونه...!!!
+ هه فک میکنی میتونی از دستم در بری جیسون.؟؟!
+ جوری تاوان کارت رو پس میدی که دوس داری فقط همون لحظه بمیری ولی به دستای من مجازات نشی.(زمزمه وار حرف میزنه)
ادامه دارد.......💫💫
حمایت یادتون نره قشنگا✨🌙
(امیدوارم که از پارت های جدید خوشتون بیاد🙂🙂🥲❤)
- ۶۳۴
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط