{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

@novelisgoddess_bts ___The sweetest oblivion___

[Part⁴] _☆_The sweetest oblivion_★_
‌‌_الینا
الینا:" ما همو ملاقات نکردیم." باقاطعیت می‌گم.
ابروش رو به شیوه‌ای بی‌خیال بالا می‌بره.
نیکو:"مطمعنی؟ من خیلی تحت تاثیر این بودم که تو همه چیز رو درباره من فهمیدی."
.
قلبم اونقدر تند سریع‌ می‌تپه که نمی‌تونه سالم باشه. نمی دونم چی‌ بگم چون درست میگه. این تعامل هیچ چیزی برای اثبات اینکه اون کسی نیست که من همیشه فکر‌ می‌کردم، انجام‌نمیده.
دستی بی‌خیال به کمرش می‌کشه.
نیکو:"می‌دونی فدض کردن چه نتیجه‌ای داره؟."
الینا:"کشته شدن؟"
نفس زنان این رو می‌گم.
چشماش به لب های من می‌افته.
نیکو:"دختر باهوش."
این کلمات عمیق و نرم هستن و بخشی عجیب از من احساس می‌کنه که کار خوبی انجام دادم‌.
نفس هام کم عمق میشه.. به سمت من حرکت می‌کنه اما درکنارم می‌استه. بازوش به بازوی من برخورد می‌کنه و مثل لایه های سبک شعله می‌سوزه‌. صداش به کنار گردنم می‌رسه. "خوشبختم که ملاقاتت کردم، الینا"
اسمم رو طوری میگه که باید زودتر می‌گفت: بدون هیچ اشاره‌ای. انگار که من چیزی هستم که می‌تونه قبل از اینکه بره، از لیستش خط بزنه.
من ایستادم و به جلو نگاه می‌کنم. درحالی که به طور بی‌توجهی چند لبخند به اعضای خانواده برمی‌گردونم. پس این قرار بوده شوهر آینده‌ام بشه . مردی که خواهرم با اون ازدواج می‌کنه‌. شاید من آدم بدی هستم، اما کمی از گناهم از بین میره و..
چون ناگهان خوشحال می‌شم که اون قراره باهاش ازدواج کنه... نه با من.
(روز بعد، فردا)
_الینا
"هیچ‌ چیز شخصی وجود نداره.. این فقط بیزینسه"
وضعیت بدتر از چیزی بود که انتظار داشتم‌.
آدریانا با دقت یک بلوز رو تا می‌کرد و توی چمدونش روی تخت می ذاشت. یک تی‌شرت بزرگ توئیتی و جوراب های کریسمس به پا داشت و تکه های دستمال توالت توی اتاق پخش شده بود.
چند سال پیش، آدریانا یک دوره سرکشی رو گذروند و موهاش رو به صورت پیکسی کوتاه کرد. من هیچ وقت مامان رو اینقدر وحشت زده ندیده بودم‌. آدریانا کارت اعتباریش رو گم کرد، کلاس های بازیگریش توی مدرسه دخترانه‌ مون رو از دست داد و به مدت یک ماه هرروز با نگاه‌های خشمگین مواجه شد. حالا موهاش به یک باب مرتب تبدیل شده بود، اما اون موقع من فهمیدم که کوتاه کردن مو توی این خونه بدتر از قتله.
اتاق آدریانا با دیوار های آبی تیره، گچ بری های سفید و جزئیات طلایی، به نظر می‌رسه که برای نمایشگاه طراحی شده... البته اگر به نظر نمی‌رسید که یک طراح لباس توش بالا آورده. پوستر هایی از نمایش های معروف مثل"گتسبی بزرگ" روی دیوارها آویزون بود. وسایل عجیب صحنه روی میز آرایش نشسته بود: پرها، کلاه‌ها و ماسک‌های کارنا‌وال. چیز هایی که وقتی سعی ‌می‌کنی بفهمی هدفشون چیه، سرت رو درد‌ میاره__مثل سر بزرگ خرگوشی که روی تخت بود.
من فکر نمی‌کنم بابا بدونه که داره هر مقداری از وسایل صحنه مدرسه هنر های داما‌تیک آدریانا رو‌ می‌پردازه.
اما پدرم خیلی به خواهرم توجهی نداره. تازمانی که جایی که باید باشه، خوشحال میشه. فقط آدریانا نمی‌فهمه و آدریانا هم اون رو نمی فهمه.
بایک آه، بلوز از چمدونش برداشتم و به کمد لباس رفتم تا دوباره آویزونش کنم. وجود من رو نادیده گرفت و وقتی با یک شلوار جین از کنارم رد شد، شونه هامون به هم خورد.
الینا:"این‌ همه دست‌مال توالت برای‌چیه؟"
ازش پرسیدم و بلوز رو روی چوب لباسی می‌ذارم. بینی‌اش رو بالا کشید اما جواب نداد.
آخرین باری که دیدمش گریه می‌کنه، توی مراسم تشییع جنازه نانابود وقتی سیزده ساله بود. خواهر کوچیکم یکی از بی احساس ترین آدم هایی بود که تا حالا دیده بودم. درواقع، فکر می‌کردم که ایده احساسات اون رو دلسرد می‌کنه. معده‌ام از‌نگرانی پیچ می‌خورد، اما می‌دونستم آدریانا به اندازه‌ای که از دلسوزی خوشش نمیاد، از فیلم های عاشقانه هم متنفره.
شلوار جین رو از چمدونش برداشتم و به سمت کمد رفتم.
الینا:"خب، کجا می‌ری؟."
بایک مایو زرد خال دار از کنارم رد‌شد.
آدریانا:"کوبا. عربستان سعودی. کره شمالی. یکی رو انتخاب کن."
ابروهام رو در‌هم می‌کشم.
الینا:"خب، دقیقاً لیست خوبی به من ندادی. اما عربستان سعودی اگر بخوای این مایو رو بپوشی، به درد نمی‌خوره."
شلوار رو تا می‌کنم‌ و کنار‌ می‌ذارم.
آدریانا:"اون رو ملاقات کردی؟" بایک روبان زبرا از کنارم‌ رد‌میشه.
می‌دونستم که منظورش شوهر آینده‌ش هست.
تردید می‌کنم.
الینا:"بله. اوه، ... خیلی‌خوبه."
آدریانا:"کجا می‌خوام همه وسایلم رو جا بدم؟‌."
دستانش رو روی کمرش می‌ذاره و به چمدون کوچیکش زل می‌زنه انگار تازه فهمیده که این یه کیسه ماری پاپینز نیست.
الینا:"فکر می‌کنم باید بمونن اینجا."
صورتش چروک میشه انگار که داره گریه می‌کنه.
آدریانا:" اما من لباس های نمایشی‌ام رو دوست دارم."
حالا اشک‌ هاش درحال ریختن بودن.《ادامه دارد》







دیدگاه ها (۱)

سلام بچه ها:)) امید وارم همه سالم و سلامت باشید تو این اوضاع...

۶۰۰ تایی مون مبارکککک:)♡مرسی که تا الان پام وایسادین عشقای م...

پارت بعدیییبی هوراااا

سلام بچه ها چطورید؟خب، مثل همیشه ویسگون داره اذیتم می کنه و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط