#رد_خون_و_بوسه
#رد_خون_و_بوسه
7
لارا:بعد برسیه لوییز رفتم بخش اورژانس که شخص آشنایی رو روی صندلی دیدم که کنار یک فرد به نسبت مسن نشسته....
اول توجهی بهش نداشتم تا اینکه نگاهم و دادم بهش....
لارا:آقای کیم؟
تهیونگ:سلام
لارا:اینجا چیکار میکنید؟
نکنه.....زخمتون خون ریزی کرده ها؟
میخواید بگم پرستار بیاد چک کنه؟
تهیونگ:نگران نباشید....حالم خوبه....
تیارا:راست میگه چرا انقدر نگرانی؟
لارا:من؟نگ-
پرستار:خانمه کیم خواهشا بیاید....مریض و داریم از دست میدیم....
لارا:اومدم...
سرم شلوغه به دکتر جانگ میگم بیاد....
ایزول به دکتر جانگ بگو بره به مادر آقای کیم نگاهی بندازه مشکلش و ببینه....
ایزول:چشم خانم
(شب)
جینو:چه عجب خانوم بلخره ما تو رو دیدیم....
مینجی:حیح سرم خیلی شلوغ بود برای کنسرته آهنگ جدیدمون باید آماده بشیم....
جینو:کنسرت؟کی هست حالا؟
مینجی:فکر کنم یه 3 ماه دیگه
جینو:اووووو خیلی دیگه مونده
مینجی:میدونم ولی خوب کمپانی دیگه
لارا:اوخی سبک شدم...(🧖🏻♀)
میا:عیجاننننن
لارا:گمشوووو(👹)
میا:سگگگگ(👹)
لارا:بادمجوننننن(👹)
میا:خیاررررر(👹)
لارا:گوجههههه(👹)
جینو:بسه(😤)
میا:عننننن(👹)
لارا:گ-
جینو:گفتم بسه(😠)
میا:جون اعصبانی میشی جواب تر میشی....(😂)
جینو:عیبابا خجالت زدم نکن(😔)
لارا/مینجی:وادف-
جینو:خوب بسه.....فیلم خوبی بازی کردیم....
از اونجایی که گشادیم میاد برم خونه ی خودم پس امشب خونه ی لارا میمونم....(🥱)
لارا:چ.....چییییی
گمشو برو خونتوننننن
جینو:خفه(🥱)
لارا:(🗿)
(صبح)(ساعت 5)
لارا:تو خواب ناز بودم با رویا پردازی های بینظیر که.....
گوشیم شروع کرد به زنگ زدن....
لارا:بلههههه(👹)
آخه کی این و صبح اونم ساعت 6 زنگ میزنهههههه
1 ساعت دیگه باید بیدارشدم...ده مرتی-
تهیونگ:خوب؟
لارا:چ...چی...شما؟
تهیونگ:کیم تهیونگم....
فقط میخواستم زنگ بزنم و بگم....
ییا قرار بزاریم همو یه جا ببینیم....میخوام درباره ی آبجیم و داداشت حرف بزنم....
لارا:عاممم باشه...
پس امروز میبینمت...
فقط کج-
(قطع کرد)
لارا:(😑)
آخ مرت-
(گوشیش زنگ خورد)
لارا:بلهههههه(🤬)
داهیون:چته تو باز سر صبح
لارا:تو چرا زنگ زدی؟
نکنه تو هم کار داری باهام؟
داهیون:بله کار دارم
میخواستم بگم....من میخوام ازدواج کنم...
لارا:چ......چییییی
داهی-
(قطع کرد)
لارا:اطرافم یه آدم سالم پیدا نمیشه همه روانین....(😤)
لارا:چون میدونستم دیگه خوابم نمیبره بلند شدم کارای لازمه رو انجام دادم....وسایلم و جمع کردم و لباس پوشیدم رفتم بیمارستان....
-
رسیدم دم در بیمارستان....که دیدم تهیونگ جلوی در وایساده...چقدرم سریع....
لارا:چه سریع....
تهیونگ:هوم میدونم....
لارا:بله....
خوب چیکارم داشتی؟
تهیونگ:بیا بریم کافه روبه رو
لارا:هوم بگو بیا بریم دیت خوب....من حدقل یه لباس مناسب میپوشیدم...
تهیونگ:هعی پرو نشو....
لارا:دهنت و برا من باز نکنا
تهیونگ:خانم دکتر....تمومش کن....
لارا:باشه بابا
(کافه)
لارا:ببین سریع حرفت و بزن و تمومش کن...
وقت اضافی ندارم برا تو حدر کنمش...
تهیونگ:خوب....
خواهر من عاشق داداش تو شده...
لارا:تو نه شما...
تهیونگ:همون...
و تصمیم گرفتن باهم ازدواج کنن...من با این وصلت مشکلی ندارم....
اگه شما مشکل داری....مشکل خودته....
لارا:منم مشکلی ندارم یا بهتر بگم تصمیم داداشم به خودش مربوطه....
خوب تموم شد؟
تهیونگ:ارع ولی.....
عروسی کیه؟
لارا:مگه عقد کردن؟
تهیونگ:عقد و عروسی با همه....
بعد ظهر عقد شب عروسی....
لارا:فکر خوبیه...
خودتون از تاریخی گذاشتید...
فقط زود اطلاع بدید بهم چون....وقتم برام با ارزشه...
خوب با اجازه...
تهیونگ:بله....
خدانگه دار....
تهیونگ:به طور خیلی عجیبی یهو اخلاقش تغییر کرد....سرد شد و غریبه....
ادامه دارد🍷
7
لارا:بعد برسیه لوییز رفتم بخش اورژانس که شخص آشنایی رو روی صندلی دیدم که کنار یک فرد به نسبت مسن نشسته....
اول توجهی بهش نداشتم تا اینکه نگاهم و دادم بهش....
لارا:آقای کیم؟
تهیونگ:سلام
لارا:اینجا چیکار میکنید؟
نکنه.....زخمتون خون ریزی کرده ها؟
میخواید بگم پرستار بیاد چک کنه؟
تهیونگ:نگران نباشید....حالم خوبه....
تیارا:راست میگه چرا انقدر نگرانی؟
لارا:من؟نگ-
پرستار:خانمه کیم خواهشا بیاید....مریض و داریم از دست میدیم....
لارا:اومدم...
سرم شلوغه به دکتر جانگ میگم بیاد....
ایزول به دکتر جانگ بگو بره به مادر آقای کیم نگاهی بندازه مشکلش و ببینه....
ایزول:چشم خانم
(شب)
جینو:چه عجب خانوم بلخره ما تو رو دیدیم....
مینجی:حیح سرم خیلی شلوغ بود برای کنسرته آهنگ جدیدمون باید آماده بشیم....
جینو:کنسرت؟کی هست حالا؟
مینجی:فکر کنم یه 3 ماه دیگه
جینو:اووووو خیلی دیگه مونده
مینجی:میدونم ولی خوب کمپانی دیگه
لارا:اوخی سبک شدم...(🧖🏻♀)
میا:عیجاننننن
لارا:گمشوووو(👹)
میا:سگگگگ(👹)
لارا:بادمجوننننن(👹)
میا:خیاررررر(👹)
لارا:گوجههههه(👹)
جینو:بسه(😤)
میا:عننننن(👹)
لارا:گ-
جینو:گفتم بسه(😠)
میا:جون اعصبانی میشی جواب تر میشی....(😂)
جینو:عیبابا خجالت زدم نکن(😔)
لارا/مینجی:وادف-
جینو:خوب بسه.....فیلم خوبی بازی کردیم....
از اونجایی که گشادیم میاد برم خونه ی خودم پس امشب خونه ی لارا میمونم....(🥱)
لارا:چ.....چییییی
گمشو برو خونتوننننن
جینو:خفه(🥱)
لارا:(🗿)
(صبح)(ساعت 5)
لارا:تو خواب ناز بودم با رویا پردازی های بینظیر که.....
گوشیم شروع کرد به زنگ زدن....
لارا:بلههههه(👹)
آخه کی این و صبح اونم ساعت 6 زنگ میزنهههههه
1 ساعت دیگه باید بیدارشدم...ده مرتی-
تهیونگ:خوب؟
لارا:چ...چی...شما؟
تهیونگ:کیم تهیونگم....
فقط میخواستم زنگ بزنم و بگم....
ییا قرار بزاریم همو یه جا ببینیم....میخوام درباره ی آبجیم و داداشت حرف بزنم....
لارا:عاممم باشه...
پس امروز میبینمت...
فقط کج-
(قطع کرد)
لارا:(😑)
آخ مرت-
(گوشیش زنگ خورد)
لارا:بلهههههه(🤬)
داهیون:چته تو باز سر صبح
لارا:تو چرا زنگ زدی؟
نکنه تو هم کار داری باهام؟
داهیون:بله کار دارم
میخواستم بگم....من میخوام ازدواج کنم...
لارا:چ......چییییی
داهی-
(قطع کرد)
لارا:اطرافم یه آدم سالم پیدا نمیشه همه روانین....(😤)
لارا:چون میدونستم دیگه خوابم نمیبره بلند شدم کارای لازمه رو انجام دادم....وسایلم و جمع کردم و لباس پوشیدم رفتم بیمارستان....
-
رسیدم دم در بیمارستان....که دیدم تهیونگ جلوی در وایساده...چقدرم سریع....
لارا:چه سریع....
تهیونگ:هوم میدونم....
لارا:بله....
خوب چیکارم داشتی؟
تهیونگ:بیا بریم کافه روبه رو
لارا:هوم بگو بیا بریم دیت خوب....من حدقل یه لباس مناسب میپوشیدم...
تهیونگ:هعی پرو نشو....
لارا:دهنت و برا من باز نکنا
تهیونگ:خانم دکتر....تمومش کن....
لارا:باشه بابا
(کافه)
لارا:ببین سریع حرفت و بزن و تمومش کن...
وقت اضافی ندارم برا تو حدر کنمش...
تهیونگ:خوب....
خواهر من عاشق داداش تو شده...
لارا:تو نه شما...
تهیونگ:همون...
و تصمیم گرفتن باهم ازدواج کنن...من با این وصلت مشکلی ندارم....
اگه شما مشکل داری....مشکل خودته....
لارا:منم مشکلی ندارم یا بهتر بگم تصمیم داداشم به خودش مربوطه....
خوب تموم شد؟
تهیونگ:ارع ولی.....
عروسی کیه؟
لارا:مگه عقد کردن؟
تهیونگ:عقد و عروسی با همه....
بعد ظهر عقد شب عروسی....
لارا:فکر خوبیه...
خودتون از تاریخی گذاشتید...
فقط زود اطلاع بدید بهم چون....وقتم برام با ارزشه...
خوب با اجازه...
تهیونگ:بله....
خدانگه دار....
تهیونگ:به طور خیلی عجیبی یهو اخلاقش تغییر کرد....سرد شد و غریبه....
ادامه دارد🍷
- ۵۰۴
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط