{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه کم از منجمد شمالی؟

یه کم از منجمد شمالی؟
فضای داخل ماشین، برخلاف هوای بیرون گرم و مطبوع بود؛ تهیونگ طوری روی صندلی چرمی نشسته بود که انگار می‌ترسید ذره‌ای از آن را اشغال کند؛ دست‌هایش را روی زانوهایش قفل کرده بود و نگاهش به قطرات بارانی بود که روی شیشه می‌رقصیدند.
یونگی وقتی می‌خواست دنده را عوض کند، بسته کوچک قرص‌ها را از جیبش خارج کرد. تهیونگ ناخودآگاه نگاهش به آن قوطی کشیده شد، تضادِ عجیبی با ظاهرِ آراسته‌ی استادش داشت.
وقتی پنجره کمی پایین رفت و هوای خنک و مرطوبِ پاریس، مثل یک مهمان ناخوانده به داخل خزید. تهیونگ بالاخره نفسی که در سینه حبس کرده بود را بی‌صدا رها کرد.
یونگی بدون اینکه چشم از روبرو بردارد، پرسید:
-چند ساله ویولن‌سل می‌زنی؟
تهیونگ کمی جا خورد
-از دوازده سالگی...
یونگی لبخندِ کوتاهی زد؛
پشتِ چراغ‌قرمزِ خیابان «سن ژرمن» ایستادند. نورهای نئونِ شهر از پشت شیشه روی صورت تهیونگ می‌تابید. یونگی در آینه‌ی وسط نگاهی انداخت و چشمانش با نگاهِ کنجکاوِ تهیونگ در آینه تلاقی کرد و به ثانیه نکشید که پسر نگاهش را دزدید..
-چیزی خواستی بگی راحت باش خجالت نکش!
تهیونگ دوباره نگاهشو به مرد گرفت و ترجیح داد اون سکوت کشنده رو بشکنه،
ـاستاد… شما مسیحی هستین؟
یونگی با کمی مکث پاسخ داد
ـخانوادم هستن. خودم… نه. هیچ‌وقت نتونستم با دین ارتباطی که اون‌ها داشتن رو برقرار کنم.
ـولی امشب اومدین کلیسا!
یونگی نگاه کوتاهی به چشمای پسر کرد و اهی کشید.
ـظاهراً آدم گاها جاهایی میره که فکر می‌کرد هیچ‌وقت بهشون احتیاج نداره.
تهیونگ لبخند محوی زد
ـ پس امشب اولین بارتون بود؟
ـآره.
ـو…چطور بود؟ پشیمون نیستین؟
ـچه سوالای عجیبی میپرسی بچه
تهیونگ کمی روی صندلی جا به جا شد و تک خنده ای کرد نگاهی به موهای بلند و مشکی مرد انداخت و چهره ای که با وجود پخته بودنش بهش نمیخورد سن زیادی داشته باشه. لااقل اونقدری که تهیونگ در برابرش بچه محسوب بشه.
-بچه؟ فکر نمیکنم خیلی اختلاف سنی داشته باشیم!
-ایده رسوندنت اشتباه بزرگی بود
-حالا که دیگه مسئولتشو گردن گرفتید موسیوی کهنسال
یونگی به نشانه تاسف سرشو تکون داد
تهیونگ دست به سینه شد
-ولی هنوزم فکر نکنم اختلاف سنی من با شما اونقدری باشه که بچه صدام کنید
یونگی از شدت پا فشاری تهیونگ روی اختلاف سنیشون به خنده افتاد
-نمیدونم ظاهرم چی نشون میده بچه! ولی من سی سالمه، توهم فکر نکنم بیشتر از ۲۲ سالت باشه و امیدوارم هر چه زودتر به این بحث خاتمه بدی چون داریم میرسیم.
وقتی ماشین جلوی آپارتمانِ قدیمیِ ترمز کرد،
یونگی نگاهشو به چهره مات زده و گیج پسر داد
-همینجاست دیگه درسته؟
-چت شده بچه؟ انقدر از شنیدن سنم شوکه شدی؟
-چی؟.. نه.. فقط تاحالا ندیده بودم بخندین..
یونگی شونه ای بالا انداخت و تهیونگ سرشو به نشونه تشکر تکون داد
-امیدوارم منو ببخشید اگه از حدم فراتر رفتم.. و ممنونم..
مادرِ تهیونگ که با شالِ گرمی دور شانه‌هایش، مضطرب دمِ در ایستاده بود با دیدنِ ماشین که جلوی پایش ایستاد، چشمانش برقی زد.

#تهیونگ #یونگی #تهگی #بی_تی_اس #شوگا
دیدگاه ها (۵)

Yet a little while, and the world seeth me no more; but ye s...

خونه؛#بی_تی_اس

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁹صبح، جنگل آرام‌تر از همیشه بود. صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط