تو پاییز بودی سرد اما دلنشین از همانهایی که آدمی را مشتاق به حرف ...
.
.
تو پاییز بودی؛ سرد اما دلنشین، از همانهایی که آدمی را مشتاق به حرف زدن میکنند، من اما آن دختر بچه کنجکاوی بودم که در هر سوراخی سرک میکشید، مهربان اما پیچیده.
برای ترمیم زخمهایَت در گوشهای از زندگیِ پُر تلاطُماَت جا خوش کردم و آرام آرام مشغول سرگرم کردنت شدم؛ بلکه شاید بتوانی کمی از زیر بارِ مشکلاتِ سنگینی که کمرت را خم کردهاند شانه خالی کنی..
نمیدانم در این اَمر موفق بودهام یا نه، اصلا توانستم حتی زخمی را مرهم شوَم یا خیر، اما میدانم که کمی در تو تاثیر گذاشتهام، خوب و بدَش را هم نمیدانم، اما میدانم که پَس از من خندههایَت در تاقچهیِ احساساتَت خاک نمیخورند، شاید ماهی یک بار آنها را گردگیری کنی. میدانم که حداقل دو شبی بوده که توانستهاَم با حرفهایَم تو را از واقعیتها فراری دَهم..
هرچه هست دیگر گذشته؛
حال تو را میبینم که پس از این همه وقت با گذر فصلها از من دور میشوی، آری.. توانستهام تو را از "پاییز" لعنتیات بیرون بیاندازم و اجبار کنم زمستان را نیز تجربه کنی تا شاید کنجکاو شوی که بهار چگونه است؛ اما بهایِ این موفقیت گریبان گیر من شده.. شاید در این میان مرز بین نجات دادنت را با وابسته شدنت گُم کردهام ، به جای تو این من هستم که دیگر دلم نمیخواهد پاییز را وداع بگویَم.
تاثیرات من بر تو را دقیق نمیدانم، اما تاثیرات تو بر من را خوب میدانم، که چطور توانستی از من دختری سرد و دلنشین بسازی، نسخهای تکراری از خودِ دلشستهات!
حال باید درحالی که بهار سر رسیده در پاییزی از زندگی که یادگار تو است بنشینم و درحالی که قهوه تلخم را مینوشم و دود سیگارم را حواله آسمان میکنم ، مرحمهایی که میآیَند تا زخمی را درمان کنند یا که به فریاد بی صدایَم برسند را پَس بزنم؛
چرا کِه از تو درس گرفتهام، و قرار نیست اشتباهات تورا من نیز تکرار کنم، ترجیحم این است که تا آخر عمر در پاییز خود کِز کنم و گذرِ عمر را تماشا کنم؛
تا روزی که شاید، در کندوکاو فصلها، به پاییزِ من بازگردی..
.
تو پاییز بودی؛ سرد اما دلنشین، از همانهایی که آدمی را مشتاق به حرف زدن میکنند، من اما آن دختر بچه کنجکاوی بودم که در هر سوراخی سرک میکشید، مهربان اما پیچیده.
برای ترمیم زخمهایَت در گوشهای از زندگیِ پُر تلاطُماَت جا خوش کردم و آرام آرام مشغول سرگرم کردنت شدم؛ بلکه شاید بتوانی کمی از زیر بارِ مشکلاتِ سنگینی که کمرت را خم کردهاند شانه خالی کنی..
نمیدانم در این اَمر موفق بودهام یا نه، اصلا توانستم حتی زخمی را مرهم شوَم یا خیر، اما میدانم که کمی در تو تاثیر گذاشتهام، خوب و بدَش را هم نمیدانم، اما میدانم که پَس از من خندههایَت در تاقچهیِ احساساتَت خاک نمیخورند، شاید ماهی یک بار آنها را گردگیری کنی. میدانم که حداقل دو شبی بوده که توانستهاَم با حرفهایَم تو را از واقعیتها فراری دَهم..
هرچه هست دیگر گذشته؛
حال تو را میبینم که پس از این همه وقت با گذر فصلها از من دور میشوی، آری.. توانستهام تو را از "پاییز" لعنتیات بیرون بیاندازم و اجبار کنم زمستان را نیز تجربه کنی تا شاید کنجکاو شوی که بهار چگونه است؛ اما بهایِ این موفقیت گریبان گیر من شده.. شاید در این میان مرز بین نجات دادنت را با وابسته شدنت گُم کردهام ، به جای تو این من هستم که دیگر دلم نمیخواهد پاییز را وداع بگویَم.
تاثیرات من بر تو را دقیق نمیدانم، اما تاثیرات تو بر من را خوب میدانم، که چطور توانستی از من دختری سرد و دلنشین بسازی، نسخهای تکراری از خودِ دلشستهات!
حال باید درحالی که بهار سر رسیده در پاییزی از زندگی که یادگار تو است بنشینم و درحالی که قهوه تلخم را مینوشم و دود سیگارم را حواله آسمان میکنم ، مرحمهایی که میآیَند تا زخمی را درمان کنند یا که به فریاد بی صدایَم برسند را پَس بزنم؛
چرا کِه از تو درس گرفتهام، و قرار نیست اشتباهات تورا من نیز تکرار کنم، ترجیحم این است که تا آخر عمر در پاییز خود کِز کنم و گذرِ عمر را تماشا کنم؛
تا روزی که شاید، در کندوکاو فصلها، به پاییزِ من بازگردی..
- ۲۱۱
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط