#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۰۹: صحبت با پادشاه
جونگ کوک و سوآ آرام به سمت سالن اصلی قصر قدم برداشتند.
دو نگهبان پشت سر آن ها به سمت سالن حرکت میکردند.
سوآ آرام گفت:
_ «به نظرت چرا میخواد ما رو ببینه؟»
_ «احتمالا به خاطر تصمیم دیشبه.»
_ «یعنی ممکنه عصبانی باشه؟»
_ «شاید...»
در های سالن قصر باز شدند.
پادشاه و ملکه نگاهی به دست های قفل شده جونگ کوک و سوآ انداختند.
ملکه اخمی از نارضایتی کرد.
پادشاه نگاهی به سوآ کرد آرام ولی محکم به او گفت:
_ «به نظرت تصمیم دیشبت انتخاب درستی بود؟»
سوآ چند ثانیه فکر کرد.
بعد با صدای آرام اما مطمئن گفت:
— «بله.»
پادشاه ابرو کمی بالا برد.
سوآ ادامه داد:
— «چون اگه قرار بود هر روز درباره اون اتفاق صحبت کنیم… یعنی اون آدم هنوز زندگی منو کنترل میکنه.»
سالن برای لحظهای ساکت شد.
ملکه با دقت به او نگاه میکرد.
پادشاه آهسته سر تکان داد.
بعد رو به جونگکوک گفت:
— «و تو هم با این تصمیم موافقی؟»
جونگکوک بدون تردید پاسخ داد:
— «بله.»
پادشاه چند لحظه آن دو را نگاه کرد.
بعد ناگهان لحنش کمی نرمتر شد.
— «خیلی خب.»
سوآ کمی متعجب شد.
پادشاه ادامه داد:
— «اگه کسی که بیشترین آسیب رو دیده میگه میخواد این ماجرا تموم شه… من مخالفتی ندارم.»
سوآ نفس آرامی کشید.
پادشاه سپس به جونگکوک نگاه کرد.
— «اما یادت باشه.»
مکث کوتاهی کرد*
— «از حالا به بعد مسئولیت امنیتش با توعه.»
جونگکوک گفت:
— «بله.»
پادشاه دستش را تکان داد.
— «پس میتونید برید.»
سوآ و جونگکوک تعظیم کردند.
وقتی از سالن خارج شدند، سوآ نفس عمیقی کشید.
— «خیلی ترسناک تر از چیزی بود که انتظار داشتم.»
جونگکوک نیمخندهای زد.
— «این قصره.»
سوآ با شیطنت گفت:
— «پس الان میتونم برگردم صبحونه بخورم؟»
جونگکوک گفت:
— «بعد از این جلسه؟ فکر کنم کاملاً حقش رو داری.»
و هر دو دوباره به سمت سالن صبحانه راه افتادند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
44 لایک
25 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۱۰۹: صحبت با پادشاه
جونگ کوک و سوآ آرام به سمت سالن اصلی قصر قدم برداشتند.
دو نگهبان پشت سر آن ها به سمت سالن حرکت میکردند.
سوآ آرام گفت:
_ «به نظرت چرا میخواد ما رو ببینه؟»
_ «احتمالا به خاطر تصمیم دیشبه.»
_ «یعنی ممکنه عصبانی باشه؟»
_ «شاید...»
در های سالن قصر باز شدند.
پادشاه و ملکه نگاهی به دست های قفل شده جونگ کوک و سوآ انداختند.
ملکه اخمی از نارضایتی کرد.
پادشاه نگاهی به سوآ کرد آرام ولی محکم به او گفت:
_ «به نظرت تصمیم دیشبت انتخاب درستی بود؟»
سوآ چند ثانیه فکر کرد.
بعد با صدای آرام اما مطمئن گفت:
— «بله.»
پادشاه ابرو کمی بالا برد.
سوآ ادامه داد:
— «چون اگه قرار بود هر روز درباره اون اتفاق صحبت کنیم… یعنی اون آدم هنوز زندگی منو کنترل میکنه.»
سالن برای لحظهای ساکت شد.
ملکه با دقت به او نگاه میکرد.
پادشاه آهسته سر تکان داد.
بعد رو به جونگکوک گفت:
— «و تو هم با این تصمیم موافقی؟»
جونگکوک بدون تردید پاسخ داد:
— «بله.»
پادشاه چند لحظه آن دو را نگاه کرد.
بعد ناگهان لحنش کمی نرمتر شد.
— «خیلی خب.»
سوآ کمی متعجب شد.
پادشاه ادامه داد:
— «اگه کسی که بیشترین آسیب رو دیده میگه میخواد این ماجرا تموم شه… من مخالفتی ندارم.»
سوآ نفس آرامی کشید.
پادشاه سپس به جونگکوک نگاه کرد.
— «اما یادت باشه.»
مکث کوتاهی کرد*
— «از حالا به بعد مسئولیت امنیتش با توعه.»
جونگکوک گفت:
— «بله.»
پادشاه دستش را تکان داد.
— «پس میتونید برید.»
سوآ و جونگکوک تعظیم کردند.
وقتی از سالن خارج شدند، سوآ نفس عمیقی کشید.
— «خیلی ترسناک تر از چیزی بود که انتظار داشتم.»
جونگکوک نیمخندهای زد.
— «این قصره.»
سوآ با شیطنت گفت:
— «پس الان میتونم برگردم صبحونه بخورم؟»
جونگکوک گفت:
— «بعد از این جلسه؟ فکر کنم کاملاً حقش رو داری.»
و هر دو دوباره به سمت سالن صبحانه راه افتادند.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
44 لایک
25 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۵۶۶
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط