half brother part : 40
قول دادم : گرتا : باشه خوشحالم که بهم اعتماد کردی
جونگکوک : و صادقانه نقد کن میتونم تحمل کنم
گرتا : حتما عجله نمیکنم
بعد از ترک کردن اتاق جونگکوک مستقیما رفتم اتاقم و شروع کردم به خوندنش دقایق به ساعت ها کشیدن با اینکه گفته بودم عجله نمیکنم نتونستم در حقیقت کل شبو بیدار موندم تا تمومش کنم
با اینکه داستان از زبون سوم شخص بود و نقش اصلی پسری به اسم لیام بود و کپی برابر اصل جونگکوک برای من مثل این بود که توسط شخصیت لیام یه پنجره ای به روم باز شده تا توسط اون به روح و ذهن جونگکوک دسترسی پیدا کنم
تونستم بینشون یه عالمه شباهت پیدا کنم مخصوصا که بعضیاشونم میدونستم مثلا اینکه بابای لیامم مثل جونگسو براش عوضی بازی در میاورد اوایل داستان تا قبل از ورود بم به طرز غم انگیزی پیش میرفت میتونست همزمان باعث شه اشکم در بیاد و هم بعضی قسمتاش قهقه ام رو در بیاره البته قسمتای خنده دارش ربط زیادی به موضوع اصلی نداشتن توی یکی از سکانس ها لیام روی دختری در همسایگی روبه روشون کراش پیدا میکنه پس از بم میخواد که دختره رو به سمتش بکشونه امید داشت که دختره فکر کنه بم گم شده در نتیجه سگش میتونست دختره رو راهنمایی کنه به خونه ی لیام اما متاسافانه بم که سگ بزرگی ام بود از سگ دختره خوشش اومد و مشغول بازی گوشی با اون شد
لیام از پنجره دید که چطور دختره سگشو برد داخل و درو روی بم کوبید. بم هم برای تلاقی قبل اینکه دست خالی برگرده پیش لیام به تپه ( گوه) توی حیاطش یادگاری گذاشت
ولی موضوع اصلی داستان درباره ی شنوایی فراطبیعی لیام بود. البته اطلاعاتی که میشنید همیشه واضح نبودن و اکثر اوقات باعث گیج شدنش می شدن مگر اینکه بم اونجا بود یک بار لیام اطلاعاتی درباره ی قتل یکی از دخترهای محلی به پلیس گزارش میکنه و معلوم میشه که قاتل به پلیس فاسده در نتیجه بم رو میدزده تا لیام نتونه به کاراگاه ها برای تموم کردن پرونده کمک کنه البته خوشبختانه بم تونست فرار کنه رابطه ی بین بم و لیام اونقدر خوب توصیف شده بود که باعث شد اشکم در بیاد
اخرای داستان از زبون بم نوشته شده بود و منو کلی به خنده انداخت تونستم فقط یه سری اشکالات گرامری کوچیک پیدا کنم همون هارم یادداشت کردم تا بعدا بهش بگم
اخرای کتاب حس میکردم عاشق شخصیتایی که خلق کرده شدم و همزمان حس میکردم با دادن کتابش بهم چه افتخار بزرگی نصیبم شده احساس غرور میکردم که تونستم به دریچه ای از ذهن خلاقشو ببینم
نیاز داشتم تا کلی فکر کنم توصیف اینکه این حس چقدر خارق العاده است. اینکه اون چقدر خارق العاده است برام سخت بود.
های گایز اينم پارت هدیه 🎁 دوم لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره برای پارت بعد لایک ها بالا ۱۱ باشه
جونگکوک : و صادقانه نقد کن میتونم تحمل کنم
گرتا : حتما عجله نمیکنم
بعد از ترک کردن اتاق جونگکوک مستقیما رفتم اتاقم و شروع کردم به خوندنش دقایق به ساعت ها کشیدن با اینکه گفته بودم عجله نمیکنم نتونستم در حقیقت کل شبو بیدار موندم تا تمومش کنم
با اینکه داستان از زبون سوم شخص بود و نقش اصلی پسری به اسم لیام بود و کپی برابر اصل جونگکوک برای من مثل این بود که توسط شخصیت لیام یه پنجره ای به روم باز شده تا توسط اون به روح و ذهن جونگکوک دسترسی پیدا کنم
تونستم بینشون یه عالمه شباهت پیدا کنم مخصوصا که بعضیاشونم میدونستم مثلا اینکه بابای لیامم مثل جونگسو براش عوضی بازی در میاورد اوایل داستان تا قبل از ورود بم به طرز غم انگیزی پیش میرفت میتونست همزمان باعث شه اشکم در بیاد و هم بعضی قسمتاش قهقه ام رو در بیاره البته قسمتای خنده دارش ربط زیادی به موضوع اصلی نداشتن توی یکی از سکانس ها لیام روی دختری در همسایگی روبه روشون کراش پیدا میکنه پس از بم میخواد که دختره رو به سمتش بکشونه امید داشت که دختره فکر کنه بم گم شده در نتیجه سگش میتونست دختره رو راهنمایی کنه به خونه ی لیام اما متاسافانه بم که سگ بزرگی ام بود از سگ دختره خوشش اومد و مشغول بازی گوشی با اون شد
لیام از پنجره دید که چطور دختره سگشو برد داخل و درو روی بم کوبید. بم هم برای تلاقی قبل اینکه دست خالی برگرده پیش لیام به تپه ( گوه) توی حیاطش یادگاری گذاشت
ولی موضوع اصلی داستان درباره ی شنوایی فراطبیعی لیام بود. البته اطلاعاتی که میشنید همیشه واضح نبودن و اکثر اوقات باعث گیج شدنش می شدن مگر اینکه بم اونجا بود یک بار لیام اطلاعاتی درباره ی قتل یکی از دخترهای محلی به پلیس گزارش میکنه و معلوم میشه که قاتل به پلیس فاسده در نتیجه بم رو میدزده تا لیام نتونه به کاراگاه ها برای تموم کردن پرونده کمک کنه البته خوشبختانه بم تونست فرار کنه رابطه ی بین بم و لیام اونقدر خوب توصیف شده بود که باعث شد اشکم در بیاد
اخرای داستان از زبون بم نوشته شده بود و منو کلی به خنده انداخت تونستم فقط یه سری اشکالات گرامری کوچیک پیدا کنم همون هارم یادداشت کردم تا بعدا بهش بگم
اخرای کتاب حس میکردم عاشق شخصیتایی که خلق کرده شدم و همزمان حس میکردم با دادن کتابش بهم چه افتخار بزرگی نصیبم شده احساس غرور میکردم که تونستم به دریچه ای از ذهن خلاقشو ببینم
نیاز داشتم تا کلی فکر کنم توصیف اینکه این حس چقدر خارق العاده است. اینکه اون چقدر خارق العاده است برام سخت بود.
های گایز اينم پارت هدیه 🎁 دوم لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره برای پارت بعد لایک ها بالا ۱۱ باشه
- ۳۰.۴k
- ۲۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط