دادستان نگاهی پر از اشک اما با لبخندی تلخ به دخترش انداخت
دادستان نگاهی پر از اشک اما با لبخندی تلخ به دخترش انداخت.
دادستان: عزیزم، بابات همیشه دوستت داره. با مامان از اینجا برین
عزیزم مواظب دخترمون باش.
جونگکوک، زن و دختر دادستان رو آزاد کرد. آنها با عجله دور شدند. مادر سوهی در حالی که داشتن از اون جا دور میشودن
کنار درختی به سوهی گفت
زنه دادستان: عزیزم، فقط فرار کن. به پشتت نگاه نکن. مامان زود میاد دنبالت. باید برم دنبال پدرت.
سوهی با تردید به مادرش نگاه کرد، اما او با اصرار گفت
سوهی:نه مامان منم باهات میام
زنهدادستان:نه عزیزم نمیشه فقط فرار کن لطفا
چشمان سوهی پر از اشک شد با صدای گرفت گفت
سوهی: باشه مامان
مادر سوهی با یه لبخند دردناک گفت
زنه دادستان: دوست دارم عزیزم
سوهی راه به رفتن برداشت دوید، اما چند قدم نرفته، دلش آرام نگرفت. حس غریبی او را وادار کرد که بایستد. نمیتوانست مادرش را تنها بگذارد. با تردید، به پشت سرش نگاه کرد و برگشت.
اما با...
دادستان: عزیزم، بابات همیشه دوستت داره. با مامان از اینجا برین
عزیزم مواظب دخترمون باش.
جونگکوک، زن و دختر دادستان رو آزاد کرد. آنها با عجله دور شدند. مادر سوهی در حالی که داشتن از اون جا دور میشودن
کنار درختی به سوهی گفت
زنه دادستان: عزیزم، فقط فرار کن. به پشتت نگاه نکن. مامان زود میاد دنبالت. باید برم دنبال پدرت.
سوهی با تردید به مادرش نگاه کرد، اما او با اصرار گفت
سوهی:نه مامان منم باهات میام
زنهدادستان:نه عزیزم نمیشه فقط فرار کن لطفا
چشمان سوهی پر از اشک شد با صدای گرفت گفت
سوهی: باشه مامان
مادر سوهی با یه لبخند دردناک گفت
زنه دادستان: دوست دارم عزیزم
سوهی راه به رفتن برداشت دوید، اما چند قدم نرفته، دلش آرام نگرفت. حس غریبی او را وادار کرد که بایستد. نمیتوانست مادرش را تنها بگذارد. با تردید، به پشت سرش نگاه کرد و برگشت.
اما با...
- ۱۱۸
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط