{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت:3 (بخش1)

پارت:3 (بخش1)
**زاویه دید: هیزل*

ریه‌هایم مثل یک موتورِ ازکارافتاده که به زور بنزین و التماس روشن مانده بود، می‌سوخت. با هر قدمی که روی پیست تارتانِ آجری‌رنگ می‌کوبیدم، زانوی راستم با ریتمی منظم و بی‌رحمانه تیر می‌کشید. انگار یه میخ زنگ‌زده رو با هر قدم تو مفصلم فرو می‌کردن و درمیاوردن. اما حق نداشتم متوقف بشم. حتی حق نداشتم سرعتم رو کم کنم.

ساعت مچیم – که شیشه‌اش دو ماه پیش تو شیفت کافه ترک خورده بود – عدد 4:45 دقیقه بعدازظهر رو نشون می‌داد. هنوز از زمان رزرو شده‌ی تیم دوومیدانی باقی مونده بود. این پانزده دقیقه برای بقیه شاید فقط چند دور دویدنِ کسالت‌بار، یا بهانه‌ای برای فرار از کلاس فوق‌العاده ریاضی بود، اما برای من... برای من تفاوت بین گرفتن اون بورسیه‌ی لعنتی و گیر افتادن تو این شهرِ خفه‌کننده برای تمام عمرم بود. تفاوت بین پرداخت شدن قبض‌های روی یخچال و دیدن اشک‌های بی‌صدای مادرم آخر هر ماه.

کلوئی با صورتی که از شدت گرما شبیه گوجه‌فرنگی شده بود، کنارم می‌دوید. نفس‌هایش به خس‌خس افتاده بود و بطری آب گرم‌شده‌اش رو تو دستش فشار می‌داد.
«هیزل... توروخدا... بسه دیگه...» کلوئی بین قدم‌هایش بریده‌بریده نالید. «مربی دیویس بیست دقیقه‌ست رفته. ما هم... ما هم باید بریم. من دارم... می‌میرم.»

نفس عمیقی کشیدم که گلوم رو خراشید. نگاهم رو به خط پایان دوختم. «من... تا پنج... می‌دوم. تو برو... اگه خسته‌ای.»

کلوئی پوفی کرد: «تو دیوونه‌ای! روانیِ...»

اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدای بلند خنده‌هایی مردانه، برخورد خشن استوک‌های فلزی روی آسفالت و سوت‌های کرکننده‌ای از سمت ورودی ورزشگاه، مثل پتک خورد تو سرمون. سرم رو چرخوندم.

تیم فوتبال مدرسه بود. مثل یک ارتش فاتح، با گرمکن‌های سرمه‌ای و طلایی‌شون که از تمیزی برق می‌زد، در حال تسخیر فضا بودن. بوی ادکلن‌های گرون‌قیمت و اسپری‌های ضدتعریقشون حتی از اون فاصله هم با بوی عرق و خاکِ ما قاطی می‌شد. اونا نیازی نداشتن بپرسن که آیا وقتشون رسیده یا نه؛ اونا همیشه طوری وارد می‌شدن که انگار سند کل مدرسه، با تمام آجرها و آدم‌هاش، به نامشون خورده.

مسیر پیست ما دقیقاً دور زمین چمن حلقه می‌زد. ما هنوز در حال دویدن تو لاین یک و دو بودیم که چند نفر از پسرهای تیم فوتبال، در حال خندیدن و شوخی‌های فیزیکی، بدون اینکه حتی نگاهی به خطوط پیست بندازن، کوله‌پشتی‌های مارک‌دار و بطری‌های آبشون رو درست روی خط ما پرتاب کردن.

قدم‌هام ناخودآگاه کند شد. خشم، مثل زهرِ داغ تو رگ‌هام دوید. کلوئی ایستاد، دست‌هاش رو زد به کمرش و سعی کرد نفسش رو برگردونه. «هی! چیکار می‌کنید؟ چشم ندارید؟ ما هنوز وقت داریم!»

تایلر، شماره نُه تیم فوتبال، با اون پوزخند همیشگی و روی‌اعصابش که انگار با چاقو روی صورتش حک شده بود، از جمع جدا شد و جلو اومد. یک توپ فوتبال رو زیر بغلش زده بود و با نگاهی تحقیرآمیز، از بالا تا پایین کلوئی و بعد من رو برانداز کرد. نگاهش روی کفش‌های دوی من – که لبه‌هاش چسب خورده بود – مکث کرد.

«اوه، ببخشید.» تایلر با لحنی که از هزار تا فحش بدتر بود گفت: «متوجه نشدم پیاده‌رویِ عصرانه‌تون برای کم کردن کالری هنوز تموم نشده. فکر کردیم فقط دارید زمین رو برای ما گرم می‌کنید تا بیایم تو.»

چند نفر از پسرهای پشت سرش با صدای بلند و اغراق‌آمیزی خندیدن. یکی‌شون سوت زد.

کلوئی یک قدم به جلو برداشت، چشم‌هایش از عصبانیت گشاد شده بود. «پیاده‌روی؟ ما داریم تمرین می‌کنیم، احمق! هنوز یه ربع به پنج مونده. اون کوله‌های لعنتی‌تون رو از روی لاین ما بردارید. همین الان.»

تایلر توپ رو با بی‌خیالی روی زمین انداخت و پاش رو گذاشت روش. با یه پوزخند کج گفت: «ببینید بچه‌ها... بودجه ورزشگاه کم شده، برنامه تمرین‌ها فشرده‌ست. مربی به ما گفت از الان زمین در اختیار ماست. شما هم می‌تونید برید تو پارک محله‌تون بدوید. کسی اونجا باهاتون کاری نداره، نهایتاً چند تا سنجاب رو می‌ترسونید.»

من که تا اون لحظه دندون‌هام رو روی هم فشار می‌دادم تا منفجر نشم، جلو رفتم و دقیقاً روبه‌روی تایلر ایستادم. قد من خیلی کوتاه‌تر بود، مجبور بودم سرم رو بالا بگیرم تا تو چشم‌هاش نگاه کنم، اما تو اون لحظه حاضر نبودم حتی یک میلی‌متر عقب بکشم.

«بودجه مدرسه رو شماها بلعیدین، تایلر. همه‌تون.» صدام پایین بود، اما مثل یخ سرد بود. «این پیست تا ساعت پنج دقیقاً مال ماست. کیف‌های آشغالتون رو از روی خط من برمی‌داری، وگرنه خودم پرتِشون می‌کنم تو سطل آشغال.»

نگاه تایلر تاریک شد. پوزخندش جاش رو به یه حالت تهاجمی داد. «وگرنه چی، هیزل؟ می‌خوای با اون کفش‌های پاره‌ت از رومون رد بشی؟ نکنه فکر کردی چون تند می‌دوی کسی هم بهت اهمیت می‌ده؟»

«وگرنه...»
دیدگاه ها (۰)

پارت: 3 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«اینجا چه خبره؟»صدا، بلند ن...

پارت: 3 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*فراموش کرده بودم که پای راس...

زین استون (Zane Stone )سن: ۱۸ سال (سال آخر دبیرستان)قد و هیک...

هیزل ایوانز (Hazel Evans)سن: ۱۷ سال (سال آخر دبیرستان)قد و ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط