{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت
Part:²⁷

نور آفتاب از لای پرده افتاده بود روی صورت جونگکوک.

چند ثانیه پلک زد.

بعد چشم‌هاش رو باز کرد.

سقف اتاقش.

تخت خودش.

اتاق خودش.

جونگکوک چند لحظه بی‌حرکت موند.

«...من خونه‌ام؟»

دستش رو روی پیشونیش گذاشت.

سرش سنگین بود و دهانش خشک شده بود.

آروم نشست.

همون لحظه متوجه شد لباس‌های دیشب هنوز تنشه.

کفش‌هاش کنار تخت افتاده بودن.

کتش روی صندلی نبود؛ روی زمین افتاده بود.

بطری نوشیدنی روی میز کنار تخت بود.

جونگکوک چند ثانیه به اتاق نگاه کرد.

«من دیشب چه غلطی کردم؟»

از تخت بلند شد.

دو قدم برداشت و نزدیک بود به کت روی زمین گیر کنه.

به کت نگاه کرد.

«حتماً یه نفر دیشب اتاقمو دزدیده.»

بعد خم شد و کت رو برداشت.

چند ثانیه بعد از اتاق بیرون رفت.

خانه ساکت بود.

از آشپزخانه صدای ظرف می‌اومد.

جونگکوک وارد آشپزخانه شد.

ا/ت پشت میز نشسته بود و صبحانه می‌خورد.

همین که جونگکوک رو دید، چند ثانیه بهش نگاه کرد.

بعد خیلی خونسرد گفت:

«صبح بخیر، مستِ محترم.»

جونگکوک ایستاد.

«...من خیلی مست بودم؟»

ا/ت لقمه‌اش رو خورد.

«نه.»

جونگکوک نفس راحتی کشید.

ا/ت ادامه داد:

«فقط با یه گربه مشکل داشتی.»

جونگکوک دوباره مکث کرد.

«چی؟»

«با یه گربه حرف زدی.»

«من؟»

«آره.»

«چی گفتم؟»

ا/ت خیلی جدی گفت:

«گفتی قیافه‌ش مشکوکه.»

جونگکوک دستش رو روی صورتش کشید.

«نه...»

ا/ت ادامه داد:

«بعد با یه تابلو خروج بحث کردی.»

جونگکوک آرام نشست.

«من با تابلو هم حرف زدم؟»

«بحث کردی.»

«چه بحثی؟»

«می‌گفتی اگه خروج وجود داره، ورودش کجاست.»

جونگکوک چند ثانیه به میز خیره شد.

«من آبرو دارم؟»

ا/ت لبخند زد.

«داشتی.»

جونگکوک سرش رو بالا آورد.

«داشتم؟»

«الان مطمئن نیستم.»

جونگکوک آه کشید و لیوان آب رو برداشت.

«بعد چی؟»

ا/ت انگشت‌هاش رو شمرد.

«سه نفر رو هم تحریک کردی.»

جونگکوک تقریباً آب رو قورت نداد.

«من؟»

«آره.»

«چرا؟»

«چون دهنت رو نمی‌بستی.»

جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.

«ولی اونا شروع کردن.»

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

«تو حتی وقتی مستی هم برای خودت وکیل مدافع داری.»

جونگکوک خندید.

«این یعنی شخصیت قوی.»

«این یعنی دردسر.»

---

چند دقیقه بعد، جونگکوک مشغول خوردن صبحانه بود.

هر چند ثانیه یک‌بار اخم می‌کرد.

انگار داشت تکه‌های شب قبل رو کنار هم می‌چید.

بالاخره پرسید:

«صبر کن.»

ا/ت نگاهش کرد.

«چی؟»

«تو منو آوردی خونه؟»

«آره.»

«تنهایی؟»

«آره.»

جونگکوک چند لحظه ساکت موند.

«ممنون.»

ا/ت شونه بالا انداخت.

«وظیفه‌م بود.»

جونگکوک با تردید نگاهش کرد.

«من دیشب چیز خاصی هم گفتم؟»

ا/ت برای چند لحظه ساکت شد.

جمله‌ی دیشب توی ذهنش برگشت.

«امشب ممنون.»

اما چیزی نگفت.

«نه.»

جونگکوک مشکوک نگاهش کرد.

«مطمئنی؟»

«آره.»

«هیچی؟»

«هیچی که ارزش یادآوری داشته باشه.»

جونگکوک با شک سر تکون داد.

«باشه.»

اما از قیافه‌اش معلوم بود هنوز قانع نشده.

---

بعد از صبحانه، جونگکوک به اتاقش برگشت.

می‌خواست لباس‌هاش رو عوض کنه که چشمش به میز افتاد.

گوشی‌اش آنجا بود.

برداشتش.

صفحه پر از پیام بود.

یکی از دوستانش نوشته بود:

«داداش دیشب کجا غیبت زدین؟»

پیام بعدی:

«آخرش با ا/ت رفتی؟»

و بعد:

«فردا باید همه‌چیو تعریف کنی 😂»

جونگکوک ابروهاش رو بالا برد.

«همه‌چی؟»

چند لحظه به صفحه خیره موند.

پیام‌ها رو بالا و پایین کرد.

بعد چشمش به یک پیام صوتی افتاد.

فرستنده همان دوستش بود.

جونگکوک انگشتش رو روی ویس گذاشت.

قبل از پخش، مکث کرد.

انگار خودش هم نمی‌دونست چرا قلبش کمی تندتر شده.

آرام ویس رو پخش کرد.

صدای دوستش از گوشی اومد:

«داداش، فقط یه چیزو بگم... اون قسمت آخر شبتون رو هیچ‌کس باور نمی‌کنه.»

جونگکوک اخم کرد.

ویس هنوز ادامه داشت.

و همین یک جمله کافی بود تا تمام حواسش جمع بشه.

جونگکوک گوشی رو از کنار گوشش پایین آورد.

«آخر شب...؟»

چند ثانیه به صفحه خیره موند.

بعد دوباره ویس رو پخش کرد.

این بار با دقت بیشتری گوش داد.

ادامه دارد...

حمایت کن دیگه بانو!!!🤷🏻‍♀️🎀
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:²⁶چند دقیقه از آخرین حرف جونگکوک گذشته...

نام:قرارداد نفرت part:²⁵جونگکوک زد زیر خنده.و هر دوتاشون، در...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط