{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت -⁹

پارت -⁹

تاریکی همه‌جا را بلعیده بود.

صدای باران با صدای قدم‌های سریع افراد عمارت قاطی شده بود.

کارین هنوز عکس را در دست داشت.

اما دیگر چیزی از تصویر نمی‌فهمید.

فقط یک جمله در ذهنش تکرار می‌شد.

«کنار خودتونه.»

جونگ‌کوک بدون اینکه صدایش را بالا ببرد گفت:

— همه سر جاشون.

مردهای مسلح فوراً در جای خود قرار گرفتند.

دو‌یون به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.

بیرون چیزی دیده نمی‌شد.

فقط باران.

و تاریکی.

— رئیس... هیچ‌کس بیرون نیست.

جونگ‌کوک سرد جواب داد:

— پس شلیک از کجا بود؟

دو‌یون چیزی نگفت.

ناگهان صدای افتادن چیزی از طبقه‌ی بالا آمد.

همه سرشان را بالا گرفتند.

کارین آرام گفت:

— دوباره...

جونگ‌کوک نگاهش را به راه‌پله دوخت.

— دو‌یون.

— بله، رئیس.

— طبقه‌ی بالا رو بررسی کن.

دو‌یون چند نفر را با خودش برد.

زن، همان‌جا ایستاده بود و به تاریکی خیره شده بود.

کارین به سمتش برگشت.

— خواهرم کیه؟

زن جواب نداد.

کارین این بار محکم‌تر گفت:

— مامان، کیه؟

زن لب‌هایش را به هم فشرد.

— هنوز نباید بدونی.

کارین با ناباوری خندید.

— هنوز؟

صدایش لرزید.

— سه ساله ازم حقیقت رو پنهان کردین. الان برگشتی و می‌گی خواهرم زنده‌ست، بابام زنده‌ست، ته‌سونگ فقط یه مهره بوده... بعد می‌گی هنوز نباید بدونم؟

زن نگاهش را پایین انداخت.

— چون اگه اسمش رو بدونی، دیگه هیچ‌جا امن نیست.

جونگ‌کوک آرام گفت:

— اسمش رو بگو.

زن به او نگاه کرد.

— رئیس...

— اسمش.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

— کیم آرا.

کارین زیر لب تکرار کرد:

— آرا...

ناگهان صدای بی‌سیم از جیب یکی از افراد بلند شد.

— رئیس! طبقه‌ی دوم خالیه.

جونگ‌کوک اخم کرد.

— پس اون صدا چی بود؟

قبل از اینکه کسی جواب بدهد...

صدای آرامی از پشت سرشان آمد.

— صدای من بود.

همه برگشتند.

یکی از مردهای جونگ‌کوک در انتهای سالن ایستاده بود.

اما دستش روی بی‌سیم نبود.

و چهره‌اش...

آشنا نبود.

جونگ‌کوک در یک لحظه اسلحه‌اش را بالا آورد.

— تو کی هستی؟

مرد لبخند کوتاهی زد.

— دیر فهمیدی، رئیس.

دو‌یون از پله‌ها پایین دوید.

— رئیس!

مرد ناگهان چراغ‌قوه‌ی کوچکی را روشن کرد و نور مستقیم روی صورتش افتاد.

زن با دیدنش یک قدم عقب رفت.

رنگ از صورتش پرید.

— نه...

کارین به او نگاه کرد.

— می‌شناسیش؟

زن با صدایی لرزان گفت:

— اون...

مرد حرفش را قطع کرد.

— سلام، خانم کیم.

سکوت.

بعد نگاهش را روی کارین ثابت کرد.

— بالاخره پیدات کردم.

کارین یک قدم عقب رفت.

جونگ‌کوک اسلحه را کمی بالاتر آورد.

— یک قدم دیگه برداری، تمومه.

مرد خندید.

— اگه منو بزنی، دیگه هیچ‌وقت نمی‌فهمی خواهرت کجاست.

کارین خشکش زد.

— آرا کجاست؟

مرد چیزی نگفت.

فقط نگاهش را به اطراف چرخاند.

بعد آرام گفت:

— خیلی نزدیک‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی.

در همان لحظه...

صدای باز شدن درِ اتاقی از طبقه‌ی بالا شنیده شد.

همه سرشان را بالا گرفتند.

و بعد...

صدای یک دختر از تاریکی آمد:

— کارین؟

چشم‌های کارین گرد شد.

این صدا...

برای او غریبه بود.

اما عجیب آشنا به نظر می‌رسید.

زن دستش را جلوی دهانش گرفت.

— آرا...

جونگ‌کوک بدون اینکه چشم از مرد بردارد، آرام گفت:

— دو‌یون.

— بله؟

— هیچ‌کس از این عمارت خارج نشه.

مرد لبخند زد.

— دیگه دیر شده، رئیس.

و درست همان لحظه...

صدای قدم‌های آرام یک نفر از پله‌ها پایین آمد.

کارین به تاریکی خیره شد.

اول سایه‌ی یک دختر روی دیوار افتاد.

بعد...

موهای بلندش از پشت پله‌ها نمایان شد.

و وقتی صورتش زیر نور کم‌رنگ اضطراری دیده شد...

کارین نفسش بند آمد.

چشم‌های آن دختر...

دقیقاً همان رنگ چشم‌های خودش بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت -⁸هیچ‌کس تکان نخورد.زن پشت شیشه، زیر باران ایستاده بود....

پارت -⁷پاکت هنوز در دست کارین بود.هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.صدای با...

پارت -⁶سکوت سنگینی روی سالن افتاد.کارین چند ثانیه فقط به دو‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط