love and the moon
love and the moon
Part 8
ویو خونه
هی تو دختر بی تربیت چه جور جرت کردی بدون اجازه من خونه را ترک کنی (بهش سیلی زد)
پدرش با اینکه دید حرفی نزد و به طبقه بالا رفت
نامادری : فردا شب مراسم نامزدی تو و آقای جئون
با گریه جواب دادم من نمی خوام ازدواج کنم
یه سیلی دیگه به صورتم زد و منو داخل اتاق زندانی کرد
با گریه داد زدم نامادری لطفا درو باز کن
نادیده گرفت و رفت
ویو فردا صبح
تهیونگ: کسی میدونه یونا کجاست
خدمت کار گفت خانم ایشون را از دید داخل اتاقش زندانی کردند
تهیونگ با سرعت به بالا امد و دید روی زمین افتادم
یونا هعی یونا
یونا چشماش باز کرد و به بغل تهیونگ رفت و گریه کرد
(یونا از فضای بسته میترسه)
تهیونگ سریع بغلش کرد و روی تخت نشوند
چیزی نیست تمام شد باشه
سر تکان دادم
خانم بفرمایید پایین برای آماده شدن امشب مراسم نامزدی شماست
تهیونگ: جونکوک ادم خوبیه نگران نباش
یونا سری تکان داد و رفت
وقتی به پایین رفتم سایه سردی جلوم را گرفت به بالا نگاه کردم پدرم بود
با نگاه سردی گفت: دخترم مبارک باش
یونا از شدت ناراحتی حرفش را توی دهنش کشت چون او ز جونکوک کوک خوشش نمی امد
یونا: بیشختی ناراحت کننده ممنون اقای کیم
پدر: چرا بهم نمیگی پدر میگی اقای کیم
یونا: چون برام پدری نکردی
واز انجا رفت در دل یونا اشوب بود
تقریبا داشتیم به زمان خواستگاری نزدیک می شدیم
نگاهی به تهیونگ انداختم دلم می خواست در آغوش گریه کنم...
لباس هام پوشیدم
ارایش کردم
مو هام امده کردم
همه پایین منتظر من بودن
وقتی رسیدم لبخند مصنوعی زدم
اسلاید دوم لباس یونا
#عشق_وماه
Part 8
ویو خونه
هی تو دختر بی تربیت چه جور جرت کردی بدون اجازه من خونه را ترک کنی (بهش سیلی زد)
پدرش با اینکه دید حرفی نزد و به طبقه بالا رفت
نامادری : فردا شب مراسم نامزدی تو و آقای جئون
با گریه جواب دادم من نمی خوام ازدواج کنم
یه سیلی دیگه به صورتم زد و منو داخل اتاق زندانی کرد
با گریه داد زدم نامادری لطفا درو باز کن
نادیده گرفت و رفت
ویو فردا صبح
تهیونگ: کسی میدونه یونا کجاست
خدمت کار گفت خانم ایشون را از دید داخل اتاقش زندانی کردند
تهیونگ با سرعت به بالا امد و دید روی زمین افتادم
یونا هعی یونا
یونا چشماش باز کرد و به بغل تهیونگ رفت و گریه کرد
(یونا از فضای بسته میترسه)
تهیونگ سریع بغلش کرد و روی تخت نشوند
چیزی نیست تمام شد باشه
سر تکان دادم
خانم بفرمایید پایین برای آماده شدن امشب مراسم نامزدی شماست
تهیونگ: جونکوک ادم خوبیه نگران نباش
یونا سری تکان داد و رفت
وقتی به پایین رفتم سایه سردی جلوم را گرفت به بالا نگاه کردم پدرم بود
با نگاه سردی گفت: دخترم مبارک باش
یونا از شدت ناراحتی حرفش را توی دهنش کشت چون او ز جونکوک کوک خوشش نمی امد
یونا: بیشختی ناراحت کننده ممنون اقای کیم
پدر: چرا بهم نمیگی پدر میگی اقای کیم
یونا: چون برام پدری نکردی
واز انجا رفت در دل یونا اشوب بود
تقریبا داشتیم به زمان خواستگاری نزدیک می شدیم
نگاهی به تهیونگ انداختم دلم می خواست در آغوش گریه کنم...
لباس هام پوشیدم
ارایش کردم
مو هام امده کردم
همه پایین منتظر من بودن
وقتی رسیدم لبخند مصنوعی زدم
اسلاید دوم لباس یونا
#عشق_وماه
- ۳۲۱
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط