{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان

#رمان
پارت 6
#عشق_در_تاریکی
~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~•. ~
اره یکی ظرف هارو هم شست
اما ترس من از یه جای دیگه بود، شب قرار بود پیش رییس بخوابم
رفتیم تو اتاق به رییس گفتم
ات: من رو مبل میخ
که یه دفه ای دیدم مبلی تو اتاقش نداره که گفت
تهیونگ: فقط یه شبه تو اونور تخت بخواب من اینور
ات: وای اره این خیلی خوبه!
رفتیم و خوابیدیم تختش اینقد نرم بود که همه کوفتگی های بدنمو گرفت و خوابیدم
ویو ساعت ۳ شب
با ساعت رعد و برق بیدار شدم از بچه گی از رعد و برق میترسیدم و خاطره خوبی باهاش ندارم بغض تو گلوم گیر کرده بود یاد اونروز افتادم ( بعدا براتون میگم)
واقعا جولیا چطور میتونست این کار و کنه
اشکام سرازیر شد داشم گریه میکردم
رییس رو بیدار کردم و گفتم
ات: رییس من میترسم
ویو تهیونگ
تو خواب شیرین بودم که با صدا ی ارومی بیدار شدم
ات بود
ات: رییس من میترسم
دلم براش سوخت و دستمو باز کردم و اومد بغلم و خوابید
نمی دونم چرا ولی یه حس عجیبی داشتم انگار عطر موهاش برام اشنا بود خیلی لاغر و کوچولو و کیوت شده بود« (•_•)»
پایان ویو تهیونگ
صبح شد امارت یه حس دیگه داشت مادر تهیونگ به لایلا گفت برو ات و تهیونگ رو برای صبحونه صدا بزن لایلا گفت
' چشم خانم
اومد بالا در زد کسی جواب نداد
در رو باز کرد و دید ات و تهیونگ چقدر عاشقانه همو بغل کردن و خوابیدن
لایلا در رو بست و رفت گفت خانم، اقا و خانم تو اتاق باهم خوابیدن و همو بغل کردن
مایل به پارت بعد؟!
ببخشید بد شد قراره بریم جایی نتونستم زیاد و خوب بنویسم دفه بعد دوتا پارت هدیه داریم
دیدگاه ها (۱)

رمان

رمان

پارت ۱۳ شروعته با عروسک گل اومد خونه ات : برگشتی (سرد) (سرش ...

قدرت یا عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط