یک قرن گذشت از آن چه رفت
«یک قرن گذشت، از آن چه رفت…
و دودِ تو، نه در جان، که در استخوانم پیچید.
هر نخ که روشن میکنم، نه اولین بار است؛
که آخرین بارِ بارهاست…
جهنمی از درد، نه در سینه، که در رگهایم میسوزد، بیاَمان.
گویند که آن سویِ دور، نه دلها شادند، که شادمانیِ تو، وهمی بود؛
این خبر، نه زخمی، که گودالیست در روحم.
چگونه ممکن است که نباشی و دنیا، حتی برایت نلرزد؟
و من بمانم و دود شوم…
نه در شبها، که در تمامِ لحظههایِ بیمعنیِ این ثانیهها.
هر نخ، نه خاطره، که مُهریست بر گورِ آرزوها…
میسوزم و میسوزم، نه شبیه او، که به نیستیِ محض.
دودِ من، نه به آسمان، که به اعماقِ تاریکِ خودم میرود،
و آنجا میماند و میگدازد.
و بهرام… چه شد بهرام؟
او نیز غرق شد در این دریایِ بیکرانِ احساسِ لگدمال شده.
حالا دیگر نه بهرام، نه احساس…
فقط این دودِ سرد، این تنِ سردتر،
این انتظارِ بیپایان برایِ نیستی…
برایِ آن گودالی که مرا بلعیده باشد.
تمام شد. هیچ نمانده است.»
و دودِ تو، نه در جان، که در استخوانم پیچید.
هر نخ که روشن میکنم، نه اولین بار است؛
که آخرین بارِ بارهاست…
جهنمی از درد، نه در سینه، که در رگهایم میسوزد، بیاَمان.
گویند که آن سویِ دور، نه دلها شادند، که شادمانیِ تو، وهمی بود؛
این خبر، نه زخمی، که گودالیست در روحم.
چگونه ممکن است که نباشی و دنیا، حتی برایت نلرزد؟
و من بمانم و دود شوم…
نه در شبها، که در تمامِ لحظههایِ بیمعنیِ این ثانیهها.
هر نخ، نه خاطره، که مُهریست بر گورِ آرزوها…
میسوزم و میسوزم، نه شبیه او، که به نیستیِ محض.
دودِ من، نه به آسمان، که به اعماقِ تاریکِ خودم میرود،
و آنجا میماند و میگدازد.
و بهرام… چه شد بهرام؟
او نیز غرق شد در این دریایِ بیکرانِ احساسِ لگدمال شده.
حالا دیگر نه بهرام، نه احساس…
فقط این دودِ سرد، این تنِ سردتر،
این انتظارِ بیپایان برایِ نیستی…
برایِ آن گودالی که مرا بلعیده باشد.
تمام شد. هیچ نمانده است.»
- ۳.۷k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط