و امروز یه روز خیلی پر مشغله بود برام کلی کارا انجام دادم و ...

۱/۲/۳
و امروز یه روز خیلی پر مشغله بود برام کلی کارا انجام دادم و از صبح تا عصر و عصر یک ساعتی پیاده رویی کردم هوا سرد بودو دلم دستاش رو میخواست بغلش رو....
شب که امدم خونه ازخستگی واقعا مغزم کارنمیکرد بعداز خوردن شام و کمی اروم کردن حدیث تمام تلاشم رو کردم بتونم تمرکزم رو روی کارم بزارم وکمی کار بکنم اما خب نشد متاسفانه.. بعداز خط خطی کردن دوتا برگه ای که جلوم بود از جام بلند شدمو به تخت و گوشیم پناه اوردم که شاید مغزم کمی اروم بگیره ولی خب....
حال دلبرکمم امشب خوب نبود پس باید کنارش میموندم و باهاش صحبت میکردم از صبح متوجه آشفتگیش شده بودم اما خب هرگز عادت نداشت باهام حرف بزنه این موضوع خیلی وقتا ناراحتم میکنه حس میکنم من رو حساب نمیکنه حس میکنم نمیتونم ارومش کنم که جای من به تنهایی پناه میبره اما خب مجبور میشم بزارم بره، بره توی خلوت خودش و با تنهایی خودش خودشرو اروم کنه سرم درد میکنه پر از فکرم که میخوام واسه فردا و تحویل پروژه چیکار کنم نمیدونم واقعا....
امیدوارم فردا خدا برام معجزه کنه نمیدونم چه معجزه ای فقط معجزه کنه.....


#مغز خسته، آشفتگی
دیدگاه ها (۰)

و یه نفر باشه که تمام خستگی هات رو با جون و دلش بخره یکی باش...

در دنیای من یک تو کافی ستتا بهشت را همین حوالی خودمشانه به ش...

اگه رابطه ی خوبی رو داری تجربه میکنی باهاش مثل عکس کارت ملی ...

خدایا امشب ازت چیزی جز ارامش نمیخوام خدایا مراقب دل عزیزام ب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۵۳پهلو سمتش چرخیدم و گفتم احت...

خشم پارت 3 +18رفتم سمت شوکر همین که شوکر رو برداشتم + باشه س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط