{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرارداد سیاه 💍🖤

قرارداد سیاه 💍🖤
Part 8




سکوت...

تمام اتاق را فرا گرفته بود.

یونا نگاهش را بین فلش داخل دست تهیونگ و چهره‌ی مضطرب او جابه‌جا می‌کرد.

ـ فیلم...؟
تهیونگ بدون جواب دادن به سمت اتاق

کارش رفت.

ـ باهام بیا.

یونا هم پشت سرش راه افتاد.

چند دقیقه بعد...

هر دو مقابل مانیتور بزرگی نشسته بودند
.
جیمین فلش را به لپ‌تاپ وصل کرد.

صفحه برای چند ثانیه سیاه ماند.

بعد...
تصویر آرام‌آرام ظاهر شد.

تاریخ فیلم مربوط به بیست سال قبل بود.

کیفیت تصویر پایین بود، اما دو مرد به‌وضوح دیده می‌شدند.

یکی...

پدر یونا.

و دیگری...
پدر تهیونگ.

یونا ناخودآگاه جلوتر نشست.

ـ بابا...
پدرش داشت می‌خندید.

همان لبخند مهربانی که همیشه به خاطرش دلگرم می‌شد.
اما چیزی عجیب بود.

او اصلاً شبیه آدمی نبود که از چیزی بترسد.

ناگهان صدای پدر تهیونگ در فیلم پخش شد.
ـ اگر یه روز اتفاقی برامون افتاد...

باید از بچه‌هامون محافظت کنیم.
پدر یونا آرام سر تکان داد.

ـ حتی اگه ازمون متنفر بشن.

ـ آره...

ـ فقط باید زنده بمونن.

یونا اخم کرد.

ـ چرا این حرفا رو می‌زدن...؟

تهیونگ هیچ جوابی نداد.

تمام حواسش به فیلم بود.

چند ثانیه بعد...

دوربین روی یک کیف چرمی زوم کرد.

داخلش چند برگه قرار داشت.
همان قرارداد.
پدر یونا خودکار را برداشت.

اما درست قبل از امضا...
صدای شلیک گلوله در فیلم پیچید.

تق!
تصویر به شدت لرزید.

دوربین روی زمین افتاد.
و فیلم قطع شد.

ـ نه!
یونا با ناراحتی به صفحه‌ی سیاه نگاه کرد.

ـ تموم شد؟

جیمین دوباره فلش را بررسی کرد.

چند لحظه بعد آرام گفت:
ـ نه رئیس...
یکی عمداً ادامه‌ی فیلم رو پاک کرده.

تهیونگ مشتش را گره کرد.

ـ یعنی یکی قبل از ما به این فلش دست زده...

جیمین سرش را پایین انداخت.

ـ احتمالاً.

در همان لحظه..
یونا چیزی را روی صفحه دید.
یک ثانیه.
فقط یک ثانیه.
اما کافی بود.
مردی با کت مشکی از کنار دوربین رد شده بود.
چهره‌اش دیده نمی‌شد.
اما روی دست راستش...
یک انگشتر نقره‌ای با نقش یک اژدها بود.
...
قلب تهیونگ از تپش ایستاد.
او آن نشان را می‌شناخت.
خیلی خوب...


حوصله شرط ندارم دیگه حمایت با خودتون😜🤝🏻🤌🏻💁🏻‍♀️ولی کامنت زیاد بزارید

#نویسنده_ماه_سیاه
دیدگاه ها (۴)

قرارداد سیاه 🖤💍Part 9ـ فیلم رو برگردون.جیمین سریع ویدئو را ع...

سلام فرشته یه سوال ازت میپرسم جواب بده بعد برو نینیبی ال از ...

معرفی فیک جدید

قرارداد سیاه 🖤💍Part 7و رازی که پدرش با خودش به خاک برده بود....

start again (3) زنگ تفریح بود و یونا با خیال راحت روی نیمکت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط