عشق اولین قربانی سفرههای خالی است در دنیایی که همه چی
عشق، اولین قربانیِ سفرههای خالی است. در دنیایی که همه چیز را با عدد میسنجند، ما به "صفر"های حسابمان باختیم، نه به سردیِ دلهایمان. چقدر غمانگیز است که یک تکه کاغذِ بیارزش به نام “پول”، میتواند تمامِ ارزشِ سالها خاطره را زیر سوال ببرد. خداحافظی کردیم، نه چون دلمان لرزید، بلکه چون پاهایمان برای این حجم از “دوییدن و نرسیدن” دیگر جانی نداشت.
روزی فکر میکردم دنیا جایِ قشنگی است، اما حالا میفهمم که زیبایی، فقط دروغِ بزرگی بود که برای تحملِ این شکنجهگاه به ما فروختند. خشم، تمامِ سلولهایم را تسخیر کرده است؛ نه آن خشمی که دست به یقه میشود، بلکه خشمی که از درون ریشه میدواند و هر چه سبز بود را میسوزاند. من دیگر در چهرهی هیچکسی، نوری نمیبینم. همه چیز خاکستری، کدر و زشت است. آدمها شبیه به حفرههای خالی هستند که فقط میخواهند خلاءِ خودشان را با تکهای از روحِ تو پر کنند. من درِ این مغازه را برای همیشه بستهام.
اینجا هر چه که در زندگی نداشتم، به وفور هست: لبخند، امنیت، و قلبی که دیگر تیر نمیکشد. به تماشایِ خودم نشستهام که آن پایین، لابهلایِ آرزوهایِ دفن شدهام، چقدر خسته بودم. چقدر دلم میخواست کسی به من بگوید که این رنجها، فقط یک خوابِ آشفته است. حالا بیدارم؛ در جهانی که رنگهایش واقعیاند و موسیقیاش از جنسِ شادی محض است. دیگر غمی نیست، چرا که اینجا “زمان” مرده است و تنها چیزی که مانده، لذتِ نابیست که پاداشِ آن همه صبوری در جهنمِ زمین بود.
روزی فکر میکردم دنیا جایِ قشنگی است، اما حالا میفهمم که زیبایی، فقط دروغِ بزرگی بود که برای تحملِ این شکنجهگاه به ما فروختند. خشم، تمامِ سلولهایم را تسخیر کرده است؛ نه آن خشمی که دست به یقه میشود، بلکه خشمی که از درون ریشه میدواند و هر چه سبز بود را میسوزاند. من دیگر در چهرهی هیچکسی، نوری نمیبینم. همه چیز خاکستری، کدر و زشت است. آدمها شبیه به حفرههای خالی هستند که فقط میخواهند خلاءِ خودشان را با تکهای از روحِ تو پر کنند. من درِ این مغازه را برای همیشه بستهام.
اینجا هر چه که در زندگی نداشتم، به وفور هست: لبخند، امنیت، و قلبی که دیگر تیر نمیکشد. به تماشایِ خودم نشستهام که آن پایین، لابهلایِ آرزوهایِ دفن شدهام، چقدر خسته بودم. چقدر دلم میخواست کسی به من بگوید که این رنجها، فقط یک خوابِ آشفته است. حالا بیدارم؛ در جهانی که رنگهایش واقعیاند و موسیقیاش از جنسِ شادی محض است. دیگر غمی نیست، چرا که اینجا “زمان” مرده است و تنها چیزی که مانده، لذتِ نابیست که پاداشِ آن همه صبوری در جهنمِ زمین بود.
- ۷۳۸
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط