{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرارداد سیاه 🖤💍

قرارداد سیاه 🖤💍
Part 10

نوشته‌ی قرمز هنوز روی شیشه‌ی ماشین دیده می‌شد.

«وقتشه حقیقت رو بهش بگی.»

یونا با اضطراب به تهیونگ نگاه کرد.

ـ این کار کیه...؟

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از نوشته بردارد، آرام گفت:

ـ کسی که می‌خواد ما بترسیم.

جیمین جلو آمد.

ـ رئیس، همه دوربین‌ها رو بررسی کردیم.

ـ نتیجه؟

ـ هیچ‌کس وارد گاراژ نشده...

یونا متعجب شد.

ـ یعنی چی؟ مگه میشه؟

جیمین نفس عمیقی کشید.

ـ انگار... دوربین‌ها فقط برای پنج دقیقه از کار افتادن.

تهیونگ اخم کرد.

ـ یعنی یکی از داخل، راه رو براش باز کرده.

سکوت سنگینی بینشان افتاد.

اگر حرف تهیونگ درست بود...

پس یک نفر در سازمان به دشمن کمک می‌کرد.


---

صبح روز بعد...

همه افراد ارشد سازمان در سالن کنفرانس جمع شده بودند.

هیچ‌کس جرئت حرف زدن نداشت.

تهیونگ آرام وارد شد.

کت مشکی‌اش را مرتب کرد و در رأس میز ایستاد.

ـ بین ما یه خائن وجود داره.

همه به هم نگاه کردند.

یکی از افراد گفت:

ـ قربان، امکان نداره...

تهیونگ حرفش را قطع کرد.

ـ من امکان و غیرممکن نمی‌شناسم.

چشم‌های سردش روی تک‌تک افراد چرخید.

ـ تا وقتی پیداش نکنم، هیچ‌کس از این ساختمان خارج نمی‌شه.


---

چند ساعت بعد...

جیمین با عجله وارد اتاق شد.

ـ رئیس!

تهیونگ سرش را بلند کرد.

ـ پیداش کردیم.

ـ خائن؟

ـ بله.


---

مردی را با دست‌های بسته وارد اتاق کردند.

رنگش پریده بود و از ترس می‌لرزید.

ـ ق... قربان... من مجبور بودم...

تهیونگ حتی نزدیکش هم نرفت.

ـ چرا؟

ـ اونا خانواده‌م رو تهدید کرده بودن...

ـ رئیسشون کیه؟

مرد سکوت کرد.

اشک از چشمانش پایین آمد.

ـ اسمش رو نمی‌دونم...

ـ ...

ـ فقط می‌دونم دستور آخرش این بود که فلش به دست یونا برسه.

جیمین با تعجب گفت:

ـ یعنی از اول می‌خواستن شما فیلم رو ببینید؟

مرد سرش را پایین انداخت.

ـ بله...

ـ بعدش چی؟

ـ بعدش گفتن... دیگه کاری با شما ندارن.

همه متعجب شدند.

ـ یعنی چی کاری ندارن؟

مرد لبخند تلخی زد.

ـ هدفشون فقط این بود که حقیقت کم‌کم آشکار بشه.


---

سکوت...

تهیونگ چند لحظه به فکر فرو رفت.

بعد رو به جیمین گفت:

ـ خانواده‌ش رو پیدا کنید و ازشون محافظت کنید.

جیمین جا خورد.

ـ رئیس... یعنی...

ـ اون خیانت کرده.

نگاهش روی مرد ثابت ماند.

ـ ولی به خاطر ترس از دست دادن خانواده‌ش.

مرد با ناباوری به تهیونگ نگاه کرد.

اشک در چشمانش حلقه زد.

ـ م... ممنونم...


---

آن شب...

برای اولین بار بعد از روزها...

پنت‌هاوس آرام بود.

یونا روی بالکن ایستاده بود و به نورهای شهر نگاه می‌کرد.

صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

برگشت.

تهیونگ بود.

دو فنجان قهوه در دست داشت.

یکی را به سمت یونا گرفت.

ـ هنوز از قهوه‌ی من بدت میاد؟

یونا لبخند خیلی کوچکی زد.

ـ نه...

فنجان را گرفت.

باد آرام موهایش را تکان می‌داد.

چند ثانیه هر دو در سکوت به منظره خیره شدند.

نه از دشمن خبری بود...

نه از تیراندازی...

فقط سکوتی که بعد از طوفان به وجود آمده بود.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

از همین امشب...

قرار است چیزی سخت‌تر از جنگ با دشمن را تجربه کنند.

جنگ با قلبشان.🖤

💬 سؤال پارت:

یه سؤال... 👀 فکر می‌کنید اول تهیونگ عاشق یونا میشه یا یونا زودتر به احساسش اعتراف می‌کنه؟ 🤭

شرط هااااااا
۳۰ لایک
۱۵نشر
۲۰ کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
دیدگاه ها (۱۰)

قرارداد سیاه 🖤💍Part 11دو هفته گذشت.از آن شب به بعد...پنت‌هاو...

معرفی نویسنده 🤏🏻سلام به همه مینجی هستم فیک نویس عضو کمپانی ع...

قرارداد سیاه 🖤💍Part 9ـ فیلم رو برگردون.جیمین سریع ویدئو را ع...

قرارداد سیاه 💍🖤Part 8سکوت...تمام اتاق را فرا گرفته بود.یونا ...

قرارداد سیاه💍🖤Part 4یونا هنوز شوکه بود."نامزدم."این کلمه مدا...

Start Again (9)چند روز بعد...یونا وارد کلاس شد و متوجه شد هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط