{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

in your eyes
#in_your_eyes
part_23


صندلی رو برام عقب کشید و نشستم
روبروم نشست
فنجون قهوه رو بالا آورد و کمی ازش خورد و دوباره گذاشت پایین
یدونه نون تست نوتلا رو برداشتم و یه گاز ازش زدم
همونطور که میخوردم پرسیدم:
چرا نذاشتی خدمتکارا صبحونه درست کنن؟
گفت: همینجوری

اهانی گفتم
کوک دست به سینه به صندلی تکیه داده بود
بیخیالش شدم و یه گاز دیگه زدم
حس کردم گوشه لبم یکوچولو نوتلایی شده
با دقت بهم خیره شده بود سوالی گفتم:
چی شده؟

چیزی نگفت
خم شد سمتم و انگشت شصتش خیلی آهسته نزدیک لبم اومد
گرمای دستشو با برخورد به گوشه لبم احساس کردم
آروم  رد شکلات رو پاک کرد
نه با دستمال‌
با دست خودش

ضربان قلبم واضح تو گوشم بود

نفس هام کوتاه شده بود
نگاهش رو از گوشه لبم برداشت و به چشمام  برگردوند
با صدای آروم و بمش گفت:
همیشه اینقدر بی حواسی
چیز نگفتم فقط نگاه میکردم
تکیه داد به صندلی
انگشتشو بدون هیچ عجله و حرکت اضافه ای آورد سمت لب های خودش
و مزه نوتلا رو چشید

قلبم کوبید
کوک یه نفس آروم بیرون داد:
خیلی شیرینه

خودمو جمع و جور کردم و دیگه بهش نگاهی نکردم
صبحونه رو خوردیم و خدمتکار میز رو جمع کرد
همونطور که بلند میشدم گفتم:
ساعت یک میرم عمارت
بعدش باید با پدربزرگ حرف بزنم
راستی بابت صبحونه ممنون
کوک سر تکون داد و گفت:
میگم برات لباس بیارن
خواهش میکنم
باشه ای گفتم

رفتم بالا
گوشیمو برداشتم و دوباره رفتم پایین
رو مبل دراز کشیدم و با گوشیم فیلم میدیدم
کوک داشت با تلفن حرف میزد و هی راه میرفت

زنگ در به صدا اومد
خدمتکار در رو باز کرد
چیزی رو گرفت و درو بست
به سمتم اومد و گفت:
خانم
لباس هاتون رو آوردن
گفتم:
باشه میتونی بزاری روی میز
پاکتارو رو روی میز گذاشت
بعد از اینکه فیلمم تموم شد
پاکتا رو برداشتم
کوک همچناننننن با تلفن حرف میزد
رفتم بالا
بازشون کردم
همه چی بود
مثل اینکه سلیقه خوبش هنوز هست
ساعت ۱۲ و نیم بود
کم کم آماده شدم
توی کیفم چند تا لوازم میکاپ داشتم
از همونا استفاده کردم
کارم که تموم شد لباسای دیشبم رو داخل یه بگ گزاشتم و رفتم پایین
کوک با گوشیش ور میرفت
چشمش به من خورد و گفت:
اندازت شده
یه نگاه به لباسهایی که گرفته بود انداختم:
اره
مثل اینکه هنوز سلیقه خوبی داری
خنده کوتاهی کرد و بلند شد سمتم اومد گفت:
میخوای با راننده بری یا خودم ببرمت؟
گفتم:
نه نیازی نیست با همون راننده میرم

به سمت در رفتم
باز کردم و بار آخر به کوک نگاهی انداختم
بهش نزدیک شدم و یه بغل کوتاه کردم
اونم بغلم کرد
گفتم:
ممنون بخاطر همه چی
ازم جدا شد و به چشمام خیره شد:
خواهش میکنم من که کاری نکردم
لبخند زدم و ازش جدا شدم :
فعلا
گفت: همچنین
و بعد سمت ماشین رفتم
راننده در رو باز کرد و نشستم داخل
به سمت عمارت حرکت کردیم



#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۴)

زیبا فالوشه https://wisgoon.com/jiminshii

in your eyes

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط