پارت بعدیییبی هوراااا
[Part³]__☆_The sweetest oblivion_★_
_الینا
تقریباً داشتم فرارمی کردم و یک دستم روی نرده بود، که صدای پدرم از پشت سرم به گوش می رسه.
پاپا:" الینا، بیا اینجا."
معدهام چرخ میزنه و چشمام رو میبندم، اما فقط برای یک ثانیه تردید میکنم چون اون صدا غیرقابل مذاکره ست.
دست هام عرق کرده وقتی به جایی که بابا در کنار نیکولاس ایستاده میرم. به کنار پدرم میرسم، دستم رو میگیره و لبخند میزنه، اما این لبخند به چشمانش نمیرسه. بابا ده سال جوانتر از پنجاه و پنج سالگیاش به نظر میرسه، با رگههای نقرهای توی موهای سیاهش. همیشه یک کت به تن داره و هرگز نمی تونی یک چین توش پیداکنی، اما اون ظاهر فقط یک ظاهره. من اولین بارکه دیدم چطور به این شهرت رسیده، هفت ساله بودم، از شکاف درب دفترش.
پاپا:"الینا، این نیکولاس روشو عه. نیکو، این الینا عه، دختر بزرگ من"
این کار روصد بار انجام دادم، فقط یک روز متفاوت، یک مرد متفاوت. اما این بار نفس من به شدت قطع میشه، انگار که قراره از یک تخته به آب های پر از کوسه پرتاب بشم اگر به اون نگاه کنم.
اون فقط یک مرده، به خودم یادآوری می کنم. مردی با بدترین شهرت توی نیویورک..
چرا من بهش خیره می شم؟
برای جرات، نفس عمیقی میکشم و سرم رو کج میکنم، نتونستم اون رو زیر لبه کلاهم ببینم. یک احساس گرم از شناخت در کمرم دوید.. به نگاه سنگینش برخورد میکنم. چشمان قهوهای روشن، رنگیمثل ویسکی روی یخ، و مژه های ضخیم و تیره. این بهش یک حالت غمگین میده، انگار که به خورشید نگاه میکنه، اما. داره به من نگاه میکنه انگار که با یکی از خدمتکار ها معرفی میشه و نه کسی که بخواد به عنوان"خواهر زن" صداش کنه.
من چند اینچ از آدریانا بلندتر هستم، و حتی با پاشنه هام، بالای سرم به چانهاش نمیرسه. میل قوی دارم که نگاهام رو منحرف کنم و به کمرش نگاه کنم، اما احساس میکنم اگر نگاهام رو بر گردوندم، انگار که اون برندهای شده، بنابراین به نگاهم ادامه میدم. صدام به همون اندازه مودبانه هست که همیشه توی جمع هست.
نیکو:"خوشبختم__،، ما قبلاً ملاقات کردیم."
ماچی؟
صدای بیتفاوتی داره، احساس میکنم به سختی چیزی گفته، اما حالا روی زمین روشو هستم نه ابیلی. انگار که یک دایره شش فوتی دور اون به عنوان روشو در هرجایی که ایستاده، بناشده.
بابا ابروهاش رو درهم میکشه.
پاپا:"کی فرصت داشتید که ملاقات کنید؟"
آب دهنم رو قورت میدم.
چیزی در نگاه نیکولاس وجود داره.. ترکیبی از سرگمی و خطر.
نیکو:"صبح در کلیسا. یادت هست، الینا؟"
ضربان قلبم با یک صدای بلند بر خورد میکنه. چرااسمم از زبان اون به راحتی خارج شده انگار که باهاش آشناست؟
بابا کنارم سفت میشه و میدونم که چرا.. فکر میکنه من با این مرد کاری نامناسب کردم.
گرما به گونههام هجوم میاره. به خاطر یک اشتباه که شش ماه پیش کردم، بابا فکر میکنه که به نامزد خواهرم نزدیک شدم؟
من از ترسم پلک میزنم. این به خاطر یک خیره شدن خیلی کوتاه و نه چندان خصمانه بود؟ این مرد نقطه ضعف من رو پیدا کرده و حالا بامن بازی میکنه.
خشم توی سینهام چنگ میزنه. نمیتونم این وضعیت رو بدترکنم با مخالفت با ادمی که بابام احتمالاً حالا به اون بیشتر از من اعتماد می کنه. بنابراین، صدام رو به آرامترین لحن ممکن تغییر میدم.
الینا:" بله، البته، بابا. من کتام رو در کلیسا جا گذاشتم و داخل با ایشون برخورد کردم."
متوجه اشتباهم میشم، اما خیلی دیره. جولای هست؛ من کت نپوشیده بودم. و نیکولاس این رو میدونه.
دستی از جیبش بیرون میارهو انگشتش رو روی لب پایینیاش میکشه، سرش رو کمی تکون میده. به نظر میرسه تحت تاثیر قرار گرفته که من همراهی کردم اما تقریباً از اینکه چقدر بد عمل کردم، ناامیده.
من این مرد رو دوست ندارم___ اصلاً.
یک زمزمه سرد توی خونم میدوه.. بابا بین ما نگاه میکنه انگار که مطمئن نیست.
پاپا:"خب،خوبه" بابا بالاخره پاسخ میده و دستم رو نوازش میکنه "مطمئنم نیکو ممکنه سوالاتی درباره آدریانا از تو داشته باشه. تو اون رو بهتر میشناسی."
ریه هام گشاد میشه و نفس عمیقی میکشم.
الینا:"بله، البته ، بابا."
دوست دارم از خجالت یک مشت خاک بخورم.
جلوی در، برادر مامان. مشاور بابا، مارکو، با همسرش وارد میشن. بابا خدافظی میکنه و میره، و فقط من روبا این مرد تنها میذاره، حضورش شروع به سوزاندنم میکنه.
اون به من خیره شده.
من به اون نگاه میکنم.
گوشه لبهاش بالامیره، متوجه میشم که سرگرمش کردم. گونه هام از عصبانیت داغ میشه. قبلاً چزیزی شیرین میگفتم و میرفتم، اما حالا نمی تونم ابراز ادب کنم وقتی که چشمان نیکولاس__نیکو، هرچی اسمش هست__ نگاه میکنم.
《ادامه دارد》
_الینا
تقریباً داشتم فرارمی کردم و یک دستم روی نرده بود، که صدای پدرم از پشت سرم به گوش می رسه.
پاپا:" الینا، بیا اینجا."
معدهام چرخ میزنه و چشمام رو میبندم، اما فقط برای یک ثانیه تردید میکنم چون اون صدا غیرقابل مذاکره ست.
دست هام عرق کرده وقتی به جایی که بابا در کنار نیکولاس ایستاده میرم. به کنار پدرم میرسم، دستم رو میگیره و لبخند میزنه، اما این لبخند به چشمانش نمیرسه. بابا ده سال جوانتر از پنجاه و پنج سالگیاش به نظر میرسه، با رگههای نقرهای توی موهای سیاهش. همیشه یک کت به تن داره و هرگز نمی تونی یک چین توش پیداکنی، اما اون ظاهر فقط یک ظاهره. من اولین بارکه دیدم چطور به این شهرت رسیده، هفت ساله بودم، از شکاف درب دفترش.
پاپا:"الینا، این نیکولاس روشو عه. نیکو، این الینا عه، دختر بزرگ من"
این کار روصد بار انجام دادم، فقط یک روز متفاوت، یک مرد متفاوت. اما این بار نفس من به شدت قطع میشه، انگار که قراره از یک تخته به آب های پر از کوسه پرتاب بشم اگر به اون نگاه کنم.
اون فقط یک مرده، به خودم یادآوری می کنم. مردی با بدترین شهرت توی نیویورک..
چرا من بهش خیره می شم؟
برای جرات، نفس عمیقی میکشم و سرم رو کج میکنم، نتونستم اون رو زیر لبه کلاهم ببینم. یک احساس گرم از شناخت در کمرم دوید.. به نگاه سنگینش برخورد میکنم. چشمان قهوهای روشن، رنگیمثل ویسکی روی یخ، و مژه های ضخیم و تیره. این بهش یک حالت غمگین میده، انگار که به خورشید نگاه میکنه، اما. داره به من نگاه میکنه انگار که با یکی از خدمتکار ها معرفی میشه و نه کسی که بخواد به عنوان"خواهر زن" صداش کنه.
من چند اینچ از آدریانا بلندتر هستم، و حتی با پاشنه هام، بالای سرم به چانهاش نمیرسه. میل قوی دارم که نگاهام رو منحرف کنم و به کمرش نگاه کنم، اما احساس میکنم اگر نگاهام رو بر گردوندم، انگار که اون برندهای شده، بنابراین به نگاهم ادامه میدم. صدام به همون اندازه مودبانه هست که همیشه توی جمع هست.
نیکو:"خوشبختم__،، ما قبلاً ملاقات کردیم."
ماچی؟
صدای بیتفاوتی داره، احساس میکنم به سختی چیزی گفته، اما حالا روی زمین روشو هستم نه ابیلی. انگار که یک دایره شش فوتی دور اون به عنوان روشو در هرجایی که ایستاده، بناشده.
بابا ابروهاش رو درهم میکشه.
پاپا:"کی فرصت داشتید که ملاقات کنید؟"
آب دهنم رو قورت میدم.
چیزی در نگاه نیکولاس وجود داره.. ترکیبی از سرگمی و خطر.
نیکو:"صبح در کلیسا. یادت هست، الینا؟"
ضربان قلبم با یک صدای بلند بر خورد میکنه. چرااسمم از زبان اون به راحتی خارج شده انگار که باهاش آشناست؟
بابا کنارم سفت میشه و میدونم که چرا.. فکر میکنه من با این مرد کاری نامناسب کردم.
گرما به گونههام هجوم میاره. به خاطر یک اشتباه که شش ماه پیش کردم، بابا فکر میکنه که به نامزد خواهرم نزدیک شدم؟
من از ترسم پلک میزنم. این به خاطر یک خیره شدن خیلی کوتاه و نه چندان خصمانه بود؟ این مرد نقطه ضعف من رو پیدا کرده و حالا بامن بازی میکنه.
خشم توی سینهام چنگ میزنه. نمیتونم این وضعیت رو بدترکنم با مخالفت با ادمی که بابام احتمالاً حالا به اون بیشتر از من اعتماد می کنه. بنابراین، صدام رو به آرامترین لحن ممکن تغییر میدم.
الینا:" بله، البته، بابا. من کتام رو در کلیسا جا گذاشتم و داخل با ایشون برخورد کردم."
متوجه اشتباهم میشم، اما خیلی دیره. جولای هست؛ من کت نپوشیده بودم. و نیکولاس این رو میدونه.
دستی از جیبش بیرون میارهو انگشتش رو روی لب پایینیاش میکشه، سرش رو کمی تکون میده. به نظر میرسه تحت تاثیر قرار گرفته که من همراهی کردم اما تقریباً از اینکه چقدر بد عمل کردم، ناامیده.
من این مرد رو دوست ندارم___ اصلاً.
یک زمزمه سرد توی خونم میدوه.. بابا بین ما نگاه میکنه انگار که مطمئن نیست.
پاپا:"خب،خوبه" بابا بالاخره پاسخ میده و دستم رو نوازش میکنه "مطمئنم نیکو ممکنه سوالاتی درباره آدریانا از تو داشته باشه. تو اون رو بهتر میشناسی."
ریه هام گشاد میشه و نفس عمیقی میکشم.
الینا:"بله، البته ، بابا."
دوست دارم از خجالت یک مشت خاک بخورم.
جلوی در، برادر مامان. مشاور بابا، مارکو، با همسرش وارد میشن. بابا خدافظی میکنه و میره، و فقط من روبا این مرد تنها میذاره، حضورش شروع به سوزاندنم میکنه.
اون به من خیره شده.
من به اون نگاه میکنم.
گوشه لبهاش بالامیره، متوجه میشم که سرگرمش کردم. گونه هام از عصبانیت داغ میشه. قبلاً چزیزی شیرین میگفتم و میرفتم، اما حالا نمی تونم ابراز ادب کنم وقتی که چشمان نیکولاس__نیکو، هرچی اسمش هست__ نگاه میکنم.
《ادامه دارد》
- ۱۱.۷k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط