in your eyes
#in_your_eyes
Part_53
لایک و بازنشر یادت نره 🍒
ویو کایلا
لبخند ملایمش محو شد و گفت:
فکر میکنم وقتشه.....
قبل اینکه جمله اش کامل بشه ، مامانبزرگ اروم دستشو گذاشت روی دستش
یه فشار خیلی ریز داد:
عزیزم ، هنوز زوده برای این حرف
اخم کم رنگی بین ابرو های پدربزرگ شکل گرفت
سکوت کرد
همه چند ثانیه ساکت شدن
ذهنم قفل کرد
وقت چی؟
چی میخواست بگه که مادربزرگ جلوشو گرفت؟
یکم بعد مادربزرگ لبخندی بهم زد:
عزیزم کایلا ، تو از چند وقت بعد باید با مادر کوک به یهسری مهمونی ها بری ، بالاخره عروس این خانواده ای
سرم رو تکون دادم و لبخند ملایمی زدم:
بله حتما
_______________________________________
سر میز شام
همگی دور میز بزرگ غذا خوری نشسته بودیم
نور لوستر روی ظرف های کریستالی میدرخشید
من تقریبا چیزی نخوردم
اشتهام زیاد نبود
یه دفعه پدربزرگ دستمالشو گذاشت کنار بشقابش
و گفت:
حالا که جمع هستیم ، بهتره واضح حرف بزنم
این خانواده نسل هاست که با وارث ادامه پیدا کرده الان که عروسی انجام شده ..... ما انتظار داریم زیاد معطل نکنین
صدای ضربان قلبم توی مغزم پیچید
ناخودآگاه دست کوک رو گرفتم
شوکه شده بودم
انگار یه مسئولیت چند تُنی انداخته بودن روی شونه هام
قبل از اینکه من چیزی بگم کوک دستمو فشار داد:
تصمیم بچه دار شدن فقط مربوط به من و کایلا هست
نگاهش یکم جدی شد و لحنش کنی تغییر کرد و سرد شد:
هیچ اتفاقی نمیافته ، مگر اینکه کایلا خودش بخواد
ما هیچ عجله ای نمیکنیم
برای چند لحظه سکوت شد
پدربزرگ به کوک خیره شد و بعد آهی کشید
مادربزرگ سری سعی کرد بحث رو عوض کنه
مادر و پدر کوک در تلاش بودن که حال و هوا رو عوض کنن و کارینا هم وسطاش شوخی میکرد
داشتم با غذای داخل بشقاب که بهش لب نزده بودم بازی میکرد که نفس های گرمی کنار گوشم حس شد
کوک سرشو نزدیک گوشم آورده بود و نفس هاش بهم برخورد میکرد
آروم لب زد:
نگران چیزی نباش
یکم معذب شدم و گونه هام کمی سرخ شد
سرشو عقب برد
__________________________
بعد از خدافظی به سمت خونه راه افتادیم
کوک انگار یکم ناراحت بود
ولی دلیلشو نمیدونستم
بدون حرفی رفتیم خونه
بعد از انجام کار هام و عوض کردن لباسام و پوشیدن یه تاپ و شلوارک رفتم و رو تخت دراز کشیدم
کوک از قبل دراز کشیده بود
پتو رو کشیدم روم و پشت به کوک دراز کشیدم
اروم شب بخیری گفتم
اونم تکرار کرد
چند دقیقه بعد حس کردم تخت کمی تکون خورد
کوک یهویی نزدیکم شد و دستشو دور کمر باریک و لُختم حلقه کرد
ضربان قلبم حسابی بالا رفت
اون داره چیکار میکنه؟
سرشو کمی داخل گردنم فرو برد:
لطفا بزار همینجوری بمونم
اون انگار خسته اس . نمیخوام چیزی بگم که ناراحت بشه
آروم لب زدم:
هرکاری که میخوای بکن
و بعد حلقه دور کمرم رو سفت تر کرد
اون شب همونجوری خوابیدیم....
اینم پارت جدید❤️ شرط کامل نبود ولی دیگه گذاشتم
خوشگلا من رمان رو ادامه میدم فقط مغزم قفل کرده
چون الان پارت ها نامرتب شدن یعنی پارت های ۹ و ۱۰ و ۱۳ و ۱۴ و ۲۰ و ۲۴ رو بخوام دوباره بزارم بد میشه و گیج میشین . پیشنهادتون چیه؟
و اینکه احتمالا پیج رو یه مدتی خصوصی کنم
ولی باز خودم خصوصی دوست ندارم و دودلم
قشنگا اینم بگم که من حالم زیاد اوکی نیست احتمالا یکم دیر پارت بعد رو بزارم
امیدوارم گزارش نشه🫥
بوس بهتون🎀
شرط=
۲۰۰ لایک
۱۲۰ کامنت
۹۰ بازنشر "علامت کنار ذخیره"
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
Part_53
لایک و بازنشر یادت نره 🍒
ویو کایلا
لبخند ملایمش محو شد و گفت:
فکر میکنم وقتشه.....
قبل اینکه جمله اش کامل بشه ، مامانبزرگ اروم دستشو گذاشت روی دستش
یه فشار خیلی ریز داد:
عزیزم ، هنوز زوده برای این حرف
اخم کم رنگی بین ابرو های پدربزرگ شکل گرفت
سکوت کرد
همه چند ثانیه ساکت شدن
ذهنم قفل کرد
وقت چی؟
چی میخواست بگه که مادربزرگ جلوشو گرفت؟
یکم بعد مادربزرگ لبخندی بهم زد:
عزیزم کایلا ، تو از چند وقت بعد باید با مادر کوک به یهسری مهمونی ها بری ، بالاخره عروس این خانواده ای
سرم رو تکون دادم و لبخند ملایمی زدم:
بله حتما
_______________________________________
سر میز شام
همگی دور میز بزرگ غذا خوری نشسته بودیم
نور لوستر روی ظرف های کریستالی میدرخشید
من تقریبا چیزی نخوردم
اشتهام زیاد نبود
یه دفعه پدربزرگ دستمالشو گذاشت کنار بشقابش
و گفت:
حالا که جمع هستیم ، بهتره واضح حرف بزنم
این خانواده نسل هاست که با وارث ادامه پیدا کرده الان که عروسی انجام شده ..... ما انتظار داریم زیاد معطل نکنین
صدای ضربان قلبم توی مغزم پیچید
ناخودآگاه دست کوک رو گرفتم
شوکه شده بودم
انگار یه مسئولیت چند تُنی انداخته بودن روی شونه هام
قبل از اینکه من چیزی بگم کوک دستمو فشار داد:
تصمیم بچه دار شدن فقط مربوط به من و کایلا هست
نگاهش یکم جدی شد و لحنش کنی تغییر کرد و سرد شد:
هیچ اتفاقی نمیافته ، مگر اینکه کایلا خودش بخواد
ما هیچ عجله ای نمیکنیم
برای چند لحظه سکوت شد
پدربزرگ به کوک خیره شد و بعد آهی کشید
مادربزرگ سری سعی کرد بحث رو عوض کنه
مادر و پدر کوک در تلاش بودن که حال و هوا رو عوض کنن و کارینا هم وسطاش شوخی میکرد
داشتم با غذای داخل بشقاب که بهش لب نزده بودم بازی میکرد که نفس های گرمی کنار گوشم حس شد
کوک سرشو نزدیک گوشم آورده بود و نفس هاش بهم برخورد میکرد
آروم لب زد:
نگران چیزی نباش
یکم معذب شدم و گونه هام کمی سرخ شد
سرشو عقب برد
__________________________
بعد از خدافظی به سمت خونه راه افتادیم
کوک انگار یکم ناراحت بود
ولی دلیلشو نمیدونستم
بدون حرفی رفتیم خونه
بعد از انجام کار هام و عوض کردن لباسام و پوشیدن یه تاپ و شلوارک رفتم و رو تخت دراز کشیدم
کوک از قبل دراز کشیده بود
پتو رو کشیدم روم و پشت به کوک دراز کشیدم
اروم شب بخیری گفتم
اونم تکرار کرد
چند دقیقه بعد حس کردم تخت کمی تکون خورد
کوک یهویی نزدیکم شد و دستشو دور کمر باریک و لُختم حلقه کرد
ضربان قلبم حسابی بالا رفت
اون داره چیکار میکنه؟
سرشو کمی داخل گردنم فرو برد:
لطفا بزار همینجوری بمونم
اون انگار خسته اس . نمیخوام چیزی بگم که ناراحت بشه
آروم لب زدم:
هرکاری که میخوای بکن
و بعد حلقه دور کمرم رو سفت تر کرد
اون شب همونجوری خوابیدیم....
اینم پارت جدید❤️ شرط کامل نبود ولی دیگه گذاشتم
خوشگلا من رمان رو ادامه میدم فقط مغزم قفل کرده
چون الان پارت ها نامرتب شدن یعنی پارت های ۹ و ۱۰ و ۱۳ و ۱۴ و ۲۰ و ۲۴ رو بخوام دوباره بزارم بد میشه و گیج میشین . پیشنهادتون چیه؟
و اینکه احتمالا پیج رو یه مدتی خصوصی کنم
ولی باز خودم خصوصی دوست ندارم و دودلم
قشنگا اینم بگم که من حالم زیاد اوکی نیست احتمالا یکم دیر پارت بعد رو بزارم
امیدوارم گزارش نشه🫥
بوس بهتون🎀
شرط=
۲۰۰ لایک
۱۲۰ کامنت
۹۰ بازنشر "علامت کنار ذخیره"
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱۱.۸k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط