پارت ۴۹
پارت ۴۹: دروغِ مصلحتی
نورِ خورشیدِ صبحگاهی از لایِ پردهها میزد توی چشمم. با سختی پلک زدم. بدنم هنوز کوفته بود، ولی اون آتیشِ سوزانِ دیشب فروکش کرده بود. اولین چیزی که حس کردم، جایِ خالیِ گرمایِ تنِ جونگکوک بود. تخت سرد بود، انگار از مدتها پیش رفته بود.
نشستم و سعی کردم کمرم رو صاف کنم. در اتاق آروم باز شد و جونگکوک اومد تو. دیگه خبری از اون لباسهای راحتیِ دیشب نبود. دوباره همون کتوشلوارِ اتوکشیده و مشکیِ همیشگی، همون موهایِ مرتب و همون نگاهِ سرد. وقتی چشمش بهم افتاد، برایِ یه لحظهی خیلی کوتاه، یه درنگی کرد، ولی سریع راه افتاد سمتِ میز.
یه لیوان آب و چندتا قرص گذاشت روی میزِ عسلی. بدون اینکه حتی نگام کنه، با همون لحنِ رئیسمآبانهاش گفت: «بخورشون.»
سرم رو بلند کردم و با شیطنتِ بیحالی گفتم: «صبحبخیر… دیشب که خیلی مهربونتر بودی.»
جونگکوک یهو خشکش زد. دستش رو روی میز سفت کرد و برگشت سمتم. نگاهش دوباره اون سیاهیِ ترسناک رو گرفت، اما اینبار یه چیزی پشتش بود؛ یه جور دستپاچگی. با صدایِ خیلی آروم ولی تهدیدآمیز گفت: «دیشب؟ دیشب فقط داشتم کنترل میکردم که از بین نری. تبِ شدیدی داشتی و هذیون میگفتی. همین.»
یکم جلوتر اومد، جوری که سایهاش کلِ تخت رو گرفت. «فکر نکنی اونجا بودنم به معنیِ چیزیه. فقط نمیخواستم تو این وضعیتِ حساس، یه مشکلِ جدید رویِ دستم بذاری. متوجه شدی؟»
دلم میخواست بزنم زیر خنده. قشنگ معلوم بود داره از خجالت میمیره، ولی نمیخواست کم بیاره. ادامه داد: «و یه چیز دیگه… دربارهیِ دیشب… به هیچکس، میفهمی؟ به هیچکس کلمهای نمیگی. اگه بشنوم پیشِ جین یا بقیه دهن باز کردی، خودت میدونی چی میشه.»
آب دهنم رو قورت دادم. «یعنی اینقدر از اینکه مهربون باشی میترسی؟»
جونگکوک یهو خم شد روی تخت، طوری که صورتش فقط چند سانتیمتر با صورتم فاصله داشت. صدایِ نفسهای گرمش رو حس میکردم. «من از هیچی نمیترسم تهیونگ. فقط از اینکه یه نفرِ لجباز مثلِ تو، اعتبارِ من رو پیشِ بقیه پایین بیاره، بدم میاد. یادت نره جایگاهت کجاست.»
اون این رو گفت و سریع از اتاق رفت بیرون. ولی وقتی داشت در رو میبست، دیدم که برای یه ثانیه، فقط یه ثانیه، لبخندِ خیلی محوی گوشهیِ لبش نشست که سریع با همون اخمِ همیشگی جایگزینش کرد.اون فکر میکرد با این تهدیدها تونسته دیشب رو انکار کنه، ولی منِ لعنتی… من دیگه میدونستم پشتِ اون دیوارهای سنگی، چه قلبی داره میتپه. اون هنوزم میخواست رئیس باشه، ولی دیگه «رئیسِ تنها» نبود.
[پایان پارت۴۹]
نورِ خورشیدِ صبحگاهی از لایِ پردهها میزد توی چشمم. با سختی پلک زدم. بدنم هنوز کوفته بود، ولی اون آتیشِ سوزانِ دیشب فروکش کرده بود. اولین چیزی که حس کردم، جایِ خالیِ گرمایِ تنِ جونگکوک بود. تخت سرد بود، انگار از مدتها پیش رفته بود.
نشستم و سعی کردم کمرم رو صاف کنم. در اتاق آروم باز شد و جونگکوک اومد تو. دیگه خبری از اون لباسهای راحتیِ دیشب نبود. دوباره همون کتوشلوارِ اتوکشیده و مشکیِ همیشگی، همون موهایِ مرتب و همون نگاهِ سرد. وقتی چشمش بهم افتاد، برایِ یه لحظهی خیلی کوتاه، یه درنگی کرد، ولی سریع راه افتاد سمتِ میز.
یه لیوان آب و چندتا قرص گذاشت روی میزِ عسلی. بدون اینکه حتی نگام کنه، با همون لحنِ رئیسمآبانهاش گفت: «بخورشون.»
سرم رو بلند کردم و با شیطنتِ بیحالی گفتم: «صبحبخیر… دیشب که خیلی مهربونتر بودی.»
جونگکوک یهو خشکش زد. دستش رو روی میز سفت کرد و برگشت سمتم. نگاهش دوباره اون سیاهیِ ترسناک رو گرفت، اما اینبار یه چیزی پشتش بود؛ یه جور دستپاچگی. با صدایِ خیلی آروم ولی تهدیدآمیز گفت: «دیشب؟ دیشب فقط داشتم کنترل میکردم که از بین نری. تبِ شدیدی داشتی و هذیون میگفتی. همین.»
یکم جلوتر اومد، جوری که سایهاش کلِ تخت رو گرفت. «فکر نکنی اونجا بودنم به معنیِ چیزیه. فقط نمیخواستم تو این وضعیتِ حساس، یه مشکلِ جدید رویِ دستم بذاری. متوجه شدی؟»
دلم میخواست بزنم زیر خنده. قشنگ معلوم بود داره از خجالت میمیره، ولی نمیخواست کم بیاره. ادامه داد: «و یه چیز دیگه… دربارهیِ دیشب… به هیچکس، میفهمی؟ به هیچکس کلمهای نمیگی. اگه بشنوم پیشِ جین یا بقیه دهن باز کردی، خودت میدونی چی میشه.»
آب دهنم رو قورت دادم. «یعنی اینقدر از اینکه مهربون باشی میترسی؟»
جونگکوک یهو خم شد روی تخت، طوری که صورتش فقط چند سانتیمتر با صورتم فاصله داشت. صدایِ نفسهای گرمش رو حس میکردم. «من از هیچی نمیترسم تهیونگ. فقط از اینکه یه نفرِ لجباز مثلِ تو، اعتبارِ من رو پیشِ بقیه پایین بیاره، بدم میاد. یادت نره جایگاهت کجاست.»
اون این رو گفت و سریع از اتاق رفت بیرون. ولی وقتی داشت در رو میبست، دیدم که برای یه ثانیه، فقط یه ثانیه، لبخندِ خیلی محوی گوشهیِ لبش نشست که سریع با همون اخمِ همیشگی جایگزینش کرد.اون فکر میکرد با این تهدیدها تونسته دیشب رو انکار کنه، ولی منِ لعنتی… من دیگه میدونستم پشتِ اون دیوارهای سنگی، چه قلبی داره میتپه. اون هنوزم میخواست رئیس باشه، ولی دیگه «رئیسِ تنها» نبود.
[پایان پارت۴۹]
- ۵۴۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط