{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خستهام عزیزکرده

خسته‌ام عزیزکرده،
برایَم تفاوتی ندارد اگر پس از آنکه شب چشم هایَم را روی هم می‌گذارم فردا صبح طلوع خورشید را نبینم.. دروغ چرا؟ از این بابت خرسند نیز می‌شوم
گاهی دیوانه می‌شوم، به سرم می‌زند این تن ارزشمندی که به من هدیه داده‌ای را با چاقو تکه پاره کنم، یا شاید با پرت کردنش از ارتفاع تنها خاطره‌ای از آن به جا بگذارم؛ اما دستم به کار نمی‌رود، در امیدی ناامید در انتظار مرگ نشسته‌ام تا او با اطاعت خودت این روح درمانده را ز این پیکر بی‌رمغ بِکَند،
اماّ انگار مرگ نیز با من قهر است و حتی از دیدنم خودداری می‌کند؛
چه کنم دلبرکم؟ تو بگو، زمانی که دیگر نای ادامه دادن ندارم، چه کنم؟ به کدام جهنم پناه برم که هیچ کجای جهنم آسمانت به پای سهمگینی این زمین خاکی نخواهد رسید..
زندگی در این سیَه چاله نیازمند یک روح قوی و تخس بود، احساسات ظریف و آسیب پذیر من برای این دنیا زیادی حساس بود.
دیدگاه ها (۰)

میدانی عزیزکم ؛ گاه آنقَدَر کم می‌آورم که به پشت بام میروم ،...

نه اصراری به زندگی دارم ، نه اصراری به مرگیعنی اگر گلوله‌ای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط