{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برف زمستونی

p=10


چند روزی گذشت. هر روز صبح که بیدار می‌شدم، اولین فکرم این بود که ببینم اتفاقی افتاده یا نه. موبایلم رو کنارم می‌ذاشتم و هر لحظه منتظر بودم یه نوری، یه صدایی، یه پیامی از طرف تهیونگ بیاد. ولی هیچی نبود. سکوت مطلق. انگار اون روز توی خیابون، آخرین فصل داستان ما بود.

حس می‌کردم دارم دیوونه می‌شم. از یه طرف، تمام غرورم فریاد می‌زد که دیگه سمتش نرم و فراموشش کنم. از طرف دیگه، قلبم طاقت دوری‌ش رو نداشت. هر گوشه از سئول، هر خیابون، هر کافه‌ای که با هم رفته بودیم، یه خاطره رو زنده می‌کرد و اشک رو دوباره به چشم‌هام می‌آورد.

نمی‌دونستم چطور باید با این احساسات کنار بیام. حس می‌کردم یه تیکه از وجودم گم شده و هیچ‌جوره پیدا نمی‌شه. همون‌قدر که از سردی و رفتارش دلخور بودم، همون‌قدر هم دلتنگ اون تهیونگ سابق بودم. تهیونگی که وقتی می‌دیدم، دلم می‌لرزید، ولی نه از ترس، از عشق.

شب بود و من روی تختم دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم. چرا اینقدر کارم سخت شده بود؟ چرا نمی‌تونستم فراموش کنم؟

یهو موبایلم لرزید. صفحه روشنه و اسم تهیونگ روش بود . قلبم شروع کرد به کوبیدن.

"ببخشید."

همین. فقط همین. یه کلمه. ولی انگار دنیاهام زیر و رو شد. "ببخشید" یعنی چی؟ یعنی پشیمونه؟ ؟

چشم‌هام پر از اشک شد. نمی‌دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت‌
دیدگاه ها (۰)

قهر

برف زمستونی

استایل دوم چک شه لباس برای رمان هستش.

برف زمستونی

من همیشه وسط یه جنگ بودم...یه جنگ نابرابر بین مغز و قلبم!هیچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط