فیک جونگکوک
☆تو، پایان دیکتاتوری ☆
part: 2
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ بر اساس خانوادههایی که عزیزهاشون رو از دست دادن. بر اساس آدمهایی که مجبور شدن سکوت کنن. بر اساس مادرم.
چشمانش برای لحظهای پر از اشک شد.
اما اجازه نداد اشکها پایین بیایند.
+ و بر اساس تاجی که روی سرته.»
جونگکوک چیزی نگفت.
کلارا یک قدم دیگر جلو رفت.
+ تو میدونی بدترین قسمت ماجرا چیه؟
جونگکوک ساکت ماند.
+ اینکه حتی نمیدونی مردم چرا ازت متنفرن.
جونگکوک با لحنی خشک گفت:
- من پادشاهم.
کلارا بلافاصله جواب داد:
+ نه.
همه نگاهها به سمت او برگشت.
+ تو فقط مردی هستی که یه تاج روی سرشه.
سکوت، حتی محافظان هم برای چند لحظه بیحرکت ماندند، هیچکس تا آن روز با جونگکوک اینطور صحبت نکرده بود، اما کلارا هنوز تمام نشده بود.
+ پادشاه کسیه که مردمش بهش اعتماد داشته باشن.
نگاهش به تاج او افتاد.
+ تو فقط از مردم انتظار داری ازت بترسن.
جونگکوک آرام پرسید:
- و فکر میکنی این شورش چیزی رو تغییر میده؟
+ بله.
- اگر شکست بخورید چی؟
کلارا بدون ترس جواب داد:
+ حداقل یک بار برای چیزی که بهش باور داریم ایستادیم.
جونگکوک به جمعیت نگاه کرد بعد دوباره به کلارا.
- تو فکر میکنی قهرمانی.
کلارا سرش را تکان داد.
+ نه.
تصویر مادرش را پایین آورد.
+ من فقط دختریام که مادرش رو ازش گرفتن.
صدایش آرام شد.
+ و دیگه چیزی برای ترسیدن ندارم.
این جمله برای چند ثانیه در ذهن جونگکوک ماند، دختری که هیچ چیزی برای از دست دادن نداشت، دختری که به پادشاه کشورش نگاه میکرد و در چشمانش حتی ذرهای ترس نبود.
جونگکوک برای اولین بار متوجه شد که چرا مردم پشت سر او ایستادهاند، کلارا برای آنها فقط یک دختر نبود، صدای خشم آنها بود، صدای سالها سکوت، و عجیبتر از همه...جونگکوک نمیتوانست نگاهش را از او بردارد.
یکی از مشاوران آهسته نزدیک شد.
✓ اعلیحضرت، باید دستور بدهیم این جمعیت متفرق شود.جونگکوک همچنان به کلارا نگاه میکرد.
- «همه برگردن.»
مشاور متعجب شد
✓قربان؟
- امروز هیچکس دستگیر نمیشه.
کلارا با شک نگاهش کرد.
+ فکر نکن با این کار میتونی نظر من رو عوض کنی
.
جونگکوک برای لحظهای سکوت کرد.
بعد گفت:
- «نگران نباش.»
نگاهش جدیتر شد.
- قصد ندارم نظر تو رو عوض کنم.
کلارا اخم کرد.
+ پس چی میخوای؟
جونگکوک جواب نداد، فقط نگاهش کرد.
و همین سکوت بیشتر از هر جوابی کلارا را عصبانی کرد.
+ از جلوی چشمم دور شو.
جونگکوک برای چند لحظه به او خیره ماند، بعد برگشت، اما قبل از اینکه وارد قصر شود، ایستاد.
- کلارا.
دختر با بیحوصلگی جواب داد:
+ چی؟
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
- این آخرین دیدارمون نیست.
کلارا با نفرت نگاهش کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب بچه ها اینم از فیک جدید امید وارم دوستش داشته باشین 🤗🫀✨
#تابع #تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
part: 2
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ بر اساس خانوادههایی که عزیزهاشون رو از دست دادن. بر اساس آدمهایی که مجبور شدن سکوت کنن. بر اساس مادرم.
چشمانش برای لحظهای پر از اشک شد.
اما اجازه نداد اشکها پایین بیایند.
+ و بر اساس تاجی که روی سرته.»
جونگکوک چیزی نگفت.
کلارا یک قدم دیگر جلو رفت.
+ تو میدونی بدترین قسمت ماجرا چیه؟
جونگکوک ساکت ماند.
+ اینکه حتی نمیدونی مردم چرا ازت متنفرن.
جونگکوک با لحنی خشک گفت:
- من پادشاهم.
کلارا بلافاصله جواب داد:
+ نه.
همه نگاهها به سمت او برگشت.
+ تو فقط مردی هستی که یه تاج روی سرشه.
سکوت، حتی محافظان هم برای چند لحظه بیحرکت ماندند، هیچکس تا آن روز با جونگکوک اینطور صحبت نکرده بود، اما کلارا هنوز تمام نشده بود.
+ پادشاه کسیه که مردمش بهش اعتماد داشته باشن.
نگاهش به تاج او افتاد.
+ تو فقط از مردم انتظار داری ازت بترسن.
جونگکوک آرام پرسید:
- و فکر میکنی این شورش چیزی رو تغییر میده؟
+ بله.
- اگر شکست بخورید چی؟
کلارا بدون ترس جواب داد:
+ حداقل یک بار برای چیزی که بهش باور داریم ایستادیم.
جونگکوک به جمعیت نگاه کرد بعد دوباره به کلارا.
- تو فکر میکنی قهرمانی.
کلارا سرش را تکان داد.
+ نه.
تصویر مادرش را پایین آورد.
+ من فقط دختریام که مادرش رو ازش گرفتن.
صدایش آرام شد.
+ و دیگه چیزی برای ترسیدن ندارم.
این جمله برای چند ثانیه در ذهن جونگکوک ماند، دختری که هیچ چیزی برای از دست دادن نداشت، دختری که به پادشاه کشورش نگاه میکرد و در چشمانش حتی ذرهای ترس نبود.
جونگکوک برای اولین بار متوجه شد که چرا مردم پشت سر او ایستادهاند، کلارا برای آنها فقط یک دختر نبود، صدای خشم آنها بود، صدای سالها سکوت، و عجیبتر از همه...جونگکوک نمیتوانست نگاهش را از او بردارد.
یکی از مشاوران آهسته نزدیک شد.
✓ اعلیحضرت، باید دستور بدهیم این جمعیت متفرق شود.جونگکوک همچنان به کلارا نگاه میکرد.
- «همه برگردن.»
مشاور متعجب شد
✓قربان؟
- امروز هیچکس دستگیر نمیشه.
کلارا با شک نگاهش کرد.
+ فکر نکن با این کار میتونی نظر من رو عوض کنی
.
جونگکوک برای لحظهای سکوت کرد.
بعد گفت:
- «نگران نباش.»
نگاهش جدیتر شد.
- قصد ندارم نظر تو رو عوض کنم.
کلارا اخم کرد.
+ پس چی میخوای؟
جونگکوک جواب نداد، فقط نگاهش کرد.
و همین سکوت بیشتر از هر جوابی کلارا را عصبانی کرد.
+ از جلوی چشمم دور شو.
جونگکوک برای چند لحظه به او خیره ماند، بعد برگشت، اما قبل از اینکه وارد قصر شود، ایستاد.
- کلارا.
دختر با بیحوصلگی جواب داد:
+ چی؟
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
- این آخرین دیدارمون نیست.
کلارا با نفرت نگاهش کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب بچه ها اینم از فیک جدید امید وارم دوستش داشته باشین 🤗🫀✨
#تابع #تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
- ۴۴۴
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط