{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت -¹⁰

پارت -¹⁰

کارین حتی پلک هم نمی‌زد.

دختر آرام‌آرام از پله‌ها پایین می‌آمد.

هر قدمش در سکوت سنگین عمارت می‌پیچید.

موهای بلند و تیره‌اش روی شانه‌هایش ریخته بود.

و آن چشم‌ها...

همان چشم‌های اقیانوسی.

همان رنگی که کارین سال‌ها در آینه دیده بود.

کارین با صدایی که به‌سختی شنیده می‌شد گفت:

— تو...

دختر چند پله مانده به پایین ایستاد.

نگاهش مستقیم روی کارین بود.

— کارین...

کارین یک قدم جلو رفت.

اما جونگ‌کوک فوراً دستش را بالا آورد.

— وایسا.

کارین به او نگاه کرد.

— چرا؟

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش را از دختر بردارد، سرد گفت:

— هنوز نمی‌دونیم اون کیه.

دختر پوزخند کوتاهی زد.

— ولی من می‌دونم اون کیه.

نگاهش دوباره به کارین برگشت.

— خواهر کوچیک‌تر من.

کارین خشکش زد.

— خواهر...؟

زن کنارشان دیگر نمی‌توانست چیزی بگوید.

اشک در چشم‌هایش جمع شده بود.

کارین به سمت مادرش برگشت.

— مامان...

زن سرش را پایین انداخت.

کارین صدایش را بلندتر کرد.

— مامان، بگو دروغه.

سکوت.

— بگو این دختر خواهر من نیست.

زن لب‌های لرزانش را باز کرد.

اما هیچ کلمه‌ای بیرون نیامد.

دختر از پله‌ها پایین آمد.

حالا درست مقابل کارین ایستاده بود.

چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.

بعد دختر آرام گفت:

— اسمم آراست.

کارین با ناباوری پرسید:

— چرا هیچ‌وقت ندیدمت؟

آرا نگاهش را پایین انداخت.

— چون قرار نبود ببینیم همدیگه رو.

— چرا؟

آرا جواب نداد.

مردی که تا چند لحظه قبل خودش را یکی از افراد جونگ‌کوک جا زده بود، ناگهان خندید.

— چون اگه شما دو تا همدیگه رو پیدا می‌کردین، همه‌چیز خراب می‌شد.

جونگ‌کوک اسلحه را به سمت او گرفت.

— بس کن.

مرد شانه‌ای بالا انداخت.

— حقیقت بالاخره خودش رو نشون می‌ده.

دو‌یون آرام به جونگ‌کوک نزدیک شد.

— رئیس...

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

دو‌یون آهسته گفت:

— افراد من همه‌ی ورودی‌ها رو کنترل کردن.

جونگ‌کوک اخم کرد.

— پس این آدم چطور وارد شد؟

دو‌یون چیزی نگفت.

جونگ‌کوک دوباره به مرد خیره شد.

— تنها اومدی؟

مرد لبخند زد.

— نه.

همه‌ی افراد سالن آماده شدند.

کارین با نگرانی به آرا نگاه کرد.

— منظورت چیه؟

مرد به ساعتش نگاه کرد.

— یعنی الان دیگه مهم نیست من اینجام یا نه.

صدای انفجار شدیدی از بیرون عمارت بلند شد.

شیشه‌های سالن لرزیدند.

کارین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.

افراد جونگ‌کوک اسلحه‌هایشان را بالا آوردند.

دو‌یون به سمت پنجره دوید.

— رئیس!

جونگ‌کوک سرد پرسید:

— چی شده؟

دو‌یون پرده را کنار زد.

نور قرمز آتش در دوردست دیده می‌شد.

— ورودی شرقی مورد حمله قرار گرفته!

جونگ‌کوک برای اولین بار نگاهش را از مرد گرفت.

— همه‌ی خروجی‌ها بسته بشن.

دو‌یون سریع گفت:

— بله!

اما وقتی برگشت...

مرد دیگر آنجا نبود.

دو‌یون با تعجب اطراف را نگاه کرد.

— رئیس...

جونگ‌کوک به جای خالی خیره شد.

— پیداش کنید.

کارین به آرا نگاه کرد.

— اون کی بود؟

آرا چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

— کسی که سه ساله دنبال توئه.

کارین اخم کرد.

— برای چی؟

آرا به چشم‌هایش خیره شد.

— برای چیزی که از اون شب یادت مونده.

کارین نفسش حبس شد.

— من چیزی یادم نیست.

آرا نزدیک‌تر آمد.

صدایش پایین آمد.

— اتفاقاً یادته.

کارین سرش را تکان داد.

— نه...

آرا آرام گفت:

— فقط کسی کاری کرده که نتونی به یادش بیاری.

چشم‌های کارین پر از ترس شد.

جونگ‌کوک به سمتشان برگشت.

— آرا.

آرا نگاهش کرد.

— بله؟

— سه سال پیش، کارین کجا بود؟

آرا چند ثانیه به جونگ‌کوک خیره ماند.

بعد نگاهش را به مادرشان دوخت.

— از مامان بپرس.

کارین آرام برگشت.

— مامان؟

زن اشک‌هایش را پاک کرد.

آرا ادامه داد:

— چون اون تنها کسیه که می‌دونه چرا کارین اون شب ناپدید شد.

سکوت سنگینی سالن را گرفت.

کارین با صدایی لرزان پرسید:

— مامان...

زن بالاخره سرش را بلند کرد.

و جمله‌ای گفت که تمام حقیقت سه سال گذشته را زیر و رو کرد:

— چون اون شب...

مکث کرد.

— قرار بود تو رو نکشن.

چشم‌های کارین گرد شد.

جونگ‌کوک بی‌حرکت ماند.

و آرا فقط به خواهرش نگاه کرد.

— قرار بود تو رو ببرن.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نانا فالو شهhttps://wisgoon.com/jeon_yona_99

عشقم فالو شهhttps://wisgoon.com/army_vk

پارت -⁷پاکت هنوز در دست کارین بود.هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.صدای با...

پارت -⁹تاریکی همه‌جا را بلعیده بود.صدای باران با صدای قدم‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط