{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:⁴⁶

صبح روز بعد...

نور آفتاب از لای پرده‌ها وارد اتاق شده بود.

ا/ت کم‌کم چشم‌هاش رو باز کرد.

چند ثانیه به سقف خیره موند.

بعد آروم سرش رو چرخوند.

جونگکوک هنوز خواب بود.

ا/ت با اخم گفت:

«چرا من اینجام؟»

چند لحظه بعد، تکه‌هایی از شب قبل کم‌کم توی ذهنش برگشت.

موسیقی...

رقصیدن...

اتاق...

و جونگکوک.

ا/ت سریع نشست.

«نه...»

همون لحظه جونگکوک چشم‌هاش رو باز کرد.

«صبح بخیر.»

ا/ت با تردید نگاهش کرد.

«من دیشب کار عجیبی کردم؟»

جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.

«بستگی داره عجیبت رو چی بدونی.»

ا/ت اخم کرد.

«یعنی چی؟»

جونگکوک نشست.

«هیچی.»

«نه، بگو.»

«لازم نیست همه‌چیز رو بدونی.»

ا/ت با شک نگاهش کرد.

«یعنی خیلی خرابکاری کردم؟»

جونگکوک لبخند کوتاهی زد.

«یه کم.»

«چقدر؟»

«بهتره صبحونه بخوری.»

ا/ت بالش رو برداشت و سمتش گرفت.

«جونگکوک!»

جونگکوک خندید.

«باشه، باشه. آروم.»

---

چند دقیقه بعد، هر دو از اتاق بیرون اومدن.

دخترخاله‌ها توی سالن جمع شده بودن.

یورین همین که ا/ت رو دید، لبخند عجیبی زد.

«بالاخره بیدار شدی.»

ا/ت مشکوک نگاهش کرد.

«چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟»

«هیچی.»

ا/ت سریع برگشت سمت جونگکوک.

«همه امروز چرا میگن هیچی؟»

جونگکوک شونه بالا انداخت.

«شاید کلمه محبوب امروزه.»

ناری خندید.

«گرسنه‌ام.»

سوهیون گفت:

«تو همیشه گرسنه‌ای.»

«خب طبیعیه.»

یورین گوشی رو برداشت.

«صبحونه سفارش بدیم؟»

همه موافقت کردن.

ا/ت روی مبل نشست.

«من فقط قهوه می‌خوام.»

ناری سریع گفت:

«من پنکیک، ساندویچ، آبمیوه و...»

سوهیون حرفش رو قطع کرد.

«ناری، برای یه نفر سفارش می‌دیم.»

ناری با ناراحتی گفت:

«من یه نفرم.»

یورین خندید.

«یه نفر با اشتهای پنج نفر.»

---

بعد از ثبت سفارش، همه منتظر موندن.

ا/ت هنوز ذهنش درگیر شب قبل بود.

آروم به جونگکوک گفت:

«جدی بگو. من دیشب چی کار کردم؟»

جونگکوک بهش نگاه کرد.

«گفتم که. چیز خاصی نبود.»

«پس چرا همه این‌طوری رفتار می‌کنن؟»

«چون تو دیشب خیلی... پرانرژی بودی.»

ا/ت چشم‌هاش رو بست.

«فقط همین؟»

جونگکوک لبخند زد.

«فعلاً.»

ا/ت با حرص گفت:

«تو عمداً داری منو حرص میدی.»

«شاید.»

---

چند دقیقه بعد، سفارش رسید.

همه دور میز جمع شدن و شروع کردن به خوردن.

ا/ت هنوز ساکت بود.

یک‌دفعه چیزی به ذهنش رسید.

سرش رو بلند کرد و مستقیم به جونگکوک نگاه کرد.

«صبر کن.»

جونگکوک لقمه‌اش رو نگه داشت.

«چی؟»

ا/ت چند ثانیه با شک نگاهش کرد.

«من دیشب... بهت نزدیک شدم؟»

چند نفر از دخترخاله‌ها ساکت شدن.

جونگکوک هم چند لحظه چیزی نگفت.

بعد خیلی خونسرد گفت:

«آره.»

ا/ت چشم‌هاش گرد شد.

«چی؟»

جونگکوک شونه بالا انداخت.

«خودت اومدی جلو.»

ا/ت با ناباوری گفت:

«چرت گذاشتی بهت نزدیک شم؟!»

جونگکوک تقریباً خندش گرفت.

«من؟ تو خودت اومدی.»

ا/ت دستش رو روی صورتش گذاشت.

«دروغ نگو.»

«پس یادت نمیاد.»

ا/ت چند ثانیه ساکت شد.

«...نه.»

یورین سعی کرد نخنده.

ناری سرش رو پایین انداخت.

جونگکوک لبخند کوتاهی زد.

«پس بهتره قبل از اینکه چیزی تعریف کنم، صبحونتو بخوری.»

ا/ت با وحشت نگاهش کرد.

«تو چیزی رو تعریف نمی‌کنی.»

جونگکوک قاشقش رو برداشت.

«بستگی داره چقدر سؤال بپرسی.»

ا/ت با حرص گفت:

«از امروز دیگه هیچ‌وقت چیزی نمی‌خورم.»

ناری فوری گفت:

«پس کیک منو بده.»

ا/ت با اخم نگاهش کرد.

«تو فقط به فکر خوردنی.»

ناری لبخند زد.

«حداقل من دیشب روی میز نرقصیدم.»

ا/ت خشکش زد.

آروم برگشت سمت جونگکوک.

جونگکوک فقط لبخند زد.

ا/ت زیر لب گفت:

«...من واقعاً بدبختم.»

و دخترخاله‌ها بالاخره نتونستن جلوی خنده‌شون رو بگیرن.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:45موسیقی همچنان توی اتاق پخش می‌شد.ا/ت...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁴چند دقیقه بعد، جونگکوک و ا/ت دوباره ...

نام: قرارداد نفرتPart:29ناری:«چی؟»یورین صفحه رو بهشون نشون د...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁸چند دقیقه بعد، همه دوباره دور هم جمع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط