part⁸
part⁸
...............................
صبح شد...
حال کوک بهتر شده بود
ویو کوک:::::::::
ساعت نزدیک های ۱۱ بود..از روی تخت بلند شدم و به آبی به صورتم زدم حال بهتری داشتم.
جیمین: عه..بیدار شدی؟
کوک: اوم..
جیمین: من باید برم بیرون هر چی نیاز داشتی برو بردار احتمالا شب برنمیگردم البته سعی میکنم برای شب برگردم حالت بد شد بهم خبر بده خودمو میرسونم
کوک: اوم..باشه برو لازم نیست شب برگردی حالم خوبه...ببخش به زحمت افتادی..
جیمین: نه بابا این چ حرفیه
جیمین از خونه زد بیرون که تهیونگ زنگ زد:
ته : چخبر حالش بهتر شده؟؟
جیمین: آره بهتره نگران نباش
ته : کجایی؟
جیمین: دارم میرم بیرون به ماموریت برام امده بابا انجام بدم احتمالا فردا برمیگردم
ته : عا....ببین میخوام برم با کوک حرف بزنم... امشب
جیمین :نمیدونم تهیونگ...نمیدونم چی بگم..
ته : باید ببینمش همه چیز رو بهش توضیح بدم
جیمین: باشه هر کاری میخوای انجام بده
مکالمه به اتمام رسید
ویو جیهوپ:::::
توی اینستا داشتم میچرخیدم که کلارا زنگ زد
جیهوپ: اه لعنتی...دوباره چی کار داره
جواب داد.
کلارا: سلام جیهوپ چخبر؟
جیهوپ: هیچ خبری نیست کاری داشتی؟
کلارا: آره
جیهوپ : میشنوم
کلارا: خبری از تهیونگ نداری؟ چی شد؟؟من از اون روز تا حالا همش به تهیونگ زنگ میزدم ولی جواب نمیداد میخواستم بدونم ازش خبری داری یا ن؟
جیهوپ: فعلا خبری نیست نمیدونم چه اتفاقی افتاده..راستی اون برگه رو همین امروز برام بیار
کلارا: برای چی باید بیارم؟ هنوز اتفاقی نیفتاده
جیهوپ : ببین الان چند روزه که گذشته حتما یه اتفاقی افتاده بهت میگم بیار
کلارا: میدونی که هر چقدر هم اسرار کنی من تا وقتی که با چشمای خودم ندیدم اون برگه رو برات نمیارم
جیهوپ عصبانی شد و قطع کرد
جیهوپ: دختره عنتیکه فک کرده کی هس
ویو جونگکوک:::::
چند ساعت بعد از رفتن جیمین زدم بیرون یه چرخی زدم امدم خونه
عجیب بود هیچ حسی نداشتم...ساعت نزدیکای ۹ بود جیمین هنوز برنگشته بود که صدای زنگ در شنیده شد فکر کردم جیمین برگشته درو باز کردم دیدم تهیونگه شوکه شدم میخواستم درو ببندم که تهیونگ پاشو لبه در گذاشت و آمد داخل خونه
تهیونگ: صبر کن کوک بابا باهات حرف بزنم
کوک: من با تو حرفی ندارم
تهیونگ میخواست ادامه حرفشو بزنه که کوک از خونه زد بیرون
تهیونگ: صبر کن کجا میری؟؟
کوک به راهش ادامه میداد از پله ها پایین امد و......تهیونگ هم پشت سرش
ته: صبر کن کوک صبر کنند( داد)
کوک وایساد پشت سرشو نگاه کرد و گفت
کوک: جالب شد... داد هم میزنی ک
ته : نه نه گوش کن اینا همش نقشه کلارا بود
کوک: انتظار داری باور کنم؟ بس کن ته دیگه همه چیز تموم شد برید بشید خوشبخت دیگه هم به دیدنم نیا
ته : اینطور نیست کوک..(مکث) اشتباه میکنی کوک...
کوک : .........
ته: هنوز هم دو نفره که میچسبه این هوا بهشون...هنوز هم چشمات عزیزم اگه قرمزه میگم نمالشون... هنوز هم نباشه اون شبی که تو نباشی توش...
کوک : میدونی چیه تهیونگا...فهمیدم که میشه خوش عکس نبود و خوب افتاد از چشم تو....بعد دیدم که میشه جز اشک نبود و زود افتاد از چشم تو...بشین یکم بهش فکر کن چی کرده یه شبه عوضم...چه کارایی بزنه سر ازم..نمیدونم، همین یه دفعه میساختیم اگه فرق میکرد..
تهیونگ : ......
کوک: چیشد تهیونگا؟..میگفتی کنار من حتی جهنمم خوبه چیشد سر در آوردی از بهشت اون؟
تهیونگ: به خودم امدم...دیدم نیستی..دیدم انقدر چرتن بقیه که جاتو پر نمیکنه هیچکسی..با اینکه گذاشتم سنگ تموم دوباره همه چی تموم شد کوک...کاشکی که دل تو سنگی نبود...بهترین روزام حروم شد...لطفا منو ببخش جونگکوکا من بدون تو نمیتونم ادامه بدم..
کوک: شبا تنها..هوا سرد اینقدر منو خوب پیچیدی لای گریه هام میزنم برات دست ته...ولم کنید عشق چیه از هر چی آدمه کلافم دیدم میخوای نباشی....دیدم باید نباشم..
تهیونگ : بزار برات توضیح بدم همه چیز تقصیرـ
کوک: نمیخواستی منو بفهمی اصلا رابطمون درخشید..چیزی درست نمیشه با ببخشید..
ته: خاطراتت میگاد تا ۴ صبح بیدار...من که میخواستم پا به پات بیام..کوک کاش به حرفام گوش میکردی کوک..
کوک یکدفعه اشک هایش سرازیر شد..
کوک: تموم شد ته... مراقب خودت باش..
کوک اونجا رو ترک کرد...تهیونگ زانو زد و بدون هیچ تعادلی اشک میریخت...کوک...کوک، تنهام نزار.
ته فهمیده بود که هیچ امیدی به این رابطه وجود نداره...از یه طرفی هم نمیتونست دوری کوک رو تحمل کنه...
بعد از اون روز تهیونگ هر لحظه و هر دقیقه تلاش میکرد که کوک رو از دست نده....ولی هیچ فایده ای نداشت..پس هیچ انتخابی برای نمونده بود بجز....
باع....خیلی طولانی شد کلیشه ای شد؟
پارت بعدی فردا میزارم ایشالا اگه خدا بخواد داره تموم میشه تا دو پارت دیگه تمومش میکنم...لایک،کامنت،بازنشر فراموش نشه مرسی🪻
...............................
صبح شد...
حال کوک بهتر شده بود
ویو کوک:::::::::
ساعت نزدیک های ۱۱ بود..از روی تخت بلند شدم و به آبی به صورتم زدم حال بهتری داشتم.
جیمین: عه..بیدار شدی؟
کوک: اوم..
جیمین: من باید برم بیرون هر چی نیاز داشتی برو بردار احتمالا شب برنمیگردم البته سعی میکنم برای شب برگردم حالت بد شد بهم خبر بده خودمو میرسونم
کوک: اوم..باشه برو لازم نیست شب برگردی حالم خوبه...ببخش به زحمت افتادی..
جیمین: نه بابا این چ حرفیه
جیمین از خونه زد بیرون که تهیونگ زنگ زد:
ته : چخبر حالش بهتر شده؟؟
جیمین: آره بهتره نگران نباش
ته : کجایی؟
جیمین: دارم میرم بیرون به ماموریت برام امده بابا انجام بدم احتمالا فردا برمیگردم
ته : عا....ببین میخوام برم با کوک حرف بزنم... امشب
جیمین :نمیدونم تهیونگ...نمیدونم چی بگم..
ته : باید ببینمش همه چیز رو بهش توضیح بدم
جیمین: باشه هر کاری میخوای انجام بده
مکالمه به اتمام رسید
ویو جیهوپ:::::
توی اینستا داشتم میچرخیدم که کلارا زنگ زد
جیهوپ: اه لعنتی...دوباره چی کار داره
جواب داد.
کلارا: سلام جیهوپ چخبر؟
جیهوپ: هیچ خبری نیست کاری داشتی؟
کلارا: آره
جیهوپ : میشنوم
کلارا: خبری از تهیونگ نداری؟ چی شد؟؟من از اون روز تا حالا همش به تهیونگ زنگ میزدم ولی جواب نمیداد میخواستم بدونم ازش خبری داری یا ن؟
جیهوپ: فعلا خبری نیست نمیدونم چه اتفاقی افتاده..راستی اون برگه رو همین امروز برام بیار
کلارا: برای چی باید بیارم؟ هنوز اتفاقی نیفتاده
جیهوپ : ببین الان چند روزه که گذشته حتما یه اتفاقی افتاده بهت میگم بیار
کلارا: میدونی که هر چقدر هم اسرار کنی من تا وقتی که با چشمای خودم ندیدم اون برگه رو برات نمیارم
جیهوپ عصبانی شد و قطع کرد
جیهوپ: دختره عنتیکه فک کرده کی هس
ویو جونگکوک:::::
چند ساعت بعد از رفتن جیمین زدم بیرون یه چرخی زدم امدم خونه
عجیب بود هیچ حسی نداشتم...ساعت نزدیکای ۹ بود جیمین هنوز برنگشته بود که صدای زنگ در شنیده شد فکر کردم جیمین برگشته درو باز کردم دیدم تهیونگه شوکه شدم میخواستم درو ببندم که تهیونگ پاشو لبه در گذاشت و آمد داخل خونه
تهیونگ: صبر کن کوک بابا باهات حرف بزنم
کوک: من با تو حرفی ندارم
تهیونگ میخواست ادامه حرفشو بزنه که کوک از خونه زد بیرون
تهیونگ: صبر کن کجا میری؟؟
کوک به راهش ادامه میداد از پله ها پایین امد و......تهیونگ هم پشت سرش
ته: صبر کن کوک صبر کنند( داد)
کوک وایساد پشت سرشو نگاه کرد و گفت
کوک: جالب شد... داد هم میزنی ک
ته : نه نه گوش کن اینا همش نقشه کلارا بود
کوک: انتظار داری باور کنم؟ بس کن ته دیگه همه چیز تموم شد برید بشید خوشبخت دیگه هم به دیدنم نیا
ته : اینطور نیست کوک..(مکث) اشتباه میکنی کوک...
کوک : .........
ته: هنوز هم دو نفره که میچسبه این هوا بهشون...هنوز هم چشمات عزیزم اگه قرمزه میگم نمالشون... هنوز هم نباشه اون شبی که تو نباشی توش...
کوک : میدونی چیه تهیونگا...فهمیدم که میشه خوش عکس نبود و خوب افتاد از چشم تو....بعد دیدم که میشه جز اشک نبود و زود افتاد از چشم تو...بشین یکم بهش فکر کن چی کرده یه شبه عوضم...چه کارایی بزنه سر ازم..نمیدونم، همین یه دفعه میساختیم اگه فرق میکرد..
تهیونگ : ......
کوک: چیشد تهیونگا؟..میگفتی کنار من حتی جهنمم خوبه چیشد سر در آوردی از بهشت اون؟
تهیونگ: به خودم امدم...دیدم نیستی..دیدم انقدر چرتن بقیه که جاتو پر نمیکنه هیچکسی..با اینکه گذاشتم سنگ تموم دوباره همه چی تموم شد کوک...کاشکی که دل تو سنگی نبود...بهترین روزام حروم شد...لطفا منو ببخش جونگکوکا من بدون تو نمیتونم ادامه بدم..
کوک: شبا تنها..هوا سرد اینقدر منو خوب پیچیدی لای گریه هام میزنم برات دست ته...ولم کنید عشق چیه از هر چی آدمه کلافم دیدم میخوای نباشی....دیدم باید نباشم..
تهیونگ : بزار برات توضیح بدم همه چیز تقصیرـ
کوک: نمیخواستی منو بفهمی اصلا رابطمون درخشید..چیزی درست نمیشه با ببخشید..
ته: خاطراتت میگاد تا ۴ صبح بیدار...من که میخواستم پا به پات بیام..کوک کاش به حرفام گوش میکردی کوک..
کوک یکدفعه اشک هایش سرازیر شد..
کوک: تموم شد ته... مراقب خودت باش..
کوک اونجا رو ترک کرد...تهیونگ زانو زد و بدون هیچ تعادلی اشک میریخت...کوک...کوک، تنهام نزار.
ته فهمیده بود که هیچ امیدی به این رابطه وجود نداره...از یه طرفی هم نمیتونست دوری کوک رو تحمل کنه...
بعد از اون روز تهیونگ هر لحظه و هر دقیقه تلاش میکرد که کوک رو از دست نده....ولی هیچ فایده ای نداشت..پس هیچ انتخابی برای نمونده بود بجز....
باع....خیلی طولانی شد کلیشه ای شد؟
پارت بعدی فردا میزارم ایشالا اگه خدا بخواد داره تموم میشه تا دو پارت دیگه تمومش میکنم...لایک،کامنت،بازنشر فراموش نشه مرسی🪻
- ۱.۰k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط