ادامه پارت ۴۷
فهمیدی؟»
و بعد در رو بست و رفت. اون تنها چیزی که از خودش باقی گذاشت، بویِ تلخِ عطرِ خاصش بود که تو فضایِ اتاق پیچیده بود و اون احساسِ عجیبی که داشت تو سینهام میسوخت: اون هنوزم همونقدر سنگدل بود، اما این «سنگدلی» دیگه اونقدرها هم واقعی به نظر نمیرسید. انگار داشت به خودش دروغ میگفت، نه به من.
[پایان پارت ۴۷]
و بعد در رو بست و رفت. اون تنها چیزی که از خودش باقی گذاشت، بویِ تلخِ عطرِ خاصش بود که تو فضایِ اتاق پیچیده بود و اون احساسِ عجیبی که داشت تو سینهام میسوخت: اون هنوزم همونقدر سنگدل بود، اما این «سنگدلی» دیگه اونقدرها هم واقعی به نظر نمیرسید. انگار داشت به خودش دروغ میگفت، نه به من.
[پایان پارت ۴۷]
- ۴۲۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط