قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ⁷
ا.ت: نه نه...فقط احساس میکنم سیرم
مامان ا.ت:مطمئنی؟؟
ا.ت: آره آره
مامانم به شوهر جونش پر معنی نگاه کرد که مارکو چنگال و چاغوش رو گذاشت زمین و با دستمال کاغدی دور دهنش رو تمیز کرد.
مامانم هم همینکارو کرد
مامان ا.ت: خب...ا.ت ما باید یه چیزی بهت بگیم
به مامانم خیره شدم و بعد به تهیونگ نگاه کردم که یهو قیافش جدی شد.
ا.ت: چی شده؟!
یهو مارکو خودش رو جمع و جور کرد :
مارکو:دخترم...میدونـ…
یهو چاغو رو توی دستم محکم مشت کردم و با عصبانیت زمزمه کردم:
ا.ت: به من نگو دخترم!
مارکو:باشه باشه...
منتظر نگاشون کردم:
مارکو:شاید از خودت پرسیدی که شغل من چیه
ا.ت:هرگز برام مهم نبوده
مارکو: میدونم ولی من و مامانت صلاح دونستیم که بهت بگیم...
و بعد دست مامانم رو گرفت و با اطمینان بهش نگاه کرد
مارکو:شغل من یجورایی مربوط به خلافکار هاست
یکمی جا خوروم ولی چیزی نگفتم که ادامه داد:
-خب چجوری بگم...تاحالا چیزی به اسم مافیا ها به گوشت خورده؟
با تعجب داد زدم:
ا.ت: مافیااااا؟؟!!!!!
مارکو: هیسس آروم باش
به جونگکوک نگاه کردم که بیخیال داشت غذاشو میخورد
ا.ت: اینجا چخبره؟
مارکو: ا.ت...میدونم شاید شکه شده باشی اما قول بده که تا آخر صحبت ام ساکت باشی و گوش بدی
نفس عمیقی کشیدم
ا.ت:خیله خب...منتظرم
مارکو:اگه الان بهت بگم من یه چیزی بالاتر از مافیام شاید ازم متنفر بشی ولی...
ا.ت: صبر کن، صبر کن
مارکو:هیس...قول دادی
سرم رو آروم بالا پایین کردم و ادامه داد:
مارکو: من..خب یجورایی همون مافیا ام اما بالاتر...یعنی رئیسشون...
دهنم باز موند و سوالی به مامانم نگاه کردم که هیچی نگفت
اشک توی چشمام جمع شده بود که بلند شدم کیفم رو برداشتم و راه افتادم بیرون...قدمام تند بودن و از رستورون زدم بیرون...داشت بارون میبارید...کیفم رو بالای سرم گرفتم و دست برای تاکسیا تکون میدادم اما هیچکس ترمز نکرد.
ویو تهیونگ:
وقتی پدرم حرفش رو زد از گوشه چشم به ا.ت نگاه کردم...احساس کردم توی چشماشاشک جمع شده...بچه مامانی.
بلند شد و رفت بیرون از رستوران
هه باید از خداش هم باشه
فکر کرده با رئس مافیا ها زندگی کردن خیلی مسخرهست.
یهو مامان ا.ت گفت:
-وای مارکو حالا چیکار کنیم؟
جونگکوک با همون بیخیالی که من داشتم داشت غذا میخورد گفت:
-سوسول مامانیه.
ا.ت: نه نه...فقط احساس میکنم سیرم
مامان ا.ت:مطمئنی؟؟
ا.ت: آره آره
مامانم به شوهر جونش پر معنی نگاه کرد که مارکو چنگال و چاغوش رو گذاشت زمین و با دستمال کاغدی دور دهنش رو تمیز کرد.
مامانم هم همینکارو کرد
مامان ا.ت: خب...ا.ت ما باید یه چیزی بهت بگیم
به مامانم خیره شدم و بعد به تهیونگ نگاه کردم که یهو قیافش جدی شد.
ا.ت: چی شده؟!
یهو مارکو خودش رو جمع و جور کرد :
مارکو:دخترم...میدونـ…
یهو چاغو رو توی دستم محکم مشت کردم و با عصبانیت زمزمه کردم:
ا.ت: به من نگو دخترم!
مارکو:باشه باشه...
منتظر نگاشون کردم:
مارکو:شاید از خودت پرسیدی که شغل من چیه
ا.ت:هرگز برام مهم نبوده
مارکو: میدونم ولی من و مامانت صلاح دونستیم که بهت بگیم...
و بعد دست مامانم رو گرفت و با اطمینان بهش نگاه کرد
مارکو:شغل من یجورایی مربوط به خلافکار هاست
یکمی جا خوروم ولی چیزی نگفتم که ادامه داد:
-خب چجوری بگم...تاحالا چیزی به اسم مافیا ها به گوشت خورده؟
با تعجب داد زدم:
ا.ت: مافیااااا؟؟!!!!!
مارکو: هیسس آروم باش
به جونگکوک نگاه کردم که بیخیال داشت غذاشو میخورد
ا.ت: اینجا چخبره؟
مارکو: ا.ت...میدونم شاید شکه شده باشی اما قول بده که تا آخر صحبت ام ساکت باشی و گوش بدی
نفس عمیقی کشیدم
ا.ت:خیله خب...منتظرم
مارکو:اگه الان بهت بگم من یه چیزی بالاتر از مافیام شاید ازم متنفر بشی ولی...
ا.ت: صبر کن، صبر کن
مارکو:هیس...قول دادی
سرم رو آروم بالا پایین کردم و ادامه داد:
مارکو: من..خب یجورایی همون مافیا ام اما بالاتر...یعنی رئیسشون...
دهنم باز موند و سوالی به مامانم نگاه کردم که هیچی نگفت
اشک توی چشمام جمع شده بود که بلند شدم کیفم رو برداشتم و راه افتادم بیرون...قدمام تند بودن و از رستورون زدم بیرون...داشت بارون میبارید...کیفم رو بالای سرم گرفتم و دست برای تاکسیا تکون میدادم اما هیچکس ترمز نکرد.
ویو تهیونگ:
وقتی پدرم حرفش رو زد از گوشه چشم به ا.ت نگاه کردم...احساس کردم توی چشماشاشک جمع شده...بچه مامانی.
بلند شد و رفت بیرون از رستوران
هه باید از خداش هم باشه
فکر کرده با رئس مافیا ها زندگی کردن خیلی مسخرهست.
یهو مامان ا.ت گفت:
-وای مارکو حالا چیکار کنیم؟
جونگکوک با همون بیخیالی که من داشتم داشت غذا میخورد گفت:
-سوسول مامانیه.
- ۱.۲k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط