{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۱: آدم‌هایی که لبخندشان خطرناک‌تر است(بخش دوم)
همه ناخودآگاه ساکت شدند.
ملکه وارد شد.
زن زیبایی با وقار سرد.
نگاهش مستقیم، دقیق و بی‌احساس بود.
لباس تیره سلطنتی‌اش باعث می‌شد حتی هوا هم سردتر به نظر برسد.
سوآ ناخودآگاه صاف نشست.
ملکه ابتدا به سوهیون نگاه کرد.
— «بالاخره برگشتی.»
سوهیون لبخند زد.
— «منم دلم براتون تنگ شده بود مادر.»
ملکه واکنشی نشان نداد.
بعد نگاهش آرام روی سوآ افتاد.
و همان لحظه…
سوآ فهمید.
این زن از او خوشش نمی‌آید.
اصلاً.
ملکه بدون لبخند گفت:
— «طراح سلطنتی.»
نه اسمش نه حتی سلام فقط عنوانش
سوآ آرام گفت:
— «اعلیحضرت.»
جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به مادرش انداخت.
اما چیزی نگفت.
در همان لحظه
صدای مردانه‌ای از پشت سالن آمد:
— «آه، پس این همون دختریه که همه دارن سرش جنگ می‌کنن؟»
فضا شکست.
کاملاً.
پادشاه با لبخند وارد سالن شد.
برخلاف ملکه، هیچ ابهت ترسناکی نداشت.
انگار گرما را با خودش آورده بود.
چشمش به سوآ افتاد و همان لحظه لبخندش بزرگ‌تر شد.
— «بالاخره دیدمت.»
سوآ غافلگیر شد
پادشاه مستقیم کنار میز آمد.
و قبل از نشستن، به جونگ‌کوک نگاه کرد.
— «پسرم، قیافه‌ت چرا شبیه آدمیه که مالیاتش دو برابر شده؟»
سوهیون خندید.
سوآ هم نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.
جونگ‌کوک زیر لب گفت:
— «پدر.»
پادشاه نشست.
— «چی؟ حقیقت درد داره.»
بعد ناگهان به سوآ اشاره کرد.
— «تو.»
سوآ جا خورد.
— «بله؟»
— «همین تویی که پسرم رو این‌قدر عصبی کردی؟»
جونگ‌کوک چشم‌هایش را بست.
— «لطفاً شروع نکنید.»
اما پادشاه انگار تازه گرم شده بود.
— «نه واقعاً، می‌خوام بدونم چیکار کردی. این بچه از پانزده سالگی تا حالا این‌قدر احساسات نشون نداده بود.»
سوهیون تقریباً داشت خفه می‌شد از خنده.
ملکه سرد گفت:
— «این بحث مناسب میز شام نیست.»
و دوباره نگاهش سمت سوآ رفت.
سرد، سنگین، ارزیاب.
— «به‌خصوص وقتی مسائل مهم‌تری مثل نامزدی ولیعهد وجود دارد.»
سکوت شد.
سوآ حس کرد فضا ناگهان یخ زد.
یه‌جین.
حتی اسمش هم لازم نبود گفته شود.
جونگ‌کوک آرام قاشقش را روی میز گذاشت.
و برای اولین بار آن شب، صدایش کاملاً سرد شد.
— «مادر.»
هشدار بود.
واضح.
اما ملکه فقط گفت:
— «من فقط یادآوری کردم.»
پادشاه آه کشید.
— «و من فقط یادآوری می‌کنم که موقع شام، مردم معمولاً غذا می‌خورن نه تهدید.»
سوهیون زیر لب گفت:
— «دقیقاً برای همین دلم برای خونه تنگ شده بود.»
(پایان بخش دوم)
[ادامه دارد...]
دیدگاه ها (۷)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲: دختری که نباید می‌ماندفضای میز شام هنوز...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱: آدم‌هایی که لبخندشان خطرناک‌تر است(بخش ...

سلام دوستای قشنگم حالتون چطوره؟ متاسفانه امروز به این دلیل پ...

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط