~عشق و جدایی~
~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"11"
ویو ات
صبح بود....
افتاب درست مستقیم می تابید....
نامجون هنوز نیومده بود....
نگرانش بودم...
یه دل شوره عجیب بود...
ولی واقعا برای اون بود...؟
یعنی....
این دلشوره تنها برای یک فرد نبود...
انگار فقط نگرانی من برای نامجون نبود....
درست مثل یه عروسک گردان...
از پشت پرده تمام نگرانی هامو دارم...
ولی....
ایا واقعا...
این دلشوره و نگرانی دقیق برای چیه..؟
ترس از دست دادن..؟
یا ترس...تنها بودن...؟
یا...
با صدای در که با شدت زیادی باز شد از افکارم بیرون اومدم....
نامجون اومده بود...
بلند شدم اولش چیزی برای دیدنش واضح نبود...
خنده ای روی صورتم بود...
با همون سادگی که توی قلبم داشتم...
به سمتش قدم برداشتم...
تا...
زمانی...
که....
دستاش رو دیدم...
برای لحظه ای...
سکوت وحشتناکی بینمون قرار گرفت....
نه اون چیزی برای گفت داشت....
نه من چیزی برای گفتن داشتم از چیزی که دیده بودم...
درست مثل چیزی که هیچ وقت توی ذهنم جا نمی گرفت....
صورتش که پایین بود....
حالا درست به چشمام خیره شده بود....
قطرات اشک از گوشه چشمم به ارومی پایین می یومد...
دستای خونینش رو اروم روی صورتم نشوند....
چشماش قرمز بود....
برای لحظه ای توی ذهنم هیچ چیز جای گذاری نمی شد...
ولی یه چیز رو فهمیدم....
در عمق دلم....
یه چیزی کشته شده بود....
چیزی که هرگز دیگه بر نمی گرده....
اعتمادم.....
اعتمادی که به نامجون داشتم....
حالا دیگه نابود شده بود....
×ا....ات...
+......
×م...من....نمی خواستم.....
تمام حرفای نامجون برام معنا نداشت....
دلم نمی خواست..چیزی رو بشنوم....
چیزی که درکش برام سخت بود....
چیزی که از نامجون انتظار نداشتم....
دستاش رو اروم روی گونم حرکت داد....
می دونستم اگر به چشماش نگاه کنم....
می فهمم که چقدر بی پناهه...
درست مثل خودم....
×...نگاهم کن...ات...؟
سرش رو به صورتم نزدیک تر کرد....
چشمام اروم حرکت کرد....
همون قدر محتاط....
و همون قدر اهسته....
نگاهم رو اروم به چشماش دادم....
قطره اشکم اروم سر خورد...
دستش رو به سمت قطره برد و برای لحظه ای بهش خیره شد...و پاکش کرد....
پیشونیش رو به ارومی به پیشونیم چسبوند...
و طوری که حتی من به زور می شنیدم نجوا کرد....
×...ت..ترکم..نکن....لطفا ..ات..(با بقض و کمی گریه)
بعد از این حرفش بدون اینکه حتی کمی فکر کنه..یا به من کمی فرصت و جایی بده...
ل*با*ش رو به ارومی روی ل*ب هام*کبوند...
توی ذهنم خالی شد...
و درست مثل جرقه بود...
سریع به خودم اومدم و فاصله ای بینمون زیاد کرد....
با بقضی که توی گلوم نگه داشته بودم....
نجوا کردم...
+چرا..؟هان..؟چرا اینکارا رو می کنی...؟( با داد و بقض)
نامجون که انگار تازه متوجه کارش شده بود ازم فاصله گرفت....و معذرت خواهی زیر لب گفت....
.
.
.
.
.
.
.
.
اینم از این پارت
حمایت؟💃🏻
لایک کردی؟👀
~فصل دوم~
Part:"11"
ویو ات
صبح بود....
افتاب درست مستقیم می تابید....
نامجون هنوز نیومده بود....
نگرانش بودم...
یه دل شوره عجیب بود...
ولی واقعا برای اون بود...؟
یعنی....
این دلشوره تنها برای یک فرد نبود...
انگار فقط نگرانی من برای نامجون نبود....
درست مثل یه عروسک گردان...
از پشت پرده تمام نگرانی هامو دارم...
ولی....
ایا واقعا...
این دلشوره و نگرانی دقیق برای چیه..؟
ترس از دست دادن..؟
یا ترس...تنها بودن...؟
یا...
با صدای در که با شدت زیادی باز شد از افکارم بیرون اومدم....
نامجون اومده بود...
بلند شدم اولش چیزی برای دیدنش واضح نبود...
خنده ای روی صورتم بود...
با همون سادگی که توی قلبم داشتم...
به سمتش قدم برداشتم...
تا...
زمانی...
که....
دستاش رو دیدم...
برای لحظه ای...
سکوت وحشتناکی بینمون قرار گرفت....
نه اون چیزی برای گفت داشت....
نه من چیزی برای گفتن داشتم از چیزی که دیده بودم...
درست مثل چیزی که هیچ وقت توی ذهنم جا نمی گرفت....
صورتش که پایین بود....
حالا درست به چشمام خیره شده بود....
قطرات اشک از گوشه چشمم به ارومی پایین می یومد...
دستای خونینش رو اروم روی صورتم نشوند....
چشماش قرمز بود....
برای لحظه ای توی ذهنم هیچ چیز جای گذاری نمی شد...
ولی یه چیز رو فهمیدم....
در عمق دلم....
یه چیزی کشته شده بود....
چیزی که هرگز دیگه بر نمی گرده....
اعتمادم.....
اعتمادی که به نامجون داشتم....
حالا دیگه نابود شده بود....
×ا....ات...
+......
×م...من....نمی خواستم.....
تمام حرفای نامجون برام معنا نداشت....
دلم نمی خواست..چیزی رو بشنوم....
چیزی که درکش برام سخت بود....
چیزی که از نامجون انتظار نداشتم....
دستاش رو اروم روی گونم حرکت داد....
می دونستم اگر به چشماش نگاه کنم....
می فهمم که چقدر بی پناهه...
درست مثل خودم....
×...نگاهم کن...ات...؟
سرش رو به صورتم نزدیک تر کرد....
چشمام اروم حرکت کرد....
همون قدر محتاط....
و همون قدر اهسته....
نگاهم رو اروم به چشماش دادم....
قطره اشکم اروم سر خورد...
دستش رو به سمت قطره برد و برای لحظه ای بهش خیره شد...و پاکش کرد....
پیشونیش رو به ارومی به پیشونیم چسبوند...
و طوری که حتی من به زور می شنیدم نجوا کرد....
×...ت..ترکم..نکن....لطفا ..ات..(با بقض و کمی گریه)
بعد از این حرفش بدون اینکه حتی کمی فکر کنه..یا به من کمی فرصت و جایی بده...
ل*با*ش رو به ارومی روی ل*ب هام*کبوند...
توی ذهنم خالی شد...
و درست مثل جرقه بود...
سریع به خودم اومدم و فاصله ای بینمون زیاد کرد....
با بقضی که توی گلوم نگه داشته بودم....
نجوا کردم...
+چرا..؟هان..؟چرا اینکارا رو می کنی...؟( با داد و بقض)
نامجون که انگار تازه متوجه کارش شده بود ازم فاصله گرفت....و معذرت خواهی زیر لب گفت....
.
.
.
.
.
.
.
.
اینم از این پارت
حمایت؟💃🏻
لایک کردی؟👀
- ۴.۳k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط