in your eyes
#in_your_eyes
part_52
لایک و بازنشر یادت نره 🍒
کوک زیر لب تشکر کرد
ولی من فقط سر تکون دادم
تند رفتم سمت آشپزخونه
یه لیوان آب ریختم و همشو یهجا سر کشیدم
لیوان رو با صدای محکم روی کانتر گذاشتم صدای برخوردش پیچید
دستهام رو دو طرف کانتر گذاشتم و چند لحظه به پایین خیره شدم
من چم شده؟ نزدیک بود جدی جدی کوک رو ببوسم
اونم که انگاری بدش نمیومد و نمیخواست ی ذره هم بره کنار
هوفی کشیدم و با یه دست موهامو از پیشونیم کنار زدم.
از آشپزخونه بیرون رفتم
کوک لباس عوض کرده بود و داشت با تلفن حرف میزد
انگار با منشیش بود
رفتم بالا و لباس عوض کردم ، کارامو کردم و برگشتم پایین.
کوک جلوی تیوی نشسته بود و یه شیر موز دستش بود
رفتم کنارش و نشستم
چشم توی چشم شدیم ولی هیچ کدوم چیزی نگفتیم.
اون نگاهش رو ازم گرفت و دوباره به تیوی زل زد.
چند دقیقهای گذشت
برای اینکه یکم اذیتش کنم شیر موزشو از دستش کش رفتم
با تعجب برگشت سمتم:
اون مال منه!
یکم ازش خوردم:
الان مال منه!
تکیه داد به عقب و غرغر کرد:
آییش... اون آخریش بود.
من خندیدم و بیخیال غرغرش شدم
نگاهمو به تیوی دادم
_______
ویو کوک
به تلویزیون خیره بودم که یه چیزی آروم روی شونهم افتاد.
برگشتم سمتش
کایلا خوابش برده بود.
سرش آروم روی شونهم افتاده بود ، نفساش منظم و گرم بودن
تیوی رو بیصدا خاموش کردم که خوابش نپره.
با احتیاط سرش رو برداشتم و گذاشتم روی پام و پتو رو کشیدم روش
موهاش روی صورتش ریخته بود ، بیاختیار دست بردم و کنار زدمش.
نوک انگشتهام لای موهاش رفت... نرم ، مثل پر.
یه لحظه دستم رو ازش کشیدم عقب ، ولی همون موقع ، کایلا دستمو گرفت و خودش دوباره گذاشت روی سرش.
لبخند اومد روی لبم.
انگار دوست داشت همینطور لمسش کنم
آروم، با ریتم نفساش، موهاشو نوازش کردم.
همونطور که سرم تکیه داده بودم عقب، خودم هم نفهمیدم کِی چشمام بسته شدن.
____
ویو کایلا
گوشی کنارم ویبره رفت.
با صدای خوابآلود بدون اینکه صفحهشو ببینم، جواب دادم:
کیه؟
صدای کوک از اونور خط اومد:
تو هنوز خوابی؟
یه نگاه به ساعت بنداز ۱۲ عه
چشمام بسته بودن
زیر لب گفتم:
بیدارم... بیدارم.
صدای نفسش اومد:
مامانم زنگ زد ، گفت امشب شام دعوتمون کردن ساعت هشت.
خواب از سرم پرید.
چییییی؟! میمردی زودتر بگی؟!
خندید:
من خیلی وقته پیام دادم ولی خانم خواب تشریف داشتن.
خمیازه کشیدم:
اوووف، باشه حالا!
بعد خدافظی قطع کردیم
_____
ساعت ۸ شب "عمارت جئون"
ویو کایلا
الان داخل عمارت بودیم.
کنار کوک روی مبل دونفره نشسته بودم
اون آروم بود ، ولی من نه.
یه دلشوره عجیبی داشتم ، مثل چیزی که از ته دل میدونه قراره بد تموم بشه.
کوک از قبل میدونست نگرانم
دستمو گرفته بود توی دستش
مادر بزرگ و پدربزرگش روبهرو نشسته بودن
پدر و مادرش مبل کناری
و کارینا روی مبل تکنفره.
همه درمورد عروسی و مهمونها حرف میزدن.
فضا آروم بود... تا یه لحظهای که هوا عوض شد.
پدربزرگش نگاهم کرد:
کایلا، دخترم؟
احساس کردم گلوم خشک شد.
بله؟
لبخند ملایمش محو شد، گفت:
فکر میکنم وقتشه...
گزارش کرده بود یکی دوباره گذاشتم🤡
این پارت رو زیاد کردم🙂↔️🎀
نظرتون رو برام بگین🍒
بازم میگم فقط لایک نکنین....
۲. استایل کایلا
۳. مدل مو کایلا
شرط=
۲۰۰ لایک
۱۲۰ کامنت
۹۰ بازنشر "علامت کنار ذخیره"
نبینم بگین شرط ها زیادهههه
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_52
لایک و بازنشر یادت نره 🍒
کوک زیر لب تشکر کرد
ولی من فقط سر تکون دادم
تند رفتم سمت آشپزخونه
یه لیوان آب ریختم و همشو یهجا سر کشیدم
لیوان رو با صدای محکم روی کانتر گذاشتم صدای برخوردش پیچید
دستهام رو دو طرف کانتر گذاشتم و چند لحظه به پایین خیره شدم
من چم شده؟ نزدیک بود جدی جدی کوک رو ببوسم
اونم که انگاری بدش نمیومد و نمیخواست ی ذره هم بره کنار
هوفی کشیدم و با یه دست موهامو از پیشونیم کنار زدم.
از آشپزخونه بیرون رفتم
کوک لباس عوض کرده بود و داشت با تلفن حرف میزد
انگار با منشیش بود
رفتم بالا و لباس عوض کردم ، کارامو کردم و برگشتم پایین.
کوک جلوی تیوی نشسته بود و یه شیر موز دستش بود
رفتم کنارش و نشستم
چشم توی چشم شدیم ولی هیچ کدوم چیزی نگفتیم.
اون نگاهش رو ازم گرفت و دوباره به تیوی زل زد.
چند دقیقهای گذشت
برای اینکه یکم اذیتش کنم شیر موزشو از دستش کش رفتم
با تعجب برگشت سمتم:
اون مال منه!
یکم ازش خوردم:
الان مال منه!
تکیه داد به عقب و غرغر کرد:
آییش... اون آخریش بود.
من خندیدم و بیخیال غرغرش شدم
نگاهمو به تیوی دادم
_______
ویو کوک
به تلویزیون خیره بودم که یه چیزی آروم روی شونهم افتاد.
برگشتم سمتش
کایلا خوابش برده بود.
سرش آروم روی شونهم افتاده بود ، نفساش منظم و گرم بودن
تیوی رو بیصدا خاموش کردم که خوابش نپره.
با احتیاط سرش رو برداشتم و گذاشتم روی پام و پتو رو کشیدم روش
موهاش روی صورتش ریخته بود ، بیاختیار دست بردم و کنار زدمش.
نوک انگشتهام لای موهاش رفت... نرم ، مثل پر.
یه لحظه دستم رو ازش کشیدم عقب ، ولی همون موقع ، کایلا دستمو گرفت و خودش دوباره گذاشت روی سرش.
لبخند اومد روی لبم.
انگار دوست داشت همینطور لمسش کنم
آروم، با ریتم نفساش، موهاشو نوازش کردم.
همونطور که سرم تکیه داده بودم عقب، خودم هم نفهمیدم کِی چشمام بسته شدن.
____
ویو کایلا
گوشی کنارم ویبره رفت.
با صدای خوابآلود بدون اینکه صفحهشو ببینم، جواب دادم:
کیه؟
صدای کوک از اونور خط اومد:
تو هنوز خوابی؟
یه نگاه به ساعت بنداز ۱۲ عه
چشمام بسته بودن
زیر لب گفتم:
بیدارم... بیدارم.
صدای نفسش اومد:
مامانم زنگ زد ، گفت امشب شام دعوتمون کردن ساعت هشت.
خواب از سرم پرید.
چییییی؟! میمردی زودتر بگی؟!
خندید:
من خیلی وقته پیام دادم ولی خانم خواب تشریف داشتن.
خمیازه کشیدم:
اوووف، باشه حالا!
بعد خدافظی قطع کردیم
_____
ساعت ۸ شب "عمارت جئون"
ویو کایلا
الان داخل عمارت بودیم.
کنار کوک روی مبل دونفره نشسته بودم
اون آروم بود ، ولی من نه.
یه دلشوره عجیبی داشتم ، مثل چیزی که از ته دل میدونه قراره بد تموم بشه.
کوک از قبل میدونست نگرانم
دستمو گرفته بود توی دستش
مادر بزرگ و پدربزرگش روبهرو نشسته بودن
پدر و مادرش مبل کناری
و کارینا روی مبل تکنفره.
همه درمورد عروسی و مهمونها حرف میزدن.
فضا آروم بود... تا یه لحظهای که هوا عوض شد.
پدربزرگش نگاهم کرد:
کایلا، دخترم؟
احساس کردم گلوم خشک شد.
بله؟
لبخند ملایمش محو شد، گفت:
فکر میکنم وقتشه...
گزارش کرده بود یکی دوباره گذاشتم🤡
این پارت رو زیاد کردم🙂↔️🎀
نظرتون رو برام بگین🍒
بازم میگم فقط لایک نکنین....
۲. استایل کایلا
۳. مدل مو کایلا
شرط=
۲۰۰ لایک
۱۲۰ کامنت
۹۰ بازنشر "علامت کنار ذخیره"
نبینم بگین شرط ها زیادهههه
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۳۲.۳k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط