{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبحی که باید همه‌چی تموم می‌شد، هیچ‌چیز مثل قبل نبود. نه

صبحی که باید همه‌چی تموم می‌شد، هیچ‌چیز مثل قبل نبود. نه خیابون‌ها، نه آدم‌ها، نه حتی خودم

(کیم تهیونگ) دیگه اون آدمی نبود که اول دیده بودم؛ انگار شب قبل یه چیزی توی وجودش شکسته بود.

گفت: «از این به بعد یا کامل می‌فهمی وارد چی شدی… یا همون‌جا جا می‌مونی.»

و این بار صداش مثل قبل سرد نبود؛ یه چیزی
بین خستگی و حقیقت بود.

یه فایل بهم داد. فقط یه پوشه ساده، ولی
وزنش از هر چیزی سنگین‌تر بود

. اسم‌هایی که نباید وجود می‌داشتن، مسیرهایی که نباید کشیده می‌شدن… و یه حقیقت که اگر می‌فهمیدم، دیگه هیچ راه
برگشتی برام نمی‌موند
.
من فقط نگاهش کردم و پرسیدم: «تو واقعاً کی هستی؟»
و اون فقط یه جمله گفت:

«کسی که هیچ‌وقت نباید اعتمادش می‌کردی… ولی کردی.»اون شب، بارون درست همون‌جوری می‌بارید که انگار شهر داشت چیزی رو پنهان می‌کرد. خیابون‌ها خالی بودن و چراغ‌ها انگار یکی‌یکی تسلیم تاریکی می‌شدن. من و(کیم تهیونگ)

جلوی ساختمونی ایستاده بودیم که همه‌چی از اونجا شروع شده بود.
گفت: «اگه الان بری، هیچ‌کس دنبالت نمیاد. حتی من.»
ولی نگاهش طوری بود که انگار خودش هم باور نداره این آخرین بار باشه.
من فایل رو توی دستم فشار دادم. همون حقیقتی که همه‌چی رو خراب کرده بود. بعد آروم گفتم: «تو منو وارد این کردی… حالا چرا می‌خوای رها کنی؟»
برای اولین بار مکث کرد. اون مکثی که یعنی جواب ساده‌ای وجود نداره.
«چون بعضی آدما وقتی وارد این دنیا می‌شن… دیگه نمی‌تونن برگردن همون آدم قبلی باشن. و من نمی‌خواستم تو یکی از اونا بشی.»
بارون شدیدتر شد. یه لحظه حس کردم همه‌چی داره تموم می‌شه؛ نه فقط این ماجرا، بلکه یه بخشبعدش فقط یه قدم برداشت عقب.
و گفت: «حالا انتخاب با توئه.»
من بهش نگاه کردم… به خیابونی که پشت سرش ناپدید می‌شد، به آینده‌ای که هیچ نقشه‌ای براش نبود.
و برای اولین بار، تصمیم گرفتم دنبال هیچ‌کس نرم.
فایل رو بستم.
چرخیدم.
و رفتم سمت روشنایی خیابون.
آخرین چیزی که شنیدم، صدای آرومی بود که بین بارون گم شد:
«این اولین باره کسی از من دور می‌شه… و زنده می‌مونه.»



#کمپانی_ویکتور
دیدگاه ها (۲)

𝒑𝒂𝒓𝒕:¹یون‌سو با چشمانی خسته به حلقه‌ای که روی انگشتش بود خیر...

ناشناسم عشقاhttps://abzarek.ir/service-p/msg/4784863

#دوپارتینمی‌دونم از کجا شروع شد، ولی از همون لحظه‌ای که(کیم ...

دختری که بزور خانواده به ازدواج کیم تهیونگ در اومد.. قافل از...

برف زمستونی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط